ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

معماری بقا در افق عدم‌تعین

هیچ «خودِ پنهان» و جوهری در کار نیست؛ آنچه در پسِ نقاب‌ها جستجو می‌شود، خود زاده‌ی همان نقاب‌هاست. سوژه نه جوهرِ فروزانی در درون، که تثبیتی گذرا و خود-ارجاع در میانۀ سیالی بی‌پایان از دلالت‌هاست. حضور، پیش از آنکه شکل گیرد، توسط غیاب و اثرِ چیزهایِ دیگر، آلوده و به تعویق افتاده است. هیچ مبدأِ متعالی بر بازیِ دلالت‌ها نظارت نمی‌کند و هیچ حقیقتِ نهایی‌ای در انتظارِ کشف شدن، در پسِ لایه‌ها کمین نکرده است. این همان پذیرشِ بنیادینی است که هر گونه ذات‌گرایی و مرکزیت‌گرایی را از بنیاد برمی‌چیند.

با این حال، این فروپاشیِ متافیزیکی، نه به بن‌بستِ محضِ معنایی می‌انجامد و نه مرا به سکوتِ هرمنوتیکی وا می‌دارد. پرسشِ اساسی این است که نظام‌های زیستی، شناختی و اجتماعی چگونه در دلِ این بی‌ثباتیِ همیشگی، به تداومِ خود موفق می‌شوند؟ از همین روست که «مقاومت» در دستگاهِ نظریِ من، از یک ویژگیِ زبانی و متنی فراتر رفته و به اصطکاکی هستی‌شناختی و زیست‌محیطی بدل می‌شود. جهان، متن‌ها و دیگری، در برابرِ چنگ‌اندازیِ مفاهیم از خود مقاومت نشان می‌دهند؛ این مقاومت نه نقصی مهلک، که موتورِ تولیدِ معنا و شرطِ امکانِ هر گونه سازگاری است. «کدورتِ ساختاری» نیز نه لعنتی بر سرنوشتِ تفسیر، که سپری در برابرِ شفافیتِ زهرآگینِ جبرگراییِ مطلق است؛ همان حفره‌ای که امکانِ جهتیابیِ محلی را در دلِ تعین‌های ساختاری باز نگه می‌دارد.

در همین نقطه است که از اخلاقِ گشودگیِ محض، به سمتِ مسئولیتی عمل‌گرایانه حرکت می‌کنم. مسئولیت، دیگر آن تصمیمِ شجاعانه در تاریکیِ تصمیم‌ناپذیری نیست، زیرا خودِ «مسئولیت» می‌تواند به دامی ایدئولوژیک و روایتی خودفریب بدل شود. پس آن را به مثابۀ مکانیزمی بازخوردی در نظر می‌گیرم؛ مداری کوتاه که به سیستم اجازه می‌دهد از ناپایداریِ خود آگاه شود و آن را مدیریت کند، بی‌آنکه وانمود کند از آن فراروی کرده است. «تعلیقِ مسئولانه» در این چارچوب، نه کنشی آگاهانه، که گذاری اجباری به سوی وضعیتی است که در آن، سوژه به جایِ عاملیتِ خودمختار یا انفعالِ محضِ ساختاری، صرفاً «جهت‌گیریِ محلی» در حفره‌هایِ عدمِ تعین برمی‌گزیند.

با اینکه هر گونه روش‌شناسیِ کلاسیک را به نقد می‌کشم، از ساختِ مدل نیز هراسی ندارم. «هرمنوتیکِ شکستِ متناهی» برای من، چارچوبی شناختی و سیستم‌مند است که نشان می‌دهد تفسیر چگونه با برخورد به مقاومتِ ابژه، متوقف نمی‌شود، بلکه به عقب برمی‌گردد، خود را بازآرایی می‌کند و با گنجاندنِ همان شکست در ساختارِ روایتِ خود، به حیاتِ خود ادامه می‌دهد. این حرکتِ رفت و برگشتی - که در تحلیلِ نظام‌های پیچیده آشکار می‌شود - عینِ حرکتِ دکونستراکتیو است، با این تفاوت که در بستری مادی، تاریخی و بقا-محور جای می‌گیرد. سوژه در این میان، نه «اثرِ» محضِ متن، که «گره‌گاهی از الگوهای خود-ارجاعی» است که تحت فشارِ فانتزی‌ها، ایدئولوژی‌ها و قیدهای اجتماعی-مادی، برای لحظاتی به شکلی موقت تثبیت می‌شود.

آنچه از این کاوش بیرون می‌آید، پاسخی است به بحرانِ عصری که دچارِ فرسایشِ روایت‌ها و هویت‌هاست. درست همان جایی که بدبینیِ پساساختارگرایانه، سوژه را در باتلاقِ جبرِ ساختاری رها می‌کند، من بر «قیدِ ساختاری» پای می‌فشارم؛ قیدی که با تعیین‌گراییِ مطلق تفاوت دارد و آن حفره‌هایِ گریزناپذیرِ عدمِ تعین را برایِ جهتیابیِ اخلاقیِ کنشگر، باز نگه می‌دارد. این «پیوستگیِ متناهی» حاصلِ تلقیِ من از تداومِ معنایی است؛ جایی که معنا نه با رسیدن به یک ایستگاهِ نهایی، که با مهارِ مداومِ مقاومت‌ها و مدیریتِ اصطکاک‌ها، در مسیری ناتمام اما پایدار، جاری می‌شود. به این ترتیب، این پروژه نه ردِّ دکونستراکسیون، که امتدادِ آن در قلمرویِ زیستن است؛ فرودِ آوردنِ آن بینشِ رادیکال از افقِ متن به زمینِ پرفشارِ نظام‌های پیچیده، تا در دلِ ویرانه‌هایِ حضور، معماریِ بقا را پی‌افکنیم.

بقاعدم قطعیت
۰
۰
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید