ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۸ دقیقه·۱ ماه پیش

نقد ابرمرد نیچه

در هیاهوی جهانِ مدرن، جایی که اضطرابِ تازگی و فرمانِ بی‌امانِ «بهتر شدن» چونان خوره به جانِ روانِ جمعی افتاده، سایهٔ سنگینِ نوعی خاص از فلسفه‌ورزی بر سرِ تک‌تکِ لحظاتِ تنهاییِ ما گسترده شده است. این فلسفه، با آنکه نام‌های پرطمطراقِ «آری‌گویی به زندگی»، «خواستِ قدرت» و «آفرینشِ ارزش‌های نو» را بر خود نهاده بود، در گذرِ ایام و در لایه‌های زیرینِ روانِ فرهنگ، به هیولایی بدل شده که هرگز به آن اعتراف نکرده‌ایم. این هیولا، کمال‌گرایی متافیزیکی بازمانده از خاکسترِ خدایانِ کهنه است که اینک در لباسی جدید و اغواگرانه رستاخیز کرده است.

ما وارثانِ ناخواستهٔ این رستاخیزِ شوم هستیم. به ما آموخته‌اند که هر آنچه هستیم، کافی نیست؛ که باید پیوسته در حالِ «شدن» باشیم، پیوسته از خویشتن فراتر رویم، پیوسته چکش به دست گیریم و هرچه را که سست و ناکامل می‌نماید، درهم بکوبیم. اما این فرمانِ سهمگین که به ظاهر از سرِ آزادی و رهایی سر می‌دهد، در بطنِ خود چه دارد جز زنجیری آهنین که به پایِ روانِ ما بسته شده است؟

بگذارید صریح و بی‌پرده سخن بگوییم: انسانِ امروز، از فرطِ تلاش برای «کامل شدن»، دیگر حتی «زندگی کردن» را از یاد برده است. او چنان در پیِ آن ابرانسانی می‌دود که گویی هرگز به او نخواهد رسید، که دیگر نه می‌تواند نانِ سادهٔ روزمره را با آرامش بخورد، نه می‌تواند در کنارِ معشوقِ خود، بی‌آنکه به فردا و بهتر شدن و کامل‌تر شدن فکر کند، نفس بکشد. او همه‌جا در جست‌وجوی «علفِ هرزی» است که باید از بیخ و بن کَنده شود، غافل از آنکه خودِ باغچهٔ وجودش در این میانه دارد خشک می‌شود. این، فاجعهٔ خاموشِ عصر ماست: ما به نامِ عشق به زندگی، از خودِ زندگی بیگانه شده‌ایم.

ریشهٔ این فاجعه در کجا نهفته است؟ شاید در همان لحظه‌ای که انسان، سرخورده از فروپاشیِ معبدهای کهن، عهد کرد که خود، خدایِ خویش شود. در آن لحظه، آدمی به جای آنکه فروتنیِ زیستن در بی‌بنیادی را بیاموزد، باری گران‌تر از هر دینی بر دوشِ خود نهاد: بارِ «خالقِ معنا بودن». حال، از او خواسته شده که نه فقط خوب زندگی کند، که «بزرگ» زندگی کند؛ نه فقط انتخاب کند، که «ارزش‌های نو» بیافریند؛ نه فقط دوست بدارد، که عشق را به مرتبهٔ «قدرت» برساند. این فرمان‌ها، گرچه در کلام، فریبنده و مست‌کننده به نظر می‌رسند، اما در عمل، همان چیزی را بازتولید می‌کنند که ادعای نابودی‌اش را داشتند: یک اخلاقِ مطلقِ نو، که این بار نه از جانبِ خدایی در آسمان، که از جانبِ «خودِ آرمانی»ای که در افقِ دست‌نیافتنی می‌درخشد، بر گردنِ انسان فرود می‌آید.

در این اخلاقِ نوین، خطا جایی ندارد. هر اشتباه، نه یک لغزشِ انسانی، که نشانه‌ای از «ضعفِ اراده» و «بیماریِ روان» تفسیر می‌شود. اگر نتوانی از رنج‌هایت پلی به سوی اوج بسازی، اگر در میانهٔ راه خسته شوی و دمی بنشینی، اگر در برابرِ توفانِ زندگی، نه با مشت‌های گره‌کرده، که با تنِ پذیرا و نیازمندِ آرامش پاسخ دهی، آنگاه در ترازوی این اخلاق، سبک و بی‌مقدار خواهی بود. اینجاست که بتِ جدید سر برمی‌آورد: بتِ «انسانِ کاملِ همیشه در حالِ رشد». این بت، از بت‌های کهنه خطرناک‌تر است، زیرا در لباسِ رهایی و خودشکوفایی ظاهر می‌شود، اما در خفا، ما را به بردگانی بدل می‌کند که مدام در حالِ شلاق زدن به خویشتنِ خویشیم، مبادا که لحظه‌ای از مسیرِ کمال عقب بمانیم.

این وضعیت، به آنچه می‌توان «فلجِ اخلاقی وارونه» نامید می‌انجامد. در فلجِ کلاسیک، انسان از ترسِ خطا، دست به هیچ کنشی نمی‌زند. اما در این فلجِ وارونه، انسان چنان در تب و تابِ کنشِ کامل و بی‌نقص است که هر کنشِ واقعی، هر انتخابِ زمینی و محدود، در نظرش حقیر و نابسنده می‌آید. او مدام در جست‌وجوی «بهترین» است، غافل از آنکه این جست‌وجوی سیراب‌ناپذیر، او را از «خوبِ ممکن» نیز محروم می‌کند. او می‌خواهد یکباره از چاه به اوج برسد، اما از آنجا که این پرش ناممکن است، در چاه می‌ماند و خود را به خاطرِ نپریدن سرزنش می‌کند. این، منطقِ دیوانه‌وارِ کمال‌گرایی متافیزیکی است: نویدِ رهایی می‌دهد، اما اسارت می‌آفریند.

در برابرِ این هیولایِ زیبا اما دروغین، چاره چیست؟ آیا راهی هست که هم شجاعتِ بت‌شکنی را حفظ کند، هم از گردابِ این خودآزاریِ فلسفی بِرَهَد؟ پاسخی که از دلِ رنج‌های خاموشِ انسانِ معاصر سر برمی‌آورد، یک پارادوکس شفابخش است. این پاسخ، نه بر پایهٔ «ارادهٔ معطوف به قدرت»، که بر اساسِ «پذیرشِ معطوف به کفایت» بنا شده است.

در این نگاه، نخستین و انقلابی‌ترین کنش، نه «آفریدنِ ارزش‌های نو»، که «بازایستادن از دویدن» است. این بازایستادن، یک انفعالِ ساده یا یک شکستِ روانی نیست، یک کنشِ تمام‌عیارِ آگاهانه است که می‌توان آن را «تعلیقِ مسئولانه» نامید. سوژه‌ای که دست به تعلیق می‌زند، از خود نمی‌پرسد: «کامل‌ترین پاسخ کدام است؟»، بلکه می‌پرسد: «در این لحظه، با این توانِ اندک، با این دانشِ ناقص، کدام پاسخ از نظرِ اخلاقی "کافی" است؟». این تغییرِ پرسش، یک انقلابِ آرام در عرصهٔ روان و اخلاق است. واژهٔ «کافی»، واژه‌ای است که فلسفهٔ کمال‌گرا از آن بیزار است، زیرا برای او هر چیزِ کمتر از کمال، شکست است. اما در نگاهِ جدید، «کافی» همان چیزِ نجات‌بخشی است که بارِ سنگینِ «باید» را از دوش آدمی فرو می‌نهد و به او اجازه می‌دهد تا دوباره نفس بکشد.

این به معنای ترویجِ تنبلی، ساده‌انگاری یا اخلاقِ گله‌ای نیست. «کفایت»، یک استانداردِ سختگیرانه اما انسانی است. کنشِ کافی، آن کنشی است که با تمامِ دقتِ ممکن در یک موقعیتِ مشخص و با در نظر گرفتنِ محدودیت‌های واقعیِ سوژه انجام می‌شود. این کنش ممکن است ناقص باشد، ممکن است بعدها و از منظری دیگر خطا به نظر برسد، اما در بسترِ خود، تنها پاسخِ ممکنِ یک انسانِ مسئول به فوریتِ لحظه بوده است. پذیرشِ این کفایت، به معنای آشتی با خطاپذیریِ بنیادینِ خود است، نه به عنوان یک نقص، که به عنوانِ بخشِ جدایی‌ناپذیرِ انسان بودن. مگر ما جز این هستیم؟ موجوداتی محدود، با دانشی همواره ناتمام، که در میانِ مهِ غلیظِ ندانستگی و تردید دست به انتخاب می‌زنیم. اینکه فلسفه‌ای از ما بخواهد چون خدایان، بی‌خطا و مطلق باشیم، نه یک دعوت به تعالی، که یک ظلمِ آشکار است.

این تغییرِ زاویه، مفهومِ «مسئولیت» را نیز از اساس دگرگون می‌کند. مسئولیت در فلسفهٔ کمال‌گرا، باری است به اندازهٔ تمامِ هستی؛ گویی که هر خطای ما، گناهی کیهانی است که جهان را از مسیرِ درست منحرف می‌کند. اما مسئولیتِ برآمده از کفایت، «مسئولیتِ محدود» است. این مسئولیت می‌گوید: «من در برابرِ آنچه در دایرهٔ وسع و توان و دانایی‌ام هست، پاسخگویم. نه بیشتر، نه کمتر. آنچه بیرون از این دایره است، اگرچه ممکن است بر من تأثیر بگذارد، اما موضوعِ سرزنشِ اخلاقیِ من نیست، زیرا من خالقِ جهان نبوده‌ام، من فقط یک بازیگرِ کوچک در صحنهٔ بی‌کرانِ هستی هستم.» این اعتراف به محدودیت، نه از سرِ ضعف، که از سرِ بلوغی عمیق است. این بلوغ به ما می‌گوید که تو نه آن «ابرمردِ» افسانه‌ای، که یک «انسان»ی، با همان شکنندگی، تردید و ظرفیتِ محدودِ انسانی. و این، نه یک تراژدی، که یک رهایی است. رهایی از توهمِ قادر مطلق بودن.

اینجاست که مفهومِ «کنشگریِ تردیدآمیز» به عنوانِ شیوهٔ نوینِ بودن در جهان مطرح می‌شود. کنشگرِ تردیدآمیز، کسی نیست که از تصمیم‌گیری می‌هراسد، بلکه کسی است که تصمیم‌هایش را با آگاهیِ کامل از موقتی بودن، خطاپذیری و عدمِ قطعیتِ بنیادین‌شان می‌گیرد. او چکشِ بت‌شکنی را همچنان در یک دست دارد، زیرا می‌داند که ذهنِ انسان استعدادِ شگرفی در ساختنِ بت‌های تازه دارد، اما در دست دیگرش، به جای لوحِ فرمان‌های جدید، خشتِ خامِ یک سرپناهِ فروتنانه را دارد. او در میانِ کنش، لحظه‌ای درنگ می‌کند، نه برای فرار، که برای شنیدن. این درنگ، حاویِ یک پرسشِ اخلاقیِ بی‌پایان است: «آیا این پاسخ، در این لحظه، با این داشته‌ها، برای "دیگریِ" رنجوری که در برابرم ایستاده، کافی هست؟» این پرسش، از آن بت‌های انتزاعیِ «کمال» یا «قدرت» نمی‌پرسد، بلکه از نسبتِ انضمامیِ یک انسانِ محدود با یک موقعیتِ یکه و تکرارناشدنی می‌پرسد.

دیگری، در این فلسفه، جایگاهی محوری دارد که در فلسفهٔ قدرتِ فردی غایب بود. در آن فلسفه، دیگری یا پل‌ای برای بالا رفتن بود، یا مانعی برای اراده، یا در بهترین حالت، هم‌راهی در رقصِ تنهایی. اما در اینجا، «چهرهٔ دیگری» (به تعبیری که از سنت‌های دیگر اخلاقی به امانت گرفته شده) است که مرا به مسئولیت فرا می‌خواند، پیش از آنکه من حتی بتوانم به قدرت یا کمالِ خود بیندیشم. آرامش، دیگر در اوجِ تنهاییِ قهرمانانه یافت نمی‌شود، بلکه در کیفیتِ پیوندِ متعهدانه با دیگری ریشه دارد. آرامشِ عمیق، از جنسِ صلح با همان «انسانِ معمولی»ای است که در آینه می‌بینیم؛ انسانی که کارِ کافی کرده است. پیروزیِ بزرگ، دیگر «غلبه بر خویشتن» نیست، «ماندن در کنارِ دیگری» است، بدون آنکه از درون متلاشی شویم.

این نگاه، سرانجام ما را به یک «تأییدِ تراژیک» از زندگی دعوت می‌کند. اما این تأیید، با «آریِ» سرمستانه و ابرانسانی متفاوت است. این آری، یک زمزمهٔ فروتنانه و در عین حال استوار است. تراژدیِ ما این است که محدود، نادان و فانی‌ایم و در جهانی بی‌بنیاد و خالی از تضمین‌های غایی زندگی می‌کنیم. اما درست در دلِ همین تراژدی، امکانِ معنا زاده می‌شود. ما می‌توانیم با پذیرشِ کاملِ این محدودیت‌ها، هر لحظه را جدی بگیریم، نه به این امید که به کمال برسیم، بلکه به این خاطر که این تنها لحظه‌ای است که در آن زنده‌ایم و می‌توانیم پاسخی، هرچند ناقص، به ندای هستی بدهیم.

پس، نقدِ سنگین بر آن فلسفهٔ کمال‌گرا این است: تو با آن طبل‌های رسا و نغمه‌های سرمست‌کننده‌ات، ما را فریفته‌ای. تو ما را به رقصی فراخواندی که در آن، قدم‌هایمان همواره کوتاه و ناشیانه می‌نمود. تو به ما گفتی که می‌توانیم خدایان باشیم، اما ما در این مسیر، حتی از انسان‌های معمولی هم کمتر شدیم؛ به بردگانی بدل گشتیم که تنها اربابشان، تصویری خیالی و شکنجه‌گر از یک «خودِ برتر» است. ما خسته‌ایم، و این خستگی، یک اعتراف به شکست نیست، یک شورشِ خاموش است علیه ظلمِ تو.

ما اینک می‌آموزیم که «کافی بودن»، خود، یک هنرِ بزرگ و یک دستاوردِ اخلاقی سترگ است. ما می‌آموزیم که «درنگ» در میانِ اضطرار، عمیق‌ترین شکلِ کنشگری است. ما می‌آموزیم که مسئولیتِ ما «محدود» است و این محدودیت، نه زندان، که قلمروِ انسانیِ ماست. ما دیگر نه در پیِ فتحِ قله‌های دست‌نیافتنی، که در پیِ آنیم که در همین دشتِ خاکی، در همین میانِ رنج‌ها و شادی‌های کوچک، خانه‌ای بسازیم که سقفش، آرامشِ برآمده از پذیرشِ کفایت باشد و پنجره‌اش، گشوده به سوی چهرهٔ دیگری. این، شاید برای قهرمانانِ تراژیک، شکستی خفّت‌بار به نظر برسد، اما برای «انسان»ی که از زیرِ بارِ بت‌ها رها شده، این تنها شکلِ ممکنِ یک زندگیِ اصیل، آرام و عمیقاً اخلاقی است.

انسانزندگینیچهپدیدارشناسی
۴
۲
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید