یکی از عجیبترین اتفاقاتی که در سالهای اخیر در روابط میان دختران و پسران رخ داده، این است که قرار ملاقات به تدریج از یک فرصت برای شناخت متقابل به یک جلسهٔ ارزیابی و قضاوت تبدیل شده است. قرار بود دو انسان کنار یکدیگر بنشینند تا از خلال گفتوگو، سکوت، خنده، اشتباه، تردید و حتی سوءتفاهمهای کوچک، آرامآرام به درکی از شخصیت یکدیگر برسند. قرار بود رابطه از دل شناخت شکل بگیرد. اما در بسیاری از موارد، آنچه امروز رخ میدهد بیشتر شبیه یک فرایند غربالگری است تا یک مواجههٔ انسانی. بسیاری از دختران پیش از آنکه به دنبال شناخت یک پسر باشند، به دنبال یافتن دلایلی برای رد کردن او هستند. گویی از همان لحظهٔ نخست، فرد مقابل نه یک انسان بلکه یک پرونده است که باید بررسی شود. هر جمله میتواند مدرک باشد، هر رفتار میتواند نشانه باشد، هر اشتباه میتواند به عنوان شاهدی علیه او ثبت شود و هر نقطهضعفی میتواند حکم نهایی را صادر کند.
این وضعیت از جایی آغاز شد که فرهنگ عمومی به طور فزایندهای به افراد آموخت چگونه دیگران را ارزیابی کنند، اما کمتر به آنها آموخت چگونه دیگران را بفهمند. امروز حجم عظیمی از محتوا در شبکههای اجتماعی به افراد آموزش میدهد که چگونه نشانههای خطر را تشخیص دهند، چگونه افراد مسئلهدار را شناسایی کنند و چگونه در کوتاهترین زمان ممکن درباره شخصیت دیگران قضاوت کنند. در ظاهر، این آموزشها با هدف محافظت از افراد ارائه میشوند، اما در عمل گاهی به نوعی وسواس در ارزیابی دیگران تبدیل میشوند. نتیجه آن است که برخی دختران به جای آنکه با کنجکاوی و گشودگی وارد یک گفتوگو شوند، با ذهنیتی شبیه یک بازرس وارد میشوند. آنها کمتر میپرسند «این انسان کیست؟» و بیشتر میپرسند «مشکل این انسان چیست؟»
در چنین فضایی، بسیاری از رفتارهای کاملاً عادی انسانی به عنوان نشانههای هشدار تفسیر میشوند. فرض کنید پسری در اولین قرار ملاقات کمی مضطرب باشد. این اتفاق نه عجیب است و نه غیرمعمول. بسیاری از انسانها در موقعیتهایی که برایشان اهمیت دارد مضطرب میشوند. اما امروز همین اضطراب ممکن است فوراً به عنوان نشانهٔ ضعف شخصیت تفسیر شود. اگر پسر کمی ساکت باشد، ممکن است بیاعتمادبهنفس تلقی شود. اگر زیاد حرف بزند، ممکن است خودشیفته به نظر برسد. اگر درباره موفقیتهایش صحبت کند، متهم به خودنمایی میشود. اگر درباره شکستهایش صحبت کند، متهم به ناپختگی یا آسیبدیدگی روانی میشود. اگر بسیار مؤدب باشد، مصنوعی تلقی میشود و اگر بیش از حد راحت باشد، بیاحترامی تلقی میشود. گویی برخی افراد چنان در جستجوی نشانههای منفی هستند که تقریباً هر رفتاری را میتوانند به دلیلی برای رد کردن تبدیل کنند.
مسئله این نیست که دختران نباید معیار داشته باشند. هر انسانی حق دارد برای انتخاب شریک زندگی معیارهایی داشته باشد. مشکل از جایی آغاز میشود که معیارها جایگزین فهم میشوند. در آن لحظه، رابطه دیگر میان دو انسان شکل نمیگیرد؛ بلکه میان یک داور و یک متقاضی شکل میگیرد. یکی در جایگاه قضاوت مینشیند و دیگری باید مدام ثابت کند که ارزش ادامهٔ ارتباط را دارد. این عدم توازن به تدریج ماهیت انسانی رابطه را از بین میبرد. زیرا هیچ انسانی نمیتواند در شرایطی که دائماً احساس میکند زیر ذرهبین قرار دارد، خود واقعیاش باشد. او یا شروع به بازی کردن نقش میکند یا به تدریج فرسوده میشود.
بخشی از مشکل به این واقعیت بازمیگردد که برخی دختران امروز تحت تأثیر فرهنگی قرار گرفتهاند که به آنها وعدهٔ انتخاب بینقص داده است. شبکههای اجتماعی مملو از روایتهایی هستند که مدام هشدار میدهند، مدام از خطرات سخن میگویند و مدام افراد را تشویق میکنند که استانداردهای خود را بالاتر ببرند. در ظاهر، این توصیهها منطقی به نظر میرسند، اما نتیجهٔ نهایی گاهی شکلگیری انتظاراتی است که هیچ انسان واقعی قادر به برآورده کردن آنها نیست. از پسر انتظار میرود که همزمان موفق باشد اما متواضع بماند، قدرتمند باشد اما هرگز سلطهجو نباشد، حساس باشد اما ضعیف به نظر نرسد، مستقل باشد اما همیشه در دسترس باشد، شوخطبع باشد اما هرگز شوخی نامناسب نکند، بااعتمادبهنفس باشد اما هرگز مغرور جلوه نکند. جمع شدن همهٔ این ویژگیها در یک انسان واقعی دشوار است، اما برخی افراد چنان به این تصویر آرمانی عادت کردهاند که هر فاصلهای میان واقعیت و ایدهآل را به عنوان نقص تلقی میکنند.
در این میان، پرسشی که کمتر مطرح میشود این است که آیا همین میزان سختگیری نسبت به خود نیز اعمال میشود یا نه. دختری که دهها معیار برای انتخاب شریک زندگی دارد، آیا آماده است که خودش نیز بر اساس همان معیارها سنجیده شود؟ دختری که کوچکترین اشتباه یک پسر را نشانهای از ضعف شخصیت او میداند، آیا حاضر است اشتباهات خودش نیز با همان شدت تحلیل شوند؟ دختری که از دیگران بلوغ عاطفی، صبر، مسئولیتپذیری و درک عمیق میخواهد، آیا خودش نیز همان ویژگیها را در سطحی مشابه داراست؟ یکی از مشکلات فرهنگ ارزیابی این است که معمولاً نگاه را به بیرون معطوف میکند. فرد دائماً مشغول سنجش دیگران میشود و کمتر فرصت میکند محدودیتها، تناقضها و ضعفهای خودش را ببیند.
نکتهٔ مهمتر این است که چنین رویکردی در نهایت به ضرر خود دختران نیز تمام میشود. انسانی که دائماً به دنبال یافتن نقص باشد، دیر یا زود در همهٔ افراد نقص پیدا خواهد کرد. هیچ انسانی کامل نیست. هیچ انسانی وجود ندارد که بتواند از تمام فیلترهای ذهنی و انتظارات پیچیدهٔ طرف مقابل عبور کند. در نتیجه، فرد ممکن است سالها در جستجوی گزینهای بهتر باقی بماند، بدون آنکه متوجه شود مشکل اصلی نه در کیفیت گزینهها، بلکه در نوع نگاه او به انسانهاست. وقتی ذهن برای تشخیص عیب آموزش میبیند، تقریباً همیشه عیب پیدا میکند. اما وقتی ذهن برای فهمیدن آموزش میبیند، میتواند در کنار عیبها، ظرفیت رشد، تغییر و انسانیت را نیز ببیند.
یکی از پیامدهای خطرناک این وضعیت آن است که بسیاری از پسران به تدریج احساس میکنند باید نسخهای ویرایششده از خود را ارائه دهند. آنها یاد میگیرند کدام حرفها را نباید بزنند، کدام احساسات را نباید نشان دهند و کدام ضعفها را باید پنهان کنند. نتیجه آن است که به جای ارتباط واقعی، نوعی نمایش متقابل شکل میگیرد. هر دو طرف میکوشند تصویری کنترلشده و کمنقص از خود ارائه دهند. اما رابطهای که بر پایهٔ نمایش شکل بگیرد، دیر یا زود با واقعیت برخورد خواهد کرد. زیرا هیچ انسانی نمیتواند برای همیشه نقش بازی کند.
شاید بزرگترین مشکل روابط امروز این نباشد که دختران و پسران یکدیگر را درک نمیکنند. شاید مشکل اصلی این باشد که بسیاری از آنها پیش از آنکه فرصت درک کردن پیدا کنند، قضاوت میکنند. آنها پیش از آنکه پیچیدگیهای انسانی را ببینند، به دنبال برچسب زدن هستند. پیش از آنکه به دنبال شناخت باشند، به دنبال ارزیابی هستند. در چنین شرایطی، رابطه از یک سفر مشترک برای کشف انسانیت دیگری به فرایندی برای رتبهبندی، غربالگری و حذف تبدیل میشود.
و شاید تراژدی واقعی همین باشد؛ اینکه بسیاری از دختران و پسران در عصر ارتباطات، بیش از هر زمان دیگری درباره یکدیگر اطلاعات دارند، اما کمتر از هر زمان دیگری یکدیگر را میفهمند. آنها یکدیگر را مشاهده میکنند، تحلیل میکنند، دستهبندی میکنند و ارزیابی میکنند، اما کمتر با شکیبایی، فروتنی و کنجکاوی انسانی به یکدیگر نزدیک میشوند. در نتیجه، آنچه از دست میرود فقط یک رابطهٔ احتمالی نیست؛ بلکه خودِ توانایی مواجههٔ انسانی با دیگری است. وقتی قرار ملاقات به دادگاه تبدیل شود، نه متهم برنده خواهد شد و نه قاضی؛ زیرا در نهایت هر دو فرصت تجربهٔ یک ارتباط واقعی را از دست خواهند داد.