«درخشش» از آن فیلمهایی نیست که با پایان تیتراژ تمام شوند. بعضی فیلمها را میبینیم، لذت میبریم و فراموش میکنیم، اما بعضی دیگر همچون رؤیایی ناآرام یا کابوسی دور، سالها پس از تماشا همچنان در ذهن ما زندگی میکنند و هر بار که به آنها فکر میکنیم، راهروی تازهای از معنا پیش روی ما گشوده میشود. شاهکار استنلی کوبریک از همین جنس است؛ فیلمی که گویی پس از پایان یافتن، تازه در ذهن تماشاگر آغاز میشود. شاید راز ماندگاری عجیب «درخشش» در این باشد که هتل اورلوک صرفاً یک مکان نیست. اورلوک چیزی بیش از یک ساختمان مجلل و منزوی در دل برفهای زمستان است. گویی حافظهای پنهان در دیوارهای آن جریان دارد؛ حافظهای که فراموش نمیکند و هر آنچه را که زمانی در آن رخ داده، در اعماق خود حفظ کرده است. در این جهان، گذشته هرگز از میان نمیرود، بلکه در سکوت و تاریکی انتظار میکشد تا بار دیگر خود را آشکار سازد.
از این منظر، «درخشش» بیش از آنکه داستان فروپاشی روانی یک نویسنده باشد، روایتی درباره بازگشت چیزهایی است که انسان میپندارد از آنها عبور کرده است. خشم، خشونت، شکست، حسرت، میل و ترس، نابود نمیشوند؛ آنها فقط شکل خود را تغییر میدهند و در لحظهای نامنتظر دوباره ظاهر میشوند. دختران دوقلو، زن اسرارآمیز اتاق ۲۳۷، صداهای دوردست مهمانیها و چهرههای فراموششدهای که در هتل پرسه میزنند، همگی یادآور این حقیقتاند که گذشته مرده نیست. آنچه پشت سر گذاشتهایم، همچنان در جایی از جهان حضور دارد و شاید مهمترین راز اورلوک همین باشد: این هتل، مکانی برای دفن خاطرات نیست، بلکه مخزنی است که خاطرات را برای بازگشتی بیپایان حفظ میکند.
اما ترس واقعی فیلم در حضور اشباح و پدیدههای فراطبیعی خلاصه نمیشود. ترسناکترین عنصر «درخشش» خود هتل است. اورلوک موجودی زنده نیست، اما نیرویی در آن نهفته است که آرامآرام انسانها را به بخشی از خود تبدیل میکند. جک تورنس وارد هتل میشود تا در سکوت زمستان رمانش را بنویسد، اما سرانجام خود به بخشی از روایت هتل بدل میشود. او تصور میکند نویسنده داستان است، در حالی که داستان مدتها پیش او را انتخاب کرده است. شاید یکی از تلخترین حقیقتهای زندگی نیز همین باشد؛ اینکه انسان همیشه خالق سرنوشت خویش نیست. گاهی تاریخ، خاطرات، شکستها، قدرتها و زخمهایی که از گذشته به جا ماندهاند، پیش از آنکه ما تصمیمی بگیریم، بخشی از مسیر زندگیمان را ترسیم کردهاند.
عکس پایانی فیلم، که جک را در میان مهمانان سال ۱۹۲۱ نشان میدهد، یکی از رازآلودترین تصاویر تاریخ سینماست. لبخندهای آرام، لباسهای رسمی و شکوه آن جشن، در ظاهر تصویری از شادی و عظمت را نمایش میدهند، اما در پس این آرامش، حقیقتی هولناک پنهان شده است. جک گویی همیشه در آنجا حضور داشته است. انگار نه تنها انسانها، بلکه خود تاریخ نیز قدرتی دارد که افراد را در خود جذب میکند. شاید پیام این تصویر آن باشد که ساختارها و نیروهای پنهان جهان از عمر انسانها طولانیترند. چهرهها تغییر میکنند، نسلها از میان میروند، اما بعضی مهمانیها هرگز پایان نمییابند و بعضی اشکال قدرت، تنها لباسهای خود را عوض میکنند.
شگفتی دیگر «درخشش» در این است که دوربین کوبریک صرفاً ناظر رویدادها نیست. گویی خود دوربین نیز به بخشی از هتل تبدیل شده است. هنگامی که دنی با سهچرخهاش در راهروهای بیانتها حرکت میکند، احساس میکنیم نگاهی نامرئی او را دنبال میکند. هیچ چهرهای دیده نمیشود و هیچ موجودی آشکار نیست، اما حضور چیزی پنهان را حس میکنیم. به تدریج مرز میان فیلم و تماشاگر فرو میریزد. ما دیگر بیرون از داستان ایستاده نیستیم؛ گویی خود نیز در هزارتوی اورلوک سرگردان شدهایم. شاید به همین دلیل است که «درخشش» تنها دیده نمیشود، بلکه تجربه میشود. ما صرفاً شاهد آن نیستیم، بلکه برای لحظاتی درون آن زندگی میکنیم.
تراژدی جک تورنس نیز صرفاً در جنون او نهفته نیست. آنچه بیش از هر چیز دردناک به نظر میرسد، فراموشی تدریجی خویشتن است. او آرامآرام هویت خود را از دست میدهد. نویسنده بودنش، پدر بودنش و حتی فردیت انسانیاش کمرنگ میشود. در پایان، تنها تصویری یخزده باقی میماند؛ انسانی که دیگر به دشواری میتوان او را یک فرد مستقل دانست. او به خاطرهای در دیوارهای هتل تبدیل شده است. در مقابل او، دنی قرار دارد؛ کودکی که اگرچه رازهای هتل را میبیند، اما تسلیم آن نمیشود. او نمیکوشد همه چیز را توضیح دهد و معمای اورلوک را حل کند. تنها زنده میماند و از هزارتو بیرون میآید. شاید همین بزرگترین پیروزی انسان باشد؛ نه تسلط کامل بر تاریکی، بلکه حفظ توانایی ادامه دادن و باقی ماندن در برابر آن.
از این رو، «درخشش» صرفاً فیلمی درباره ارواح و جنون نیست. این فیلم درباره انسان است؛ درباره همه مکانها و نیروهایی که میتوانند انسان را در خود حل کنند. درباره خانوادههایی که عشق را به خشونت تبدیل میکنند، درباره تاریخهایی که زخمهای خود را پنهان میسازند، درباره قدرتهایی که انسان را به ابزاری در خدمت خود بدل میکنند و درباره جهانی که گاه هویت فردی را در میان انبوه تصاویر، اطلاعات و خاطرات محو میسازد. شاید اورلوک تنها در کوهستانهای پوشیده از برف کلرادو وجود نداشته باشد. شاید هر جا که انسان آرامآرام صدای خویش را فراموش میکند، هزارتویی تازه شکل میگیرد.
و شاید رسالت هنر و سینما نیز همین باشد؛ نه ارائه پاسخهای قطعی، بلکه یادآوری وجود این هزارتوها. بعضی آثار بزرگ قرار نیست رازهای جهان را حل کنند، بلکه آمدهاند تا ما را با رازآلودگی جهان روبهرو کنند. «درخشش» نیز از همین جنس است. این فیلم همچون آینهای تاریک، ما را وادار میکند به چیزهایی بنگریم که سالها از مواجهه با آنها گریختهایم. شاید راز جاودانگی آن نیز همین باشد؛ اینکه پس از پایان فیلم، هنوز صدای گامهایی را در راهروهای خاموش اورلوک میشنویم. گامهایی که شاید متعلق به اشباح نباشند. شاید آن صداها، پژواک حضور خود ما باشند؛ انسانهایی که در هزارتوی خاطره، تاریخ، ترس و امید، همچنان در جستوجوی راهی برای خروج و معنایی برای ادامه دادن هستند.