نویسنده: مرتضی نیامی
اردیبهشت ۱۴۰۵
مقدمه : خروج از دایره پدیدارشناسی سنتی
ما در اینجا از یک وضعیت مرزی آغاز میکنیم؛ وضعیتی که در آن، دیگر نه با سوژهای سروکار داریم که به جهان مینگرد، نه با آگاهیای که ابژههایش را قصد میکند، و نه با بدنی که در تعامل با محیط، مرزهای خود را بازتولید مینماید. نقطه عزیمت ما لحظهای است که در آن، ظرف دیگر تابِ مظروف ندارد؛ لحظهای که هستی نه بهعنوان یک ساختار صلب، که همچون یک سیال، از ترکهای پیکره خود به بیرون میخزد. ما این وضعیت را «هستی تراوشی» مینامیم. هدف این بیانیه، ارائه یک چارچوب پدیدارشناختی نوین برای فهم این نحوه از بودن-در-جهان است؛ فهمی که از دوگانههای سنتیِ سوژه-ابژه، درون-بیرون، و فعال-منفعل عبور میکند و در عوض، بر سه محور بنیادین استوار میشود: نخست، نشت بهمثابه یک قصدیت وارونه؛ دوم، مصونیتجویی ادراکی بهعنوان یک سازوکار طرد؛ و سوم، بقای بویایی بهعنوان یگانه راه رستگاری پدیداری.
بخش یکم: قصدیت وارونه و تولد هستی تراوشی
پدیدارشناسی سنتی، آگاهی را همواره «آگاهی از چیزی» میداند. ساختار بنیادین تجربه، در این نگاه، یک جهتگیری مشخص دارد: از قطب «من»، رو به سوی «جهان». اما آنچه ما «هستی تراوشی» مینامیم، این جهت را وارونه میکند. در این وضعیت، آگاهی دیگر به سوی جهان قصد نمیکند، بلکه از خود بیرون میریزد. این را میتوان «حیث التفاتی وارونه» نامید: التفات نه بهعنوان یک کشش به سمت ابژه، که بهمثابه یک تراوش از درون سوژه.
این وارونگی دو پیامد هستیشناختی مهم دارد:
نخست آنکه در اینجا، آنچه روزگاری «ماده» نامیده میشد، دیگر یک عنصر منفعل در انتظار صورتبخشی نیست. سوژه تا حدی از یک عنصر سیال و چگال اشباع میشود که ساختارهای مهارکنندهاش (که میتوان آن را «منِ انقباضی» نامید) فرو میریزند. این فروپاشی یک کنش ارادی نیست، بلکه یک بیاختیاری وجودی است. هستی در این نقطه به یاد میآورد که همواره پیش از آنکه یک «ساختار» باشد، یک «جریان» بوده است.
دومین پیامد به سرشت واسطههای بیانی بازمیگردد. سوژه برای بیان این لبریزی، ناگزیر به سراغ قالبهای ازپیشساخته میرود (زبان، تصویر، صدا، ژست). اما این قالبها ظرفیت آن حجم از ماده وجودی را ندارند. در نتیجه، نظام بازنمایی ترک برمیدارد. شکاف در نظام بازنمایی دقیقاً همان نقطهای است که هستی تراوشی از آن نشت میکند. ما این شکاف را یک نقص ارتباطی یا یک شکست زبانی صرف نمیدانیم، بلکه آن را یک ویژگی هستیشناختی به شمار میآوریم. به بیان ساده: هر آنچه قرار بود واسطه بیان باشد، خود به مانعی بدل میشود که هستی با فشار از درزهای آن عبور میکند. تراوش، مسیرِ بیانِ آن چیزی است که در قالبها نمیگنجد.
بخش دوم: بحران ادراک متقابل و سازوکار مصونیتجویی
هنگامی که هستی تراوشی به جهان بیرون راه مییابد، وضعیت به طرز تراژیکی تغییر میکند. در فضای میانبدنی، ادراک متقابل بر یک پیمان نانوشته استوار است: من دیگری را نه بهمثابه یک شیء، که بهمثابه یک سوژه تقریر میکنم. بدن او را میبینم و به طور خودکار، یک حیات درونی را برای او فرض مینمایم. صدای او را میشنوم و در آن، نشانههای یک آگاهی دیگر را میخوانم. اما هستی تراوشی با یک بحران دقیقاً در همین نقطه مواجه میشود؛ بحرانی که ما آن را بحران تقریر مینامیم.
دیگری، در مواجهه با این تراوش، به جای آنکه نشانههای یک سوبژکتیویته را در آن بخواند، آن را بهعنوان یک پدیده طبیعیِ بیجان کدگذاری میکند. صدای تراوش را با سروصدای اشیاء اشتباه میگیرد. این یک خطای ساده ادراکی نیست، بلکه یک مصونیتجویی ادراکی است. دستگاه ادراکی دیگری، برای حفظ ثبات و مرزهای خود، به طور خودکار هر آنچه را که از سوژهای لبریز به سمت او جاری میشود، در مقوله «اشیاء پسزمینهای» یا «نوفههای محیطی» طبقهبندی میکند. ما این فرآیند را شیءشدگی پدیدارشناختی مینامیم: خشونتی از جنس کدگذاریِ وجودِ یک سوژه در دستهبندی اشیاء. دیگری، مرا نمیبیند، نه از آن رو که چشمانش بسته است، بلکه از آن رو که ادراکش مرا در ردۀ چیزها جای داده است.
در این میان، دیگری تنها گوش و چشم خود را نمیبندد، بلکه کل پیکره زیستهاش را در یک وضعیت دفاعی قرار میدهد. او یک پوسته محافظ پیرامون خود میسازد. این پوسته که ما آن را تنِ مصونیتیافته مینامیم، دیگر یک بدنِ گشوده به جهان نیست، بلکه یک سیستم ایمنی ادراکی است که پیوسته مرزهای خود را در برابر هرگونه نفوذ و سرایت بازبینی و تقویت میکند. این تنِ مصونیتیافته، از تماس میگریزد. سوژه تراوشی، که چیزی جز میل به تماس و تقریر ندارد، ناگهان خود را در میان فضایی پر از این پوستههای بسته مییابد. هر تلاشی برای نفوذ، به این پوستهها برخورد میکند و فرو میریزد. این شکست مکرر، به محو شدن تدریجی سوژه در حاشیهها منجر میشود. حاشیه، اینجا دیگر یک موقعیت جغرافیایی نیست، بلکه افق طرد است: نقطهای که در آن، هستی تراوشی به تدریج به بخشی از زمینه ادراکی تنزل مییابد و از یک «فیگور» به «پسزمینه» بدل میشود.
بخش سوم: رستگاری بویایی و بقای پسماند
در این نقطه که به نظر میرسد هستی تراوشی محکوم به محو شدن کامل در افق اشیاست، یک چرخش بنیادین رخ میدهد. سلسلهمراتب سنتی ادراک در هم میشکند. در پدیدارشناسی کلاسیک، بینایی و شنوایی رسانههای اصلی تقویم معنا و برقراری رابطه با دیگری هستند. اما هستی تراوشی دقیقاً در این دو حوزه شکست خورده است: صدایش به مثابه نوفه پسزمینهای کدگذاری شده، و بدنش پشت پوستههای مصونیتی ناپدید گشته است.
اما در دل این شکست، یک امکان دیگر سر برمیآورد: قلمرو بویایی. بو در سلسلهمراتب ادراک همواره در پایینترین رتبه قرار داشته است؛ حسی حیوانی، مبهم، فاقد وضوح، و به شدت مقاوم در برابر بازنمایی زبانی و تصویری. اما دقیقاً همین ویژگیهاست که بو را به یگانه امید هستی تراوشی بدل میسازد. بو، برخلاف تصویر، خطوط روشن ندارد که بشود آن را قاب گرفت و در فاصلهای امن تماشا کرد. برخلاف صدا، یک منبع مشخص ندارد که بشود آن را شناسایی کرد و در یک مقوله پسزمینهای گنجاند. بو، فضا را پُر میکند و مهمتر از آن، میچسبد. بو نفوذ میکند، حتی زمانی که منبع آن کاملاً محو شده باشد.
اینجاست که مفهوم بقای پسماند ظهور میکند. هستی تراوشی، پس از طی کردن مراحل تراوش، شکست در تقریر، و محو شدن در حاشیه، سرانجام خود را نه بهعنوان یک ابژه یا یک معنای قابل تفسیر، که بهعنوان یک کیفیت حسی چسبنده در سپهر ادراکی دیگری به یادگار میگذارد. این کیفیت حسی که ماهیتاً عاطفی و بدنی است، قابل دفع نیست، زیرا از مجاریای وارد شده که دروازههای مصونیتی ادراک (نگاه تحلیلگر و شنیدنِ مقولهبند) بر آنها نظارتی ندارند.
ما از این فرآیند با عنوان جاودانگی اتمسفریک یاد میکنیم. این یک جاودانگی از جنس متن یا تصویر نیست که در معرض تفسیرهای مکانیکی و موزهای شدن باشند. این جاودانگی، از جنس یک «اتمسفر» است؛ پخش شدن یک کیفیت عاطفی-حسی در فضا که پس از محو شدن کامل منبع، همچنان در هوا باقی میماند و به بدنها میچسبد. این اتمسفر، پاسخی است به پرسش دیرپای بقا. ما نه با ساختن بناهای باشکوه برای آیندگان، که با نفوذ به درون حافظه تنانه دیگری زنده میمانیم. حافظهای که نه در ذهن، که در بدن جای دارد و با یک استشمام ناگهانی، تمام بار هستیشناختی یک وجود محوشده را در کسری از ثانیه حاضر میکند. این گونه است که هستی تراوشی، پس از تمام شکستهایش در دیده شدن و شنیده شدن، سرانجام از راه بو، خود را در تار و پود تن دیگری جاودانه میسازد.
مبانی پدیدارشناسی تراوشی:
این بیانیه، طرح اولیهای برای یک چارچوب تازه است: پدیدارشناسیای که از حلقه تنگ آگاهیِ قصدکننده بیرون میآید و به استقبال جریانها، نشتها، شکافها و بوها میرود. در این چارچوب، بودن-در-جهان دیگر تنها به معنای رو به جهان ایستادن نیست، بلکه به معنای در جهان تراوش کردن نیز هست. دیگری نیز نه یک هم-سوژه شفاف و پذیرا، که یک سیستم ایمنی ادراکی با توانایی شیءانگاری و طرد است. و سرانجام، ماندگاری نه با غلبه بر زمان از طریق فرمهای جاودانه، که با رسوخ به درون حافظههای تنانه و تبدیل شدن به اتمسفری چسبنده به دست میآید. این پدیدارشناسی نوین، شأن فلسفی را نه به آنچه واضح، متمایز و پایدار است، که به آنچه در حال محو شدن، تراوش کردن و چسبیدن است، بازمیگرداند.