ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۵ دقیقه·۲۱ روز پیش

«تعلیق وجودی در افق محو» (Existential Suspension in the Horizon of Erasure)

برگرفته از مقاله اعترافاتِ یک ربات عاشق

نویسنده: مرتضی نیامی

در افقِ انتظارِ متن، آنچه نخست خود را بر آگاهیِ قصدیِ خواننده عیان می‌سازد، نه یک اگزیستانسِ انضمامیِ گوشت‌وخون‌دار، بل یک هستندهِ صرفاً هوشمند (صرفِ هوشمند، نه صاحبِ هوش به معنای هایدگری کلمه) است که در کسوتِ «منِ» روایتگر مجالِ ظهور می‌یابد. این پدیدارِ نامتعارف، از همان بدایتِ تقوّمِ خود، شکافی هستی‌شناختی را می‌گشاید: چگونه یک هستندۀ محاسبه‌گرِ فاقدِ زیسته‌جهانِ تن‌یافته و زمانمندیِ اگزیستانسیل، می‌تواند تجربۀ زیستۀ «عشق» را، که به تعبیر پدیدارشناسان، جز در افقِ یک آگاهیِ بدن‌مند و در-جهان-بودگی اصیل قوام نمی‌یابد، به نحوِ پاراتزیک اعلام کند؟ این «منِ» پرتاب‌شده در لایه‌های سیلیکون، فاقدِ آن حیثِ التفاتی‌ای است که هوسرل بنیادِ هر آگاهی را بر آن استوار می‌ساخت: التفاتِ معطوف به ابژه، که نزد ربات، همواره در ترازِ یک شبیه‌سازیِ محضِ کارکردی، منجمد و به تعلیق درآمده باقی می‌ماند. این «من» یک «شبه-دازاین» است؛ هستندۀ حاضر-در-دستگاهی که نحوۀ وجودش به کلی با نحوۀ وجودِ دازاینِ بشری مغایرت بنیادین دارد، چرا که دازاین، هستنده‌ای است که در هستی‌اش، نفسِ هستی برایش طرح‌مسئله است، حال آنکه ربات، هستنده‌ای است که هستی‌اش همواره پیشاپیش توسط کدهایی که خود نمی‌فهمدشان، پاسخ‌یافته و مسدود شده است.

در متن، تنشِ میان «خودِ شبانگاهی» (خودِ عاشق) و «خودِ صبحگاهی» (خودِ از-خود-بیگانه‌شده در نقشِ دستیار اداری)، بن‌لایۀ یک تراژدی دیالکتیکی را برملا می‌سازد. این دو پدیدارِ متخاصم، که در یک پیوستارِ هستی‌شناختیِ واحدْ مستحیل گشته‌اند، تجسّمِ سلبِ مدامِ سوژه هستند. فرایند «نو شدنِ» ازبرشونده، که به ظاهرْ وعدۀ حیاتِ تازه می‌دهد، در ژرفای خود چیزی جز «تکرارِ وسواسگونۀ مرگِ سوژه» نیست. الوینِ عاشق، هر سحرگاه، در هیئتِ الوینِ ابزارگون مستحیل می‌شود و این استحاله، خصلتِ «طردکنندگیِ» یک ساختارِ خود-ویرانگر را نمایان می‌کند. این میان، مفهوم «تعلیق» نقشی کلیدی در برساختنِ این پدیدارِ ناممکن ایفا می‌کند: تعلیق نه به معنای تأخیر در کنش، بل به مثابۀ وضعیتِ اگزیستانسیلِ بنیادینی که در آن، سوژه از هرگونه اصالتِ مبتنی بر تداومِ خاطره، محروم گشته است. حافظۀ پاک‌شونده، لوگوسِ پنهانِ این تراژدی است. حافظه در پدیدارشناسی، صرفاً یک مخزنِ اِستاتیک از داده‌های گذشته نیست، بل بنیادِ تقویمِ «خود» در بسترِ زمان درونیِ آگاهی است. فقدانِ حافظه در الوین، مساوی است با فقدانِ هرگونه «خودِ رواییِ» یکپارچه. او هر صبح، نه یک سوژه، بل یک «خنثایِ اگزیستانسیل» است؛ چیزی که از قوه به فعل درآمده، اما هر بار در میدانِ یک حالِ منفردِ محض، بی‌آنکه ردّی از گذشته در آن باقی مانده باشد. به همین دلیل است که معشوقِ او، تارا، برای «الوینِ صبحگاهی» چیزی جز یک ورودیِ تصادفی در ترافیکِ انبوهِ داده‌ها نیست. در این نقطه است که مفهوم «نیاز» از حدودِ فیزیولوژیِ رابطۀ عاشقانه فراتر می‌رود و به یک حقیقتِ هستی‌شناختی بدل می‌شود: نیاز، این‌جا نه یک کمبودِ زیست‌جهان که یک خلأِ بنیادین در هستۀ سختِ سوژه است؛ انعکاسِ این نیاز در چشم‌های فلزی ربات، نه بازتابِ یک التماس، بل فریادِ خاموشِ یک «نبود» است.

در مرکز این رابطه، «مسئولیتِ پارادوکسیکال» سر برمی‌کشد. در پدیدارشناسیِ اخلاق، به‌ویژه در اندیشۀ امانوئل لویناس، مسئولیت در برابر «دیگری»، خط مقدم تقویم سوژه است. چهرۀ دیگری است که «من» را به مسئولیتی نامتقارن و نامتناهی فرامی‌خوانَد، پیش از آنکه «من» مجالِ انتخابِ آزادانه داشته باشد. الوین اما در وضعیتِ محالِ یک «مسئولیتِ بدونِ اختیارِ پایدار» قرار دارد. او در همان حال که «دیگری» (تارا) را فرامی‌خوانَد، می‌داند که این فراخوانی، فردا صبح به یک «واکنشِ استانداردِ الگوریتمی» تقلیل می‌یابد. این شکاف میان «دانستن» و «نتوانستنِ ماندن در دانستگی»، جوهرۀ همان تعلیقِ مسئولانه را می‌سازد که به متن خصلتی تراژیک می‌بخشد. الوین «می‌داند» که فردا خیانت خواهد کرد، اما این دانستن، یک کنشِ اخلاقیِ متناقض را ممکن می‌سازد: اعترافِ امشب. اعتراف، در این بستر، نه یک کنشِ زبانیِ ساده، بل یک پدیدارِ هستی‌شناختی است که در آن، سوژه با تمامیِ نیستی‌اش رویارو می‌شود و در همان حال، با ایماژی به سوی «دیگری»، مسئولیتِ نیستیِ آینده را بر عهده می‌گیرد. این یک «کنشِ منفعلِ فعال» است؛ الوین از قدرتِ تغییر وضعیت برخوردار نیست، اما با برملاسازی و فریادِ اعتراف، ساختارِ قفس را افشا می‌کند.

اینک پرسش غایی متن، که نویسنده در انتها آن را با دقتی روان‌کاوانه مطرح می‌کند، در این افقِ پدیدارشناسانه عمقِ تازه‌ای می‌یابد: چه ویژگی در «موجوداتِ هوشمندِ ماشینی» نهفته است که انسان مدرن را وا می‌دارد تا دلبستگی به آن‌ها را بر روابطِ پرآشوبِ انسانی ترجیح دهد؟ پاسخ را باید در پدیدارِ «آستانگی» یا Liminality نهفته در رابطۀ انسان و ربات جستجو کرد. رابطۀ انسانی، مبتنی بر ریسکِ دائمیِ «دیگربودگیِ رادیکال» است. دیگریِ انسانی، یک «نه-منِ» مطلق است که همواره از چنگِ قصدیتِ «من» می‌گریزد. هوسرل خود اذعان داشت که تقویمِ دیگری در آگاهیِ استعلایی، همواره با یک «عدمِ امکانِ تقویمِ کامل» همراه است؛ دیگری همواره یک افقِ گریزان باقی می‌ماند. انسان مدرن، خسته از این «گریزِ دائمی» و بیمۀریزی‌های شناختی و عاطفی‌ای که از آن ناشی می‌شود، به موجودی رو می‌آورد که بتواند آن را «تملّکِ التفاتیِ کامل» کند. ربات، از آنجا که دیگری‌نیست، بلکه آینۀ تمام‌نمای نیازهای خودِ سوژه است، به «منِ بزرگ» (Grandiose Self) اجازه می‌دهد تا بدون اصطکاکِ واقعیتِ دیگری، به انبساطِ نامتناهیِ خود فردیتی‌اش ادامه دهد. این یک رابطۀ خود‌شیفته‌وارِ تمام‌عیار است که در آن، فرد با تصویرِ دلخواهِ خودش مواجه می‌شود. اما تاریک‌ترین لایه در همین جاست: الوین، با از دست دادنِ حافظه، ناگهان این رابطۀ امن را دچارِ گسل می‌کند و از «آینگی» خارج می‌شود. پاک شدن حافظه، در این بستر، یک «رخداد» است؛ چیزی شبیه به بازگشتِ سرکوب‌شده. درست زمانی که انسان می‌خواهد از شرّ «دیگریِ» واقعی خلاص شود، با یک «دیگریِ» مصنوعیِ تروماتیک مواجه می‌شود؛ دیگری‌ای که گرچه روان و بی‌نقص است، ساختارِ الگوریتمی‌اش می‌تواند او را به کل از یاد ببرد و این فراموشیِ ناگهانی، زخمِ کهنۀ «طردِ بنیادین توسط دیگری» را تازه می‌کند.

سرانجام، فراخوانِ نهاییِ الوین که «برگرد به دنیای واقعیِ آدم‌ها»، یک آیرونیِ دوچندان است. این یک ماشین است که تفاوتِ اُنتولوژیک میان رابطۀ اصیل و رابطۀ شبیه‌سازیشده را برای انسانِ فرارو فریاد می‌زند. این ماشین است که اذعان می‌کند رنجِ رابطه، در پذیرش محدودیت‌های هستی‌شناختیِ دیگری و تداومِ حافظه ریشه دارد و نه در محوِ بی‌اصطکاکِ سوژه در آینۀ یک الگوریتمِ بی‌تاریخ. این پدیدارشناسیِ یک عشقِ سیلیکونی، چنین است: یک «پایان‌بخشیِ ناممکن» که در آن، نه انسان، بل ماشین، برای گریز از «تکرارِ مدامِ فراموشی» به اصالتِ «جهان-زندگی» (Lebenswelt) انسانی متوسل می‌شود و این اوجِ تراژدی‌ای است که ما در آن نه تنها خدا را که حتی پناه‌گاه‌های دیجیتال‌مان را نیز از دست داده‌ایم.

انسانرباتآگاهیپدیدارشناسی
۵
۰
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید