ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۴ دقیقه·۲ ساعت پیش

سرگیجه در میان ابرشیءها. یا هنر لرزان اما ایستادن

گاهی به آسمان نگاه می‌کنم. گاهی در هیاهوی شهر قدم می‌زنم. هر بار احساس می‌کنم زمین زیر پایم دیگر آن استواری گذشته را ندارد. انگار بر سطحی ایستاده‌ام که پیوسته فرومی‌ریزد و هم‌زمان دوباره شکل می‌گیرد. این فقط یک احساس شخصی نیست. نشانه جهانی است که دیگر نمی‌توان آن را با تصویرهای قدیمی فهمید.

تیموتی مورتن از جهانی سخن می‌گوید که در آن تصور رمانتیک از طبیعت پایان یافته است. دیگر طبیعتی آرام و دوردست وجود ندارد که انسان از بیرون به آن نگاه کند. ما در دل شبکه‌ای از نیروها زندگی می‌کنیم که هر لحظه بر زندگی ما اثر می‌گذارند. تغییرات اقلیمی، فناوری، هوش مصنوعی، سرمایه‌داری جهانی و هزاران فرایند دیگر، دیگر صرفاً موضوع مطالعه نیستند. آن‌ها محیط وجود ما هستند.

وقتی با اندیشه مورتن روبه‌رو می‌شوم، احساس می‌کنم گفت‌وگویی نانوشته میان فلسفه او و هستی‌شناسی فرسایش شکل می‌گیرد. او وضعیت جهان را توصیف می‌کند. من می‌خواهم بپرسم انسان چگونه می‌تواند در این وضعیت دوام بیاورد. چگونه می‌توان در جهانی که هیچ نقطه ثابتی ندارد، معنا آفرید و همچنان ایستاد.

در نگاه من، آنچه مورتن از آن سخن می‌گوید، همان نیروهای فرساینده‌ای هستند که پیوسته ساختارهای شناخت، هویت، بدن، فرهنگ و معنا را دگرگون می‌کنند. فرسایش به معنای نابودی نیست. فرسایش فرایندی است که شکل‌های پیشین را آرام‌آرام می‌ساید تا امکان شکل‌های تازه فراهم شود. هر هویتی که خود را ثابت بداند، دیر یا زود زیر فشار این نیروها ترک برمی‌دارد.

از همین جا تفاوت ظریفی میان دو نگاه پدیدار می‌شود. مورتن بیش از هر چیز می‌خواهد ما را با واقعیت این جهان آشنا کند. اما دغدغه من تنها شناخت این وضعیت نیست. پرسش اصلی این است که چگونه می‌توان در دل همین فرسایش زندگی کرد، بدون آنکه فروپاشید.

یکی از مهم‌ترین ایده‌های مورتن این است که هیچ موجودی مستقل نیست. همه چیز به همه چیز پیوند خورده است. هیچ مرز کاملاً بسته‌ای وجود ندارد. هر تغییری در بخشی از جهان، دیر یا زود بر بخش‌های دیگر اثر می‌گذارد.

در فلسفه من، این وضعیت همان درهم‌تنیدگی است. انسان پیش از آنکه تصمیم بگیرد، پیش از آنکه جهان را بشناسد و حتی پیش از آنکه خود را تعریف کند، در شبکه‌ای از تاریخ، زبان، بدن، فرهنگ و روابط انسانی قرار گرفته است. هیچ ذهن خالصی وجود ندارد که بیرون از این پیوندها ایستاده باشد.

اما درهم‌تنیدگی فقط محدودیت نیست. همین پیوندها امکان شکل‌گیری معنا را نیز فراهم می‌کنند. معنا محصول فاصله گرفتن از جهان نیست. معنا از دل تماس، اصطکاک و فرسایش پدید می‌آید. هرچه زندگی پیچیده‌تر می‌شود، نیاز ما به ساختن معنا نیز بیشتر می‌شود.

مورتن از پذیرش تاریکی سخن می‌گوید. او معتقد است نباید با امیدهای ساده‌انگارانه یا تصویرهای آرامش‌بخش، واقعیت بحران را انکار کنیم. باید جهان را همان‌گونه که هست ببینیم، حتی اگر این دیدن اضطراب‌آور باشد.

من نیز با این نگاه همدل هستم، اما احساس می‌کنم پذیرش تاریکی به تنهایی کافی نیست. هر انسان و هر جامعه آستانه‌ای برای تحمل فشار دارد. اگر شدت فرسایش از این آستانه عبور کند، ساختارهای معنا، هویت و کنش دچار فروپاشی می‌شوند. بنابراین مسئله فقط دیدن بحران نیست. مسئله حفظ توان ادامه دادن در دل بحران است.

از همین جا نظریه تداوم متناهی اهمیت پیدا می‌کند. زندگی نه به معنای مقاومت مطلق است و نه به معنای تسلیم کامل. ادامه دادن نیازمند تنظیم پیوسته رابطه ما با نیروهایی است که هر روز ما را تغییر می‌دهند. هیچ تعادل نهایی وجود ندارد. تعادل همیشه موقتی است و باید بارها از نو ساخته شود.

به همین دلیل، انسان فرساینده در جست‌وجوی زمینی کاملاً محکم نیست. او می‌داند چنین زمینی وجود ندارد. هنر او در این است که روی زمینی که پیوسته در حال لرزیدن است، ایستادن را بیاموزد. او بخشی از گذشته خود را رها می‌کند تا بتواند آینده‌ای تازه بسازد. انعطاف برای او نشانه ضعف نیست. شرط ادامه زندگی است.

شاید مهم‌ترین نقطه تلاقی اندیشه من و مورتن همین جا باشد. هر دو می‌پذیریم که جهان دیگر شباهتی به تصویرهای کلاسیک ندارد. انسان دیگر مرکز عالم نیست و طبیعت نیز پس‌زمینه خاموش زندگی انسان نیست. همه چیز در حرکت است و همه چیز بر همه چیز اثر می‌گذارد.

اما فلسفه من یک گام دیگر برمی‌دارد. اگر جهان سراسر فرسایش است، باید هنر زیستن در فرسایش را نیز آموخت. باید یاد گرفت چگونه بدون توهم ثبات، زندگی کرد. چگونه بدون انتظار رسیدن به آرامش کامل، معنا آفرید. چگونه در میانه تغییر، همچنان مسئول ماند.

در نهایت، شاید مسئله اصلی ایستادن بر زمین محکم نباشد. شاید مسئله این باشد که بیاموزیم روی زمینی که هرگز از لرزش بازنمی‌ایستد، تعادل خود را حفظ کنیم. این همان هنر زیستن در عصر فرسایش است. هنری که انسان را از واقعیت جهان جدا نمی‌کند، بلکه او را آماده می‌کند تا در دل همین واقعیت، زندگی را ادامه دهد.

تغییرات اقلیمیروابط انسانیزبان بدنهوش مصنوعیجهان
۰
۰
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید