ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

عنوان: آزمونِ مرزهای هرمنوتیک؛ از روایتِ سوژه تا فروپاشی در ساختار

ارتباط فلسفی من با پل ریکور را باید از جنس «درگیری انتقادی»، «آزمون مرزها» و «بازخوانی در شرایط بحران» دانست. من به جای رد کامل یا پذیرش بی‌چون‌وچرای ریکور، از چارچوب‌های او (به‌ویژه نظریه هویت روایی و هرمنوتیک تنش) به عنوان یک نقطه عزیمت استفاده می‌کنم تا نشان دهم در مواجهه با «بی‌ثباتی ساختاری»، «فرسایش هستی‌شناختی» و «مقاومت هنر»، این چارچوب‌ها تا کجا کارآمدند و از کجا دچار فروپاشی می‌شوند.

این ارتباط را می‌توان در چهار محور اصلی بررسی کرد:

۱. هویت روایی و فروپاشی آن در برابر نیروهای ساختاری

مهم‌ترین نقطه تقابل و تعامل من با ریکور در تحلیل‌هایم از فیلم درخشش (The Shining) شکل می‌گیرد.

· دیدگاه ریکور: ریکور معتقد است که هویت انسانی (سوژه) از طریق «هویت روایی» (Narrative Identity) شکل می‌گیرد. انسان‌ها با روایت‌گری و پیرنگ‌بندی (Emplotment) رویدادهای پراکنده زندگی خود را به یک کل معنادار و پیوسته تبدیل می‌کنند.

· نقد و چالش من: من از هتل «اورلوک» به عنوان یک آزمایشگاه فلسفی استفاده می‌کنم تا نشان دهم که هویت روایی ریکور در برابر نیروهای عظیم تاریخی، معماری و زمانی چقدر شکننده است. در این فیلم، جک تورنس نمی‌تواند روایت منسجمی از خود بسازد؛ گذشته، حال و آینده او در هم می‌شکند و تاریخِ خودِ هتل، روایتِ فرد را می‌بلعد. من استدلال می‌کنم که در شرایط «بی‌ثباتی ساختاری»، سوژه توانایی روایت‌گری را از دست می‌دهد و هویت روایی فرو می‌پاشد. در اینجا، من مرزهای نظریه ریکور را آشکار می‌کنم: روایت‌گری تنها تا زمانی ممکن است که سوژه بر زمان و تاریخ مسلط باشد، اما وقتی ساختارها (تاریخ، فضا، ایدئولوژی) بر سوژه غلبه کنند، هویت روایی جای خود را به «جذب شدن در تکرارهای بی‌نام‌ونشان تاریخی» می‌دهد.

۲. هرمنوتیک، معنا و «اصطکاک متناهی»

در مقاله تداوم متناهی (Finite Continuity)، من به یکی از بینش‌های کلیدی ریکور در باب هرمنوتیک و استعاره ارجاع می‌دهم.

· دیدگاه ریکور: ریکور نشان می‌دهد که معنا (به‌ویژه در استعاره) از طریق «تنش معنایی» (Semantic Tension) و تقابل تولید می‌شود، نه از طریق حذف تضادها.

· بسط توسط من: من این ایده را به هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی خود تعمیم می‌دهم و مفهوم «اصطکاک متناهی» (Finite Friction) را می‌سازم. برخلاف گادامر که به دنبال «تلفیق افق‌ها» و حل تنش در فهم است، من با تکیه بر منطق ریکوریِ «تولید معنا از طریق تنش»، استدلال می‌کنم که تفسیر هرگز تنش را حل نمی‌کند، بلکه معنا دقیقاً در نقطه اوج اصطکاک و مقاومت سوژه در برابر متن/جهان تولید می‌شود. به عبارت دیگر، من از ریکور وام می‌گیرم تا نشان دهم که «تضاد و شکست» (Failure) نه یک نقص، بلکه موتور محرک تولید معناست.

۳. زمان روایی در برابر زمان کیفی (کایروس)

ریکور در کتاب زمان و روایت تلاش می‌کند میان زمانِ تجربی و زمانِ کیهانی (کرونوس) از طریق روایت آشتی برقرار کند. اما من در تحلیل خود از درخشش نشان می‌دهم که این آشتی ریکوری در فضاهای خاصی ممکن نیست.

من استدلال می‌کنم که در مواجهه با فضاهای ناهمگن (مانند هتل اورلوک)، زمان خطی و کمی (Chronos) فرو می‌پاشد و زمان به صورت کیفی، فشرده و حلقوی (Kairos) درمی‌آید. در این حالت، زمان دیگر بستری برای روایت‌گریِ ریکوری نیست، بلکه به یک «هزارتوی زمانی» تبدیل می‌شود که در آن گذشته و حال در هم ادغام شده و امکان هرگونه پیرنگ‌بندیِ روایی را از بین می‌برند.

۴. تقابل با «نظریه نقاب پویا» و «سوژگی ساختاری»

اگرچه در توسعه نظریات متأخر من (مانند نظریه نقاب پویا و سوژگی ساختاری) نام ریکور مستقیماً در کنار متفکرانی چون فوکو، باتلر و ژیژک نمی‌آید، اما تضاد بنیادین فلسفی در آن‌ها مشهود است:

· ریکور به نوعی از «عاملیت سوژه» و توانایی او برای بازاندیشی و روایت‌گریِ اخلاقی معتقد است.

· من در فاز سوژگی ساختاری (Structural Subjectivity) نشان می‌دهم که سوژه اصلاً آن‌قدر عاملیت ندارد که بخواهد روایتگر زندگی خود باشد. سوژه تنها یک «اثرِ تثبیت‌شده‌ی گذرا» در تقاطع نیروهای ایدئولوژیک، فانتزی و ساختارهای مادی-اجتماعی است. در اینجا، من از مرزهای پدیدارشناسیِ هرمنوتیکِ ریکور عبور کرده‌ام و به سمت پساساختارگرایی و روانکاوی لکانی/آلتوسری می‌روم؛ جایی که «روایت» دیگر خالق هویت نیست، بلکه خود نوعی «نقاب ایدئولوژیک» یا مکانیزمی برای پنهان کردن شکاف‌های ساختاری است.

خلاصه

ارتباط من با پل ریکور را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد:

من هویت روایی و هرمنوتیکِ تنشِ ریکور را به عنوان یک دستاورد بزرگ فلسفی به رسمیت می‌شناسم، اما آن‌ها را در «شرایط حدی» (Extreme Cases) قرار می‌دهم. من با استفاده از هنر (سینمای کوبریک) و تحلیل‌های ساختارگرا نشان می‌دهم که چارچوب ریکور زمانی کار می‌کند که سوژه در ثبات نسبی باشد، اما به محض اینکه «فرسایش هستی‌شناختی»، «تسلط معماری/تاریخ» و «شکاف‌های ساختاری» وارد میدان شوند، هویت روایی ریکور دچار فروپاشی شده و جای خود را به «تداوم متناهی از طریق اصطکاک» یا «تثبیت‌های ساختاریِ بدون سوژه» می‌دهد. به زبان ساده، من ریکور را می‌خوانم تا نشان دهم کجا و چگونه روایت‌گریِ انسانی از کار می‌افتد.

استنلی کوبریکاسلاوی ژیژکمیشل فوکو
۰
۰
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید