آمور سوسیتاتیس: مقالهای در باب اگزیستانسیالیسم دورکیمی و افسونزدایی از حیات اجتماعی
پل کارلز – ۲۰۲۶ – در کتاب «پدیدارشناسی و پساانسانگرایی(ها)» به ویراستاری آلن پورتر. چم: اشپرینگر نیچر. صص ۱۰۷-۱۳۳.
سنت روشنگری-انسانگرا، فردِ عقلانیِ خودمختار را در کانون پژوهشهای خود دربارهٔ طبیعت انسان قرار میدهد. بخش بزرگی از پدیدارشناسی، به پیروی از ادموند هوسرل، این سنت را ادامه میدهد و فرد عقلانی را در کانون بررسیهای خود مینشاند. پدیدارشناسی اگزیستانسیال، آنگونه که مثلاً ژان-پل سارتر بسط داد، این رویکرد را بهکار میگیرد و میکوشد به پرسشهای مربوط به بیمعنایی زندگی و آزادی انسان پاسخ دهد. این سنت در نیمهٔ دوم قرن بیستم از سوی نویسندگان پساانسانگرا مورد نقد قرار گرفت که بر اهمیت امر اجتماعی، قدرت، یا ناخودآگاه بهمثابه عوامل تعیینکننده در تبیین رفتار انسان تأکید میکردند. یکی از نویسندگان مرتبط با این بحث، امیل دورکیم است که عناصری از هر دو سنت را در خود دارد. او عقلگرایی دکارتی را بهعنوان ابزاری برای فهم جهان اجتماعی میپذیرد، و با این حال، یکی از پیامدهای جامعهشناسی او واسازیِ فرد است برای نشان دادن اینکه چگونه امر اجتماعی، آگاهی فردی را پیشاپیش شکل میدهد و میسازد. این متن شباهتهای میان کار دورکیم و سنت پدیدارشناسی اگزیستانسیال را برجسته میکند. مسئلهٔ اگزیستانسیالیستی برآمده از جامعهشناسی دورکیم را شرح میدهد، که ساخت اجتماعی واقعیت و در نتیجه بیمعنایی ذاتی آن را نشان میدهد. همچنین بر مشاهدهٔ دورکیم مبنی بر اینکه خدایان مردهاند و شکلی منحصربهفرد و تاریخی-اجتماعی از سوژگیِ فردی، مشخصهٔ مدرنیته و در واقع پیششرط جامعهشناختی برای ظهور خودِ اگزیستانسیالیسم است، بنا میشود. سپس با بهرهگیری از ایدههای فریدریش نیچه و سارتر، مفهومی از اخلاق اگزیستانسیال دورکیمی را بسط میدهد، که آن را «آمور سوسیتاتیس» (عشق به جامعه) مینامم، و امر اجتماعی را با مسائل آزادی، سوژگی و پوچی آشتی میدهد. همانند «آمور فاتی» نیچه، «آمور سوسیتاتیس» دورکیمی پوچیِ جهان اجتماعی و الزاماتش را به رسمیت میشناسد، اما آنها را بهعنوان مؤلفهای ضروری از زندگی، و در واقع بهعنوان چیزی که ما را کاملاً انسان میسازد، کاملاً میپذیرد.
دورکیم در مقام استاد سوءظن
پل کارلز – ۲۰۲۶ – در کتاب «راهنمای الگار برای امیل دورکیم» به ویراستاری پل کارلز و فورنیه مارسل. نورثهمپتون: انتشارات ادوارد الگار. صص ۳۳۱-۳۴۹.
در دههٔ ۱۹۶۰، پل ریکور عبارت «استادان سوءظن» را برای توصیف کارل مارکس، فریدریش نیچه و زیگموند فروید ابداع کرد، به دلیل توانایی آنها در آشکارسازی معانی یا حقایق پنهان یا سرکوبشده در متون یا پدیدههای اجتماعی و روانشناختی. فیلسوفان، الهیدانان و نظریهپردازان ادبی متعاقباً اصطلاح «استاد سوءظن» و نیز اصطلاح مرتبط «هرمنوتیک سوءظن» را به شیوههای گوناگونی بهکار بردهاند. این مفهوم به یکی از عبارات آشنای فلسفه تبدیل شده است، «اصطلاحی نمادین» که تخیل و علاقه را به همان شیوهٔ «مرگ خدا»ی نیچه برمیانگیزد. ریکور چهار جنبه را مشخص میکند که استادان سوءظن در آن اشتراک دارند: درگیری با دین؛ به چالش کشیدن اولویت آگاهی در حوزهٔ شناخت، که مستلزم نقدی رادیکال از کوژیتوی دکارتی و افشای آگاهی کاذب است؛ بسط روشی نوین از رمزگشایی، یا شیوهای جدید برای تبیین آگاهی؛ تخریب اسطورههای کهن، که همزمان دلالت بر فرآیندی از بازسازی به سوی بسط فهمی جدید و حقیقیتر از واقعیت دارد، فرآیندی که شامل رهایی از توهم و گسترش آگاهی است. پروژهٔ جامعهشناختی دورکیم همهٔ این عناصر را در بر دارد: با نشان دادن اینکه چگونه افراد بهصورت اجتماعی ساخته میشوند، از جمله حتی توانایی آنها برای تفکر منطقی، کار او نادرستی کوژیتوی دکارتی و ایدهٔ ایگوی مستقل و خودمختار را افشا میکند؛ او روش جامعهشناختی جدیدی را بسط میدهد که به دنبال افشای فرآیندهای اجتماعی پنهانی است که تفکر و رفتار فردی را تعیین میکنند؛ جامعهشناسی او روشهای کهن تفکر را نابود میکند، اما همزمان بهطور فعال درکی جدید از واقعیت را بازسازی میکند، و با برجسته کردن اینکه چگونه آگاهی توسط فرآیندهای اجتماعی شکل میگیرد، به دنبال گسترش آگاهی است؛ کار او در باب دین، تمرینی است در هرمنوتیک سوءظن، درست به اندازهٔ رادیکال دیگر استادان سوءظن. این نوشتار شیوههایی را تبیین خواهد کرد که در آنها دورکیم به راستی یک استاد سوءظن به معنای ریکوری آن است، اما همچنین میکوشد دریابد چرا ریکور از دورکیم نامی نبرده است. بنابراین، این نوشتار به کاوش در این خواهد پرداخت که چگونه دورکیم برای هرمنوتیک موضوعیت دارد، و همچنین جنبههایی از روششناسی او را به شیوههایی نو بررسی خواهد کرد.
دو نیوتنی پارسا در باب مفهوم گرانش: چرا اندرو باکستر و کالین مکلارن در مورد علیت الهی و محدودیتهای ذهن اختلاف داشتند
لوئیس اشمن – ۲۰۲۶ – مجلهٔ فلسفهٔ اسکاتلندی ۲۴(۱): ۱-۲۰.
این مقاله نشان میدهد که چگونه و چرا دو «نیوتنی» اسکاتلندی، اندرو باکستر (۱۷۵۰-۱۶۸۶/۷) و کالین مکلارن (۱۷۴۶-۱۶۹۸)، دربارهٔ مفهوم گرانش اختلاف نظر داشتند. پژوهشگران به اختلاف آنها اذعان داشته و بر سبکها و ترجیحات فلسفی متضادشان تأکید کردهاند، اما در اینجا استدلال میشود که تفاوتهای عقیدهٔ باکستر و مکلارن در مورد فلسفهٔ طبیعی آیزاک نیوتن، از دیدگاههای معرفتشناختیای ناشی میشد که با همدلیهای دینی آنها پیوند خورده بود. از آنجا که گرانش بهعنوان برخاسته و جاری از خداوند تلقی میشد، دیدگاه فرد در مورد خاستگاه گرانش، دیدگاه او در مورد نحوهٔ عمل خدا در طبیعت بود. باکستر نسبت به ظرفیت ما برای شناخت خدا از طریق فلسفه خوشبینتر بود و معتقد بود گرانش نمونهای از «عنايت الهی مداوم و جهانی»، شکلی افراطی از ارادهگرایی، است. دیدگاه بدبینانهتر مکلارن، گرانش را انتهای «زنجیرهٔ علّی بزرگی» توصیف میکرد که از خدا نشئت میگیرد، زیرا ما نمیتوانیم مستقیماً ارادهٔ الهی را شناسایی کنیم. این مواضع در مورد محدودیتهای ذهن و علیت الهی، در چارچوب بحثی درون کلیسای اسکاتلند بر سر اهمیت آموزهٔ مکتوب برای یک جامعهٔ خداپرستانه روشن میشود. دیدگاههای باکستر و مکلارن آشکار میکند که چگونه تحسینکنندگان قرن هجدهمی نیوتن بر سر پرسشهای بنیادین مفهومی اختلاف داشتند و فلسفهٔ او را همسو با اعتقادات دینی خود میفهمیدند.
پدیدارشناسی انتخاب اجتماعی — نقدی بر سارتر (بخش ۱۱)
ژیی گوئو – نسخهٔ خطی
در این مقاله، عمدتاً قصد داریم نشان دهیم که یک انتخاب، اساساً انتخاب یک فرآیند است. این فرآیند شامل مجموعهای از کنشها و نیز برخی انتخابهای فرعی است. البته، بهعنوان یک مورد خاص، یک انتخاب ممکن است انتخاب یک کنش منفرد نیز باشد. در خصوص مثال سارتر از دوراهی مرد جوان فرانسوی، که آیا او همراهی با مادرش را انتخاب کند یا پیوستن به مقاومت ضد آلمانی را، او در واقع در حال انتخاب یک فرآیند بود. انتخاب همراهی با مادرش یک فرآیند بود، گرچه این فرآیند ممکن بود تنها از یک کنش تشکیل شده باشد. انتخاب پیوستن به مقاومت ضد آلمانی نیز یک فرآیند بود، و این فرآیند میتوانست شامل مجموعهای از کنشها و انتخابهای فرعی باشد.
زیباییشناسی آشوب در کنگو: از زیباییشناسان پارهوقت تا معدنچیان صنعتیکوچک
جاشوا ام. هال – در دست انتشار – مجلهٔ زیباییشناسی معاصر.
در این مقاله، دو پیکرهٔ بههمپیوسته از زیباییشناسی و فقر را بررسی میکنم. پیکرهٔ نخست، فقر زیباییشناسی است، به معنای (الف) فقر (نسبی) واقعیِ اکثر پژوهشگرانی که در مشاغل بیثبات در آنچه «گتوسازی زیباییشناسی» در فلسفهٔ دانشگاهی نامیده شده است، مشغولاند، و (ب) فقر استعاری این رشته از حیث تمایلش به تمرکز محدود بر پدیدههای لذتبخش و فردی و غفلت از پدیدههای آشوبآمیز و جمعی. پیکرهٔ دوم، زیباییشناسی فقر است، به معنای (الف) ارزشها و کردارهای زیباییشناختی مرتبط با فقر مطلقِ کنشگران زیباییشناختی، مانند «معدنچیان صنعتیکوچک» در جمهوری دموکراتیک کنگو، (ب) تمایل به سرکوب، نامرئیسازی یا «بیحسسازی» آن زیباییشناسیها (به معنای نفی aesthesis بهمثابه «ادراک حسی»). ارتباط میان این دو پیکره تنها در این نیست که کار بردگی و کودکان در جمهوری دموکراتیک کنگو برای تأمین انرژی دستگاههایی ضروری است که پژوهشگران پژوهشهای زیباییشناسی خود را روی آنها انجام میدهند، بلکه همچنین در این است که تلاش برای مقابله با این بیحسسازی، خطر «خودکشی حرفهای» را به دنبال دارد (همانند سانسورها و اخراجهای پرشمار منتقدان دانشگاهی آمریکایی نسلکشی اسرائیل در فلسطین). با پذیرش این خطر، بهطور عمیق به کتاب «قرمز کبالتی: چگونه خون کنگو زندگیهای ما را نیرو میبخشد» از سیدارتا کارا، نامزد نهایی جایزهٔ پولیتزر، میپردازم و پیکرهٔ وحدتبخش این پژوهش را آشکار میکنم: «زیباییشناسی آشوب»، که بهعنوان نوعی تخلیهٔ گلآلودِ آشفتگی روانی شمال جهانی بر دوش جنوب جهانی تعریف میشود، هزینهای که شامل فلاکت فردی و هرجومرج سیاسی آنهاست. بنابراین، پژوهشگران حوزهٔ زیباییشناسی از نظر اخلاقی-سیاسی موظفاند به باز-زیباییشناسیسازی معدنچیان صنعتیکوچک جمهوری دموکراتیک کنگو کمک کنند، و بدین ترتیب شایستگی خود را برای دریافت حمایت مالی جهت ادامهٔ چنین پژوهشهایی اثبات نمایند.
پدیدارشناسی انتخاب اجتماعی — نقدی بر سارتر (بخش ۱۳)
ژیی گوئو – نسخهٔ خطی
در این مقاله، عمدتاً به بحث دربارهٔ فرآیند کلی انتخاب میپردازیم. ما روش انتخاب را به سه بخش تقسیم میکنیم: مرحلهٔ پیش از انتخاب، مرحلهٔ انتخاب، و مرحلهٔ پس از انتخاب. گاهی مرحلهٔ پیش از انتخاب بسیار دشوار است، و سوژه نمیداند چگونه انتخاب کند. در مواقع دیگر، مرحلهٔ پس از انتخاب بسیار دشوار است، و اجرای انتخاب ممکن است با موانع بیشماری روبرو شود. در برخی موارد، هم مرحلهٔ پیش از انتخاب و هم مرحلهٔ پس از انتخاب دشوارند: سوژه برای تصمیمگیری تقلا میکند، و پس از گرفتن تصمیم، دستیابی به هدف آن انتخاب نیز به همان اندازه چالشبرانگیز است.
بازگشت جاودان و زنجیرهٔ دوازدهگانهٔ پدیدآیی وابسته: ساتی، آمور فاتی، و رهایی پدیدارشناختی از تکرار وجودی
سئونگ-جین چوی – نسخهٔ خطی
این مقاله بازتفسیری پدیدارشناختی از آموزهٔ بازگشت جاودان فریدریش نیچه از طریق لنز زنجیرهٔ دوازدهگانهٔ پدیدآیی وابسته (پَتیچَّه-سَموپّادا) بودا ارائه میدهد. بهجای اینکه بازگشت جاودان را صرفاً بهعنوان یک گمانهزنی کیهانشناختی در باب تکرار نامتناهی رویدادهای یکسان تلقی کند، این مطالعه آن را بهعنوان توصیفی پدیدارشناختی از بازتولید بیپایان جهل، دلبستگی، تمایزگذاری و تثبیت ایگویی مفهومپردازی میکند. در این خوانش، آنچه جاودانه بازمیگردد صرفاً شرایط بیرونی نیست، بلکه ساختار شرطیشدهای است که رنج از طریق آن بهطور مداوم خود را بازتولید میکند. با بهرهگیری از تأملات پیشین نویسنده در باب پدیدآیی وابستهٔ لحظهای، «مَنَس-سازیِ» آگاهی (ویّنانه)، شکلگیری نیمهخودآگاه «سوژهٔ ثابت»، و نقش رادیکال ساتی (آگاهی)، این مقاله استدلال میکند که زنجیرهٔ دوازدهگانه و بازگشت جاودان بهمثابه توصیفاتی دقیق از تکرار وجودی همگرا میشوند. چرخهٔ تکرارشوندهٔ جهل (آویجّا)، شکلبندیها (سَنسکارا)، آگاهی (ویّنانه)، امیال (تَنهه)، دلبستگی (اوپادانه)، صیرورت (بَوه)، تولد (جاتی) و پیری-و-مرگ (جَرَمَرَنَه) بازتابدهندهٔ دیدگاه نیچه از بازگشت بهعنوان بازگشت جاودانهٔ هستی است. بهطور خاص، از منظر نویسنده، این بازگشت تکراری توسط عملکرد پیوسته و لطیف آگاهیِ مَنَس پیش رانده میشود، که تجربهٔ سیال را بیوقفه در قالبی دوگانهانگار از زندانی متشکل از یک خود ثابت در مقابل جهانی ثابت منجمد میکند. با این حال، این مقاله بیشتر پیشنهاد میکند که آگاهی، معنای بازگشت را بهطور بنیادین دگرگون میسازد. از طریق ساتیِ لحظهای، زنجیرهٔ پدیدآیی وابسته بهعنوان فرآیندی مشروط و نه سرنوشتی مطلق، قابل مشاهده میشود، که منجر به ساختارشکنی آگاهیِ مَنَس میشود. هستی شرطیشده به تکامل خود ادامه میدهد، با این حال آگاهی دیگر کاملاً در بند حرکت آن باقی نمیماند. از این منظر، رهایی نیازی به گریز از بازگشت ندارد، بلکه نیازمند دیدنِ ورای ساختار جهلمحوری است که اسارت را درون خودِ بازگشت ایجاد میکند. از این منظر، مفهوم آمور فاتی نیچه تفسیری نو مییابد. تأیید سرنوشت ممکن میشود نه به این دلیل که رنج ناپدید میشود، بلکه به این دلیل که آگاهی، فرد را از همذاتپنداری کامل با ساختارهای تکراری دلبستگی و خود-برسازی رها میسازد. بنابراین «ارادهٔ معطوف به قدرت» نه بهعنوان سلطه یا زور بیرونی، بلکه بهعنوان قدرت درونی برتر آگاهی بازتفسیر میشود — نوعی چیرگی معنوی که سوژهٔ ثابت را ساختارشکنی میکند تا آزادی را درون هستی شرطیشده حفظ کند. این مقاله همچنین تفسیری تکاملی از اندیشهٔ نیچه پیشنهاد میکند. بینش دیونیسوسی اولیه بهعنوان غوطهوری وجدآمیز اما هنوز نسبتاً تسلیمشده در بازگشت تراژیک تفسیر میشود، در حالی که پیکرهٔ متأخر زرتشت و اَبَرانسان نمایانگر بیداری نسبت به ساختار خودِ بازگشت و امکان رهایی از طریق ارزشآفرینی است.
تولد دوبارهٔ تمدن: انقلاب، جنگ جهانی، و مرگ فرمها
جرمی کاندیک – نسخهٔ خطی
بنابراین، سازماندهی و توسعهٔ اجتماعی خود به سازوکاری بیرونی تبدیل میشود که از طریق آن آگاهی بهطور فزایندهای برونسازی میشود. رشد شهرها، نهادها، نظامهای حقوقی، صنعت، حملونقل، و پیوند جهانی همگی در قلمرو فعالیت اشعهٔ سوم قرار میگیرند، زیرا آنها نمایانگر دستکاری و سازماندهی هوشمندانهٔ ماده هستند. در این چارچوب، بشریت بهعنوان مرکز سیارهای واسطه عمل میکند که از طریق آن انرژیهای برتر در فرهنگ و امور جهانی تجسم مییابند. مهشوهان نه تنها بر توسعهٔ فکری، بلکه بر پالایش تدریجی خودِ تمدن و فرهنگ نیز ریاست دارد، بهطوریکه ساختارهای مادی بتوانند بهطور فزایندهای هدف معنوی را بیان کنند.
«شیب پرومتهای» گونتر آندرس — دربارهٔ روح و نارضایتیهایش
بابِت بابیچ – نسخهٔ خطی
استنتاج فعال بدون درونگرایی: استنتاجِ وضعی و چشماندازگرایی فرآیندی
گرد لیدیگ – نسخهٔ خطی
این مقاله تفسیری فرآیندی-چشماندازگرایانه از استنتاج فعال بسط میدهد. پردازش پیشبینیکننده، اصل انرژی آزاد، و استنتاج فعال اغلب بهعنوان نظریههایی از مدلسازی درونی جهان توسط مغزی که از نظر معرفتی منزوی است، خوانده میشوند. در چنین خوانشهایی، مغز مدلهای مولد از علل پنهان بیرونی میسازد و بدین ترتیب خطر بازگرداندن معماری کلاسیک درون-بیرون را به جان میخرد: اینجا مغز مدلساز، آنجا جهان بیرونی که باید استنتاج شود. در مقابل این تفسیر درونگرایانه، مقاله استدلال میکند که استنتاج فعال از نظر فلسفی زمانی بیشترین انسجام را دارد که بهعنوان استنتاجِ وضعی فهمیده شود: نظریهای از پیوند ارگانیسم-محیط که بهطور بدنی تحقق یافته و بهطور عاطفی تنظیم میشود. مسئلهٔ اتاق تاریک بهعنوان موردی تشخیصی عمل میکند که نشان میدهد چرا کمینهسازی انرژی آزاد را نمیتوان به کاهش منفعلانهٔ غافلگیری حسی تقلیل داد، بلکه باید در ارتباط با انرژی آزاد مورد انتظار، کاوش، زیستپذیری، و هنجارمندی زیستی فهمیده شود. با تکیه بر وضعگرایی، اتوپوئیسیس، روانشناسی بومشناختی، روایتهای درونحسی از آگاهی، تجسم عاطفی، و مباحث مربوط به پوشهای مارکوف، مقاله چشماندازگرایی فرآیندی را بهعنوان هستیشناسی حیاتِ حامل چشمانداز معرفی میکند. ذهن یک شیء بازنمودی درونی نیست، بلکه صورت چشماندازیِ خود-سازماندهیِ تجسمیافته است. آگاهی بر این اساس بهعنوان چشمانداز ذاتی و دارای ساختار عاطفی یک نظام زنده که گشودگیاش به جهان را تنظیم میکند، فهمیده میشود. این چارچوب، نقاط قوت صوری استنتاج فعال را حفظ میکند و در عین حال در برابر عصبمحوری تقلیلگرا و دوگانهانگاری سنتی مقاومت میکند.
معماری حالتهای بیصاحب: هذیان کاپگرا بهمثابه فروپاشی ساختاری مالکیت ادراکی پودمانی
استن کلاین و تقیزاده جسیکا – نسخهٔ خطی
توجه: این نسخه بهطور قابل توجهی نسبت به نسخهٔ اصلی خطی که در ۲۹/۰۵/۲۰۲۶ دانلود شده، اصلاح شده است. این نسخهای است که برای انتشار ارسال شده است.//// بیشتر گزارشهای روانپزشکی-عصبی معاصر از هذیانهای کاپگرا بر مدلهای شناختی دو-عاملی تکیه دارند. این نظریهها فرض میکنند که هذیان، فرضیهای ابداعی، موقتی و چندمتغیره برای تبیین یک کمبود کیفی، مانند از دست رفتن «درخشش» عاطفی، احساس آشنایی یا نقض انتظار است. اخیراً، چارچوبهای پردازش پیشبینیکنندهٔ بیزی تلاش کردهاند این کمبود را با فرض محاسبات پیچیده و ریاضی و نسبتهای دقت دستکاریشده شبیهسازی کنند. این مقاله با هر دو چارچوب مخالفت کرده و به نفع روایتی تجربی تکعاملی و کمزینهتر استدلال میکند. ما استدلال میکنیم که از دست رفتن آشنایی یا نقض انتظار، علت کاپگرا نیست. بلکه، این نتیجهٔ ثانویهٔ اختلال در احساس مالکیت بر حالتهای ادراکی فرد است، که ناشی از ناتوانی در گرفتن مالکیت شخصی بر محتوای ذهنی خود میباشد. به جای یک محاسبهٔ بیزی، مغز یک فروپاشی ساختاری موضعی در سختافزاری را تجربه میکند که محتوای ذهنی را بهعنوان «مال من» برچسبگذاری میکند. محتوا با موفقیت بازیابی میشود، اما به دلیل شکست این امضای مالکیت که بهطور طبیعی الصاق میشود، نمیتواند به خود پیوند داده شود. با مدلسازی «مال من بودن» نه بهعنوان یک کلید روشن/خاموش کلی و واحد، بلکه بهعنوان برچسبی موضعی که درون خردهنظامهای شناختی پودمانی متمایز تعبیه شده است، ما «مسئلهٔ ویژگی» تاریخی را که نظریههای تکعاملی را گرفتار کرده، بدون توسل به سازوکارهای چندعاملی موردی حل میکنیم. هذیان کاپگرا بهعنوان پیامد روایی مستقیم و عقلانیِ جهتیابی در یک حالت ادراکی بیصاحب ارائه میشود.
اودایانا در باب یادگیری از طریق حافظه
نیلانجان داس – در دست انتشار – مجلهٔ فلسفه و پژوهش پدیدارشناختی.
در آسیای جنوبی پیشامدرن، فیلسوفان اغلب ادعا میکردند که حافظه روشی برای کسب معرفت نیست. اما برخی، بهویژه معرفتشناسان جین، با این دیدگاه استاندارد مخالفت کردند. آنها استدلال میکردند که خاطرات بالفعل میتوانند به ما در یادگیری حقایق بدیع دربارهٔ اشیاء و تجربیات گذشته کمک کنند. با این کار، این متفکران امکان این را پذیرفتند که ما بتوانیم دانش خود-مکانیاب، یعنی دانش دربارهٔ خودمان یا مکان زمانیمان، را از طریق حافظه کسب کنیم. در این مقاله، من بر فیلسوفی از مکتب نیایه، اودایانا (حدود قرن دهم-یازدهم میلادی) تمرکز خواهم کرد که از دیدگاه استاندارد در برابر این اعتراض دفاع کرد. من روایت اودایانا از حافظه را بازسازی خواهم کرد و توضیح خواهم داد که او چگونه سعی میکند امکان کسب دانش صرفاً خود-مکانیاب را تنها از طریق حافظه رد کند. سپس استدلال خواهم کرد که پاسخ اودایانا به اعتراض جین ناموفق است و در واقع تنشی عمیقتر را درون روایت نیایه از حافظه آشکار میکند.
فراسوی دادههای بیواسطه: طرحوارهٔ محتوا-دریافت هوسرل در پرتو نقد مرلو-پونتی بر حِس
یامینا ونوتا – در دست انتشار – مجلهٔ اروپایی فلسفه.
کتاب «پدیدارشناسی ادراک» مرلو-پونتی (۲۰۱۲ [۱۹۴۵]) با نقدی مفصل از روایتهای فلسفی سنتی از حِس آغاز میشود، که عموماً چنین فهمیده میشود که «طرحوارهٔ محتوا-دریافت» هوسرل را هدف گرفته است. این طرحواره ادراک را برآمده از تفسیر («دریافت» یا «ادراک») محتویات حسی «خام» (یا «هوله») میبیند. هم معقولیت این طرحواره و هم میزان اتکای متأخر هوسرل بر آن، موضوعاتی با بحث قابل توجه باقی ماندهاند. در این مقاله، من تکامل طرحواره را در سراسر آثار هوسرل بازسازی میکنم و — در مقابل تفسیر رایج بوهم (۱۹۶۶) و سوکولوفسکی (۱۹۷۰) — استدلال میکنم که هوسرل هرگز کاملاً اعتبار آن را برای تحلیلی از ادراک رد نکرد، بلکه صرفاً دامنهٔ کاربرد آن را محدود ساخت. من استدلال میکنم که این مدل همچنان چارچوبی معقول برای فهم ادراک ارائه میدهد و زمینهٔ مناسبی برای همکاری میان پدیدارشناسی و علوم تجربی فراهم میآورد. در پایان، به اعتراض مرلو-پونتی میپردازم که حِسها، یا دادههای هولهای، از طریق تأمل مستقیم کشفناپذیرند، و بنابراین جایی در تحلیل پدیدارشناختی ندارند. به جای اینکه این امر ما را وادار به رد این مفهوم کند، من استدلال میکنم که این نشان میدهد برداشت مرلو-پونتی از پدیدارشناسی بسیار محدود است: برای بازسازی تکوین اولیهٔ سوژهٔ آگاه، پدیدارشناسان نیازمند اتکا به روشهایی فراتر از تأمل مستقیم هستند.
خدا در ماشین: پاپ لئوی چهاردهم علیه هوش مصنوعی
الکساندروس شیسمنوس – ۲۰۲۶ – تالارهای دانش.
روز دوشنبه، ۲۵ مهٔ ۲۰۲۶، پاپ لئوی چهاردهم بخشنامهٔ پاپی «عظمت انسانیت» را صادر کرد، که بهعنوان هشداری رسمی کلیسایی علیه تهدید هوش مصنوعی کنترلنشده عمل میکند. این نخستین بار نیست که یک پاپ اظهار نظر میکند؛ سلف او، پاپ فرانسیس، در کنفرانسی در واتیکان در سال ۲۰۱۹ نسبت به «بربریت دیجیتال» هشدار داده بود. من از همین اصطلاح در کتاب خود، «هوش مصنوعی و بربریت»، برای توصیف چشمانداز یک فنسالاری استبدادی مبتنی بر حکمرانی الگوریتمی مبهم استفاده میکنم. این صرفاً یک امکان نظری نیست، بلکه چشمانداز ایدئولوژیک قدرتمندترین بازیگران سرمایهداری فنسالار است، که با فاشیسم فناورانه هممرز است. با این حال، لئوی چهاردهم با وزن و تشریفات بیشتری نسبت به فرانسیس حرکت کرد. در این متن با اقتدار الهیاتی، پاپ استدلالهایی همسو با فن-بدبینی ارائه میکند — «فن-بدبینی الهیاتی از بالا» در مقابل فنهراسی سنتی دینی رایج در میان مؤمنان. بهعنوان یک بخشنامه، این بیانیه حقیقت جزمی کلیسای کاتولیک را بیان میکند و دارای وزن الهیاتی برتر برای جهان مسیحیت است. این مقاله تلاشی است برای تفسیر مداخلهٔ پاپ در چارچوب الهیات مسیحی که او نمایندگی میکند در تقابل با عقلانیت ابزاری دیجیتال هوش مصنوعی.
نظریهٔ مقولهها بهمثابه مصنوع بازنمودی ساختار عملیاتی: یک قضیهٔ ساختاری از عملیاتشناسی و ذهنشناسی
تی. او. – ۲۰۲۶ – زنودو.
این مقاله تثبیت میکند که نظریهٔ مقولهها لایهای بنیادین از هیچ نظام عملیاتی نیست، بلکه مصنوعی بازنمودی است: زبان صوری کمینهٔ مبتنی بر ریخت که ساختار انسداد عملیاتی [ℐ/∼] برآمده از عملیاتشناسی را کدگذاری میکند. معیار انسداد با شاخص نامحدود، مفاهیم بنیادین مقولهای را بهطور جداگانه طبقهبندی میکند. مقولات، تابعگونها، و تبدیلات طبیعی دلخواه نیازمند تأیید بر روی خانوادههای شاخصِ بهطور متناهی تمامنشدنی هستند. حدها و همحدها به نوع مجموعهٔ توانی [ℐ/∼] تعلق دارند، که همتای مقولهای اصل مجموعهٔ توانی در ZFC است. الحاقها به نوع نامحدود تعلق دارند، به موازات اصل جایگزینی. لم یوندا موقعیت نهایی را درون نوع مجموعهٔ توانی اشغال میکند: کل پیچیدگی رابطهای Nat(h_A, F) به یک ارزیابی منفرد فرو میریزد، که تشکیلدهندهٔ حداکثر کارایی فشردهسازی درون زبان مبتنی بر ریخت است. ساختارهای مقولهای کمینه که همتاهای اجرایی را در C⁽³⁾_Πd حفظ میکنند، مقولات آزاد غیرمدوّر متناهی و مقولهٔ تکموضوعی BM₃(ℂ) هستند. یک ترتیب وفاداری میان مبانی مقولهای، مجموعهنظری، و نوعنظری بهعنوان یک طبقهبندی ساختاری تثبیت میشود. نظریهٔ مقولهها و ZFC زبانهای فشردهسازی دوگان [ℐ/∼] هستند که تنها در محور فشردهسازی تفاوت دارند: عضویت در مقابل ریخت. رقابت بنیادین آنها رقابتی درونی در لایهٔ فرافکن است. معیار طبقهبندی (ضرورت عملیاتی، مبتنی بر اصل موضوع ۲) و تابع طبقهبندی (انسداد با شاخص نامحدود) هر دو از لایهٔ اجرایی مشتق شدهاند؛ هیچ بنیاد بیرونی از نظر ساختاری لازم یا مفروض نیست. منتشر شده در ۳۱ مهٔ ۲۰۲۶ DOI: 10.5281/zenodo.20470946.
معنویت اصیل در عصر شبیهسازی: دستورالعملهایی برای پدیدارشناسی انتقادی حیات تفکری
یان کپل هسلینک – نسخهٔ خطی
این مقاله مجموعهای از مقالات را افتتاح میکند که به بررسی ماهیت، معیارها، و شرایط تجربه و کردار معنوی اصیل میپردازد. این پرسش از آن رو فوریت یافته که زبان تفکری اکنون از طریق صنایع سلامتی، پلتفرمهای مربیگری، اجراهای رسانههای اجتماعی، فرهنگهای درمانی، و وعدههای تجاری تحول سریع در گردش است. این مجموعه از ادبیات عرفانی کلاسیک سنتهای ابراهیمی، منابع ودانتایی و تنترهای، و سنت پدیدارشناسی بهره میگیرد، با هدف شناسایی آنچه واقعاً قابل انتقال میان سنتهاست و آنچه به قلمرو خیالپردازی، فرافکنی، یا بهرهبرداری تجاری تعلق دارد. تز اصلی این است که معنویت اصیل نه به دلیل دشواری دستیابی، بلکه به دلیل دشواری بازشناسی، نادر است. سه معیار کاری برای اصالت پیشنهاد میشود: اینکه آیا یک تجربه با آنچه یک سنت واقعاً هدف قرار میدهد مطابقت دارد، آیا تغییری ماندگار و عمیقشونده در آگاهی ایجاد میکند و نه شدتی گذرا، و آیا نشانهای قابل تشخیص بر نحوهٔ زندگی فرد به جا میگذارد (مطابقت غایتشناختی، ثبات و عمق پدیدارشناختی، ثمربخشی اخلاقی-اگزیستانسیال). رویکردی دقیق، مبتنی بر تاریخ، و متوجه به پدیدارشناسی برای بهکارگیری این معیارها لازم است. این مقالهٔ مقدماتی زمین را ترسیم میکند و ساختار مجموعهٔ پیش رو را ترسیم مینماید.
همبستگی در پراکسیس ضد خشونت مبتنی بر جنسیت: ارائهٔ مفهومی شلری/فرومی از همبستگی علیه خشونت مبتنی بر جنسیت
کیلی تیمر – ۲۰۲۶ – سمپوزیون: پژوهشهای نظری و کاربردی در فلسفه و علوم اجتماعی ۱۳(۱): ۱۱۷-۱۳۸.
این مقاله رویکردی نوین به همبستگی علیه خشونت مبتنی بر جنسیت (GBV) ارائه میکند که از پدیدارشناسی و نظریهٔ انتقادی بهره میگیرد. پوملا دینئو گکولا پیشنهاد میکند که مداخلهٔ مستقیم در اعمال خشونت مبتنی بر جنسیت برای مهار موج GBV ضروری است. من استدلال میکنم که نوع خاصی از همبستگی برای مؤثر بودن این شیوهٔ پراکسیس، که مداخلهٔ مستقیم نامیده میشود، لازم است. این نوع همبستگی را میتوان در آثار پدیدارشناس ماکس شلر و نظریهپرداز انتقادی اریش فروم یافت، که هر دو استدلال میکنند همبستگی حقیقی تنها زمانی میتواند رخ دهد که افراد یکدیگر و خودشان را بهعنوان فرد، و همزمان هویت گروهی مشترکشان را نیز به رسمیت بشناسند. همبستگی حقیقی نه تنها شامل مسئولیتی در قبال گروه، بلکه شامل خود-مسئولیتی و مسئولیت متقابل با دیگر افراد در آن گروه نیز میشود. این نوع همبستگی است که اگر مداخلهٔ مستقیم بخواهد به ظرفیت خود بهعنوان شیوهای مؤثر از پراکسیس علیه GBV جامهٔ عمل بپوشاند، لازم است. زیرا چنین شیوهای از همبستگی، به رسمیت شناختن فردیت دیگری و مسئولیت نسبت به یکدیگر بهعنوان افراد را تقویت میکند، در حالی که میپذیرد گروه مشترکی از زنان و سایر قربانیان بالقوهٔ GBV وجود دارد که تجربهٔ مشترکی از تهدید GBV دارند.
شلینگ در باب عقل، وحی، و اقمار مشتری
مارک جی. توماس – ۲۰۲۶ – کابیری: مجلهٔ رسمی انجمن شلینگ آمریکای شمالی ۵: ۱۱۶-۱۳۳.
شلینگ در مقاطع مختلف زندگی حرفهای طولانی خود، آموزههای اصلی مسیحیت (مانند تجسد) را تأیید میکند، در حالی که ادعا میکند فلسفه میورزد. ورود او به آموزههای دینی در فلسفه از دیرباز بحثبرانگیز بوده، و پرسشهایی را دربارهٔ رابطهٔ عقل با وحی، و نیز رابطهٔ فلسفه با ایمان مطرح میکند. در این مقاله، من بر پاسخهای پیچیدهٔ شلینگ به چنین پرسشهایی در فلسفهٔ متأخر او تمرکز میکنم، و از تمثیلی چشمگیر که او در «فلسفهٔ وحی» معرفی میکند بهعنوان راهنما استفاده میکنم: شناخت حقایق وحی مانند دیدن اقمار سیارهٔ مشتری است. ادعای تفسیری اصلی من این است: شلینگ موضعی در قبال وحی اتخاذ میکند که در تاریخ فلسفه منحصربهفرد است، از این جهت که او وحی را هم برای فلسفهٔ حقیقی ضروری و هم غیرضروری میسازد. این صورتبندی پارادوکسیکال بازتابدهندهٔ تنشی بنیادین در رویکرد او به وحی است که عمدتاً در پژوهشهای شلینگ نادیده گرفته شده است. در بخش پایانی مقاله، پرسشهایی انتقادی دربارهٔ موضع شلینگ مطرح میکنم که از آن تنش بنیادین برمیخیزد. بهطور خاص، میپرسم آیا، علیرغم ادعاهای شلینگ، رویکرد او مستلزم التزامی ایمانی است — و بنابراین آیا فلسفهٔ وحی او را باید بهطور دقیقتر «الهیات فلسفی» نامید.
بوطیقای اِدوآر گلیسان دربارهٔ کدری متقابل: نقدی بر شفافیت تحمیلی
مارتین بوون – ۲۰۲۶ – مجلهٔ فلسفی هلندی ۶۶(۲): ۶-۱۵.
این مقاله بوطیقای کدری اِدوآر گلیسان را بهعنوان پاسخی انتقادی به اشکال شفافیت تحمیلی بررسی میکند. این مقاله ابهام ذاتی مفهوم کدری گلیسان را برجسته میکند، که همزمان ساختارهای قدرت سرکوبگری که شفافیت را تحمیل میکنند نقد میکند و از حقی اخلاقی به کدری متقابل دفاع میکند. مقاله بوطیقای کدری متقابل گلیسان را در تقابل با هرمنوتیک غربی مسلط شفافیت تحمیلی قرار میدهد، که ریشه در میلی به فهم و کنترل کامل دارد. این امر آشکار میکند که چگونه این هرمنوتیک خشونت معرفتی را، بهویژه در زمینههای استعماری، تداوم میبخشد. مفهوم کدری، تقلیل دیگریت به اصطلاحات قابل فهم را به چالش میکشد و در عوض کدری را بهعنوان اصلی رابطهای و خلاق میپذیرد که تفاوت کاهشناپذیر را، بدون فهم، حفظ میکند. در این مقاله، این بحث با درگیری گلیسان با فلسفهٔ تفاوت فرانسوی و گفتوگوی او با آثار ویلیام فاکنر، بهویژه «آبشالوم، آبشالوم!»، لنگر میاندازد، که بوطیقای کدری را از طریق روایت تکهتکه و مکاشفات به تعویق افتادهاش دربارهٔ ترومای نژادی مثال میزند. در نهایت، مقاله استدلال میکند که بوطیقای گلیسان چارچوبی دگرگونساز ارائه میکند که در برابر توهم شفافیت کامل مقاومت میکند، و پیچیدگی و پذیرش اخلاقی شناختناپذیری در متون، روابط، و تاریخها را برجسته میسازد.
درآمدی بر شمارهٔ ویژه دربارهٔ اِدوآر گلیسان
مارتین بوون و یسه هاونگا – ۲۰۲۶ – مجلهٔ فلسفی هلندی ۶۶(۲): ۴-۵.
اِدوآر گلیسان استدلال میکند که نوشتن «در حضور همهٔ زبانهای جهان» رخ میدهد، که در آن زبانها از طریق پژواکها، پسماندههای کدر، و سکوتها طنینانداز میشوند و به ادبیات امکان میدهند پیچیدگی رابطهای جهان را ثبت کند. با این حال، اندیشهٔ او ریشه در مارتینیک و مجمعالجزایر آنتیل دارد، «آزمایشگاهی» که گسستها، گذرها، و درهمتنیدگیهایش «اندیشهٔ مجمعالجزایری» او را مثال میزند: مکان محلی در رابطهٔ مستقیم با پیچیدگی ناتمام توت-موند. در مقابل پسزمینهٔ تاریخی جامعهٔ مزرعهای قرن هفدهم که با تجارت برده و پیامدهایش مشخص شده، این چارچوب فلسفههای هویت ثابت را به چالش میکشد و تکهتکهشدگی و عدم قطعیت را بهعنوان امری سازنده تلقی میکند، که بهطور فزایندهای با شرایط انسانی معاصر همنواست. این شمارهٔ ویژه قصد دارد موضوعیت گلیسان را برای فلسفهٔ اروپایی با ردیابی اینکه چگونه بینشها از چشماندازهای موقعیتمند، ناقص و در حال تغییر که از مکان (lieu) به پیوند (lien) حرکت میکنند، نشان دهد. چهار مقالهٔ این شمارهٔ ویژه ابعاد مختلف اندیشه و بوطیقای اِدوآر گلیسان را بررسی میکنند. مارتین بوون بوطیقای کدری متقابل گلیسان را بهعنوان جایگزینی برای هرمنوتیک سنتی متمرکز بر شفافیت اجباری بررسی میکند، و این را از طریق اثر مبهم ویلیام فاکنر نشان میدهد. دیویا نادکارنی دریا را در تفکر گلیسان بهعنوان آرشیوی پارادوکسیکال تحلیل میکند (سیال، تکهتکه، و مقاوم در برابر تاریخنگاری مرسوم) و این را به مفهوم نا-تاریخ گلیسان پیوند میدهد، و لجستیک اقیانوسی معاصر را بهعنوان تداوم خشونت امپریالیستی که توسط کدری پنهان شده نقد میکند. بیرگیت کایزر و تام فن بونیک خوانشی بومنقادانه از شعر گلیسان ارائه میدهند، و نشان میدهند که چگونه جغرافیای مارتینیک سوژهٔ غنایی را شکل میدهد و تأکید میکنند که ریشهداری گلیسان در مکان از محدودیتهای محلی فراتر میرود و در سطح جهانی طنینانداز میشود. یسه هاونگا گلیسان را در گفتوگو با روانکاو توبی ناتان قرار میدهد، و تمرکز مشترک آنها بر «سکونت» (errance) بهعنوان شکلی از مقاومت را مقایسه میکند و مفهوم «اَین» ناتان را برجسته میکند، که بر پیوندهای فرهنگی تأکید دارد که با مهاجرت اجباری به خطر میافتند.
یک برج و مردی در ماه
جرمی کاندیک – نسخهٔ خطی
در میان روایتهای ازلی سفر پیدایش، کمتر بخشی به اندازهٔ گزارش بابل در پیدایش ۱۱: ۱-۹ گمانهزنی، تفسیر الهیاتی، و بازتفسیر نمادین برانگیخته است. گرچه اغلب به داستانی کودکانه دربارهٔ غرور یا افسانهای فلسفی برای تبیین تنوع زبانها تقلیل یافته، سنت متنی باستانی پیرامون بابل مضمونی بسیار عمیقتر و ناآرامکنندهتر را آشکار میکند. برج صرفاً پروژهای معماری نبود؛ بلکه نمایانگر شورشی متافیزیکی علیه نظم الهی، تمرکز ارادهٔ بشری، و تلاشی برای تأسیس تمدنی خودمختار مستقل از قانون کیهانی بود. خودِ گزارش متعارف پیدایش بهطور قابل توجهی مختصر است و تنها از نه آیه تشکیل شده. با این حال، پیرامون این روایت فشرده، پیکرهٔ عظیمی از تفسیر یهودی، بینالنهرینی، مسیحی، اسلامی و باطنی وجود دارد که این رویداد را به یکی از بحرانهای بنیادین بشریت پس از طوفان گسترش میدهد. در این سنتهای متأخر، سازندگان برج صرفاً بهطور نمادین به سوی آسمان نمیکوشند. آنها در پی هجوم به آن، شکافتنش، مستحکم ساختن خود در برابر داوری الهی، و یکپارچهسازی بشریت در نظمی سیاسی و معنوی واحد تحت رهبری نمرود هستند.
مخالفت یوهان کریستف اشتورم با دکارتگرایی
کریستین هنکل – در دست انتشار – مجلهٔ تاریخ فکری.
در این مقاله، من توصیف یوهان کریستف اشتورم از دکارتگرایی و پاسخ او به فلسفهٔ دکارت و پیروانش را تحلیل میکنم. در روزگار خود، اشتورم (۱۶۳۵-۱۷۰۳) فیلسوفی مهم و استاد فیزیک و ریاضیات در دانشگاه آلتدورف بود. اشتورم خوانشی متوازن از دکارت دارد، که نه بازتابدهندهٔ مجادلات مخالفان دکارت است و نه کورکورانه از فلسفهٔ این فرانسوی پیروی میکند. با این حال، اشتورم صریحاً دکارتی بودن را رد میکند. او در کتاب «در باب دکارتیها و دکارتگرایی» (۱۶۷۷)، سه معنای اصلی دکارتگرایی را متمایز میکند: (۱) فرقهگرایی، (۲) روش شک رادیکال، و (۳) الهیات رادیکال. (۱) اشتورم دکارتگرایی را بر اساس التقاطگرایی خود رد میکند. (۲) او روش شک دکارت را زیر سؤال میبرد. (۳) او استدلال میکند که این [الهیات رادیکال] بدفهمیای از موضع الهیاتی خودِ دکارت است. موضع متمایز اشتورم در قبال دکارتگرایی به نحو قابل توجهی به دانش ما از دریافت دکارتگرایی در آلمان مدرن اولیه میافزاید. علاوه بر این، بینشهای بیشتری در مورد اینکه چگونه فیلسوفان مدرن اولیه خود دربارهٔ دکارتگرایی بهعنوان برچسبی فرافلسفی فکر میکردند، ارائه میکند.
نقش عملی و محدودیتهای روایتهای اولشخصِ منسوخ
ماریا کریستینا کونترینو – در دست انتشار – مجلهٔ پدیدارشناسی و علوم شناختی.
من نقش عملی روایتهای اولشخص منسوخ را بحث میکنم، یعنی روایتهایی که فرد زمانی که دیگر با ویژگیها و محیط کنونیاش تناسب ندارند به گفتنشان ادامه میدهد. من رسالت عملی، مزایا، و مسائلی که آنها برای برقراری روابط عملی متناسب با ویژگیها و دغدغههای کنونی فرد ایجاد میکنند را بررسی میکنم. من استدلال میکنم که چنین روایتهایی، که اغلب برای احساس هویت و عاملیت فرد مهماند، شامل تنشی میان دیدگاههای فرد نسبت به گذشته و حال هستند؛ احساس فقدان عینیت ویژگیهای ارزشمند گذشته، روابط و مکانهای عملی؛ و گاهی نیز مقاومتی در برابر عینیت ویژگیهای کنونی. بنابراین، آنها درگیری عملی با مخاطبان و محیط کنونی فرد را محدود میکنند. گاهی داربستبندی نقش عملی روایتهای اولشخص منسوخ را ممکن میسازد و به فرد احساس تازهای از تعلق و عاملیت میدهد، چنانکه برخی پژوهشها در مورد افراد مبتلا به زوال عقل نشان میدهد. با این حال، این موفقیت عملی اغلب دشوار است که تداوم یابد. گفتن روایتهای اولشخص منسوخ میتواند راهی برای مقاومت در برابر هویتی عملیِ فقیرشده یا سرکوبگر، و در برابر عینیت زمان حال باشد. روایتهای اولشخص منسوخ ممکن است با یک یا چند شکل از فقر ادراکشدهٔ زمان حال پیوند داشته باشند. پژوهشهای آتی میتوانند پیوند میان روایتهای اولشخص منسوخ، مقاومت در برابر عینیت و فقر ادراکشدهٔ زمان حال در تقابل با گذشتهٔ فرد، و پیامدهای آن برای احساس هویت، روابط عملی و بهزیستی فرد را بیشتر بررسی کنند.
ظاهر، دوکسا و اسارت در ترکیب جهان مشترک
خورخه سانتوونیا مارتین – ۲۰۲۶ – ترکیب. مجلهٔ فلسفهٔ زیستپذیر ۱(۲): ۳۰-۴۰.
این مقاله بازسازیای ترکیبگرایانه از غار افلاطونی بهعنوان مقولهای فلسفی برای اندیشیدن به ظاهر، دوکسا و اسارت معاصر بسط میدهد. در وهلهٔ نخست، کارکرد کلاسیک اسطورهٔ غار در افلاطون تحلیل میشود، و هم توان فلسفی و هم محدودیت دوگانهانگارانهاش نشان داده میشود. در وهلهٔ دوم، وارونگی ترکیبگرایانه معرفی میشود: غار نه فضایی جدا از جهان حقیقی، بلکه ساختاری مادی برای تولید ظاهر را مشخص میکند که در جهان مشترک حک شده است. در وهلهٔ سوم، دوکسا بهعنوان سازماندهی مادی تجربه، که توسط زبان، تکنیک، نهادها، و روابط قدرت پشتیبانی میشود، بررسی میگردد. سپس، تشدید معاصر غار در محیطهای فنی و دیجیتال، و نیز اثرات آن بر سوژگی مطالعه میشود. در نهایت، پیشنهاد میشود که حقیقت را نه بهعنوان خروجی استعلایی از جهان، بلکه بهعنوان گسستی عملیاتی از ظاهر از درون خود ترکیبات مادی درک کنیم.
یک مدل کوانتومی-الکترودینامیکی دوسویه از آگاهی: آزمون عامل اینهمانی آگاهی از طریق انحرافات موجی غیرعادی هاجکین-هاکسلی
کی. ال. سنارت دایاتیلاکه – در دست انتشار – Cambridge.Org.
مدلهای فیزیکالیستی کنونی آگاهی، از جمله نظریهٔ فضای کاری نورونی سراسری و نظریهٔ اطلاعات یکپارچه، در حل پارادوکس یگانگی نهفته در تکثیر ساختاری کامل ناکام میمانند. برای رفع این محدودیت، من چارچوبی ترکیبی کوانتومی-الکترودینامیکی را معرفی میکنم که بر یک عامل اینهمانی آگاهی (CIF) غیرقابل کپیبرداری متمرکز است. من فرض میکنم که CIF به ذرات ژنومی فراکوانتومی موضعی وابسته است که بهطور دوسویه با توپولوژی میدان الکترومغناطیسی ماکروسکوپیک مغز جفت میشوند. این مقاله معادلات تشدید دوسویه را که ماتریس چگالی کوانتومی را به تانسورهای میدان ماکسولی پیوند میدهند، صوریسازی میکند. بهطور مهمی، من پارامتری تجربی ابطالپذیر ارائه میدهم: یک تزریق جریان غیرعادی پیشبینیشدهٔ ۰.۵ تا ۳.۰ میلیولت که الکترودینامیک کلاسیک هاجکین-هاکسلی را در طول حالتهای آگاهانه نقض میکند. من روششناسی تجربی دقیقی را با استفاده از الکتروفیزیولوژی پچ-کلمپ دوگانهٔ سوماتو-دندریتی، مگنتوانسفالوگرافی با چگالی بالا، و حذف شیمیایی افتراقی از طریق گاز پروپوفول و زنون برای جداسازی این رابط کوانتومی-زیستی ترسیم میکنم.
معنویت اصیل و استعمار فضای درون: نظامهای نمادین بسته، سحر سیاه، و یوگا بهمثابه رهایی
یان کپل هسلینک – نسخهٔ خطی
یادداشت مجموعه: این مقاله به مجموعهٔ «معنویت اصیل» تعلق دارد، دنبالهای از مقالات که از کار گستردهتر نویسنده در زمینهٔ پدیدارشناسی تفکری، نور درونی، یوگا، نقد پزشکی، و کردار تجسمیافته بسط یافته است. در سراسر این حوزهها، پرسش اصلی همان است: چه چیزی واقعی میماند هنگامیکه هیاهو، فرافکنی، ایدئولوژی، و نمایش معنوی از میان برداشته شوند؟ چکیده: این مقاله با بررسی اینکه چگونه نظامهای نمادین بسته فضای درون را مستعمره میکنند، به مجموعهٔ «معنویت اصیل» کمک میکند. از طریق خوانشی تطبیقی از گزارش ژان لوردان از محاکمهٔ گوفریدی و کتاب «شیطانپرستی و سحر» ژول بوآ (۱۸۹۵)، مقاله استدلال میکند که گمراهی معنوی تنها به باور، اجبار، یا خرافات تاریخی وابسته نیست. هر جا تصاویر، آموزهها، مناسک، و تفسیرها میدان تجربه را چنان کاملاً اشغال کنند که هیچ فضای درونی بازی باقی نماند، عمل میکند. لوردان سازوکار را از سوی متهم نشان میدهد، که واقعیت زیستهاش توسط الگویی تفتیشگرایانه که از پیش آماده شده جذب میشود. بوآ همان سازوکار را از سوی محقق نشان میدهد، که غوطهوری طولانیاش در سحر سیاه به تدریج مشاهدهگر را به درون فضای پدیدارشناختی مادهٔ مورد مطالعه میکشاند. این موارد با هم، ساختاری واحد را آشکار میکنند: اشغال آگاهی توسط یک میدان تفسیری بسته. در مقابل این پسزمینه، مقاله روایتی پدیدارشناختی از یوگا بسط میدهد، نه بهعنوان وضعیت بدنی، باور، یا هویت معنوی، بلکه بهعنوان ظرفیتی برای حفظ توجه باز و غیرتفسیری. این روایت با مفهوم «همذاتپنداری» گورجیف و شرحِ ژان دو زالزمان از «حضور» بهعنوان نیروی متقابل آن به گفتوگو گذاشته میشود. همذاتپنداری، در صورتبندی دقیق دو زالزمان، حالت پیشفرض ساختاری توجه بدون زمینهٔ درونی است: آگاهی با هر چیزی که بدان توجه میکند درمیآمیزد و هیچ فضای شاهد باقی نمیگذارد. این دقیقاً با سازوکار جذب نظام بسته که در اینجا توصیف شده مطابقت دارد، و کردار حضور دو زالزمان دقیقاً با آنچه این مقاله «خلأ درونی» مینامد مطابقت دارد. در این همگرایی، یوگا و کار گورجیف به همان ظرفیت پیشینی اشاره میکنند. مقاله نتیجه میگیرد که معنویت اصیل نه با تصاویر غریب، شدت مناسکی، یا ادعاهای متافیزیکی، بلکه با تواناییاش در گشودن فضای درونی به جای اشغال آن تعریف میشود.
چگونه شیاطین درونی خود را بیابیم: همذاتپنداری، حضور، و ماشینریزی پنهان خود
یان کپل هسلینک – نسخهٔ خطی
رویکرد ما به این موضوع و تمام موضوعات دیگر در باب معنویت اصیل این است: هیچ امتیازی به هیاهو، هیچ اطمینانبخشی درمانی، هیچ نتیجهگیری تسلیبخشی. مطالب گورجیف و دو زالزمان، وقتی با دقت خوانده شوند به جای اینکه از منابع ثانویه خلاصه شوند، در واقع به چیزی دقیقاً ساختاری و بینهایت مهم برای فهم ساختار عمیقترین خود ما اشاره میکنند. دفترچههای دو زالزمان در ادبیات تفکری غیرعادی هستند، زیرا او دستاورد را توصیف نمیکند. او شکست مکرر حضور و سازوکار آن شکست را با دقتی توصیف میکند که بیشتر نوشتههای معنوی فعالانه از آن اجتناب میکنند. آن دقت، ستون فقرات مجموعه مقالاتی است که در اینجا ساخته شده. هر چیز دیگر، اواگریوس، سارتر، آنا فروید، در خدمت آن است نه رقابت با آن. این مقاله، همراه با پروژهٔ گستردهتر «ودیکوایبز» و «معنویت اصیل»، در تضاد آشکار با بسیاری از آنچه در اینترنت یافت میشود قرار دارد. بیشتر نوشتهها دربارهٔ شیاطین درونی حول محور آسایش خواننده سازماندهی شدهاند. میخواهند روشی ارائه دهند که کار کند، فرآیندی با مراحل، وعدهای از رهایی. پیشنهاد میکنند که پاسخی برای این پرسش وجود دارد: چگونه بر شیاطین درونی خود چیره شوم؟ آن الزام همه چیز را در پاییندست تحریف میکند. لحظهای که تصمیم میگیرید خواننده باید با احساس بهتری آنجا را ترک کند، نمیتوانید آنچه این مقاله میگوید را بگویید: اینکه ابزار جستجو خود مسئله است، اینکه نامگذاری شیطان آن را تثبیت میکند، اینکه هیچ نقطهٔ پایانی وجود ندارد. اینها چیزهای راحتی نیستند. با این حال، آنهایی هستند که مطالب واقعاً بر آن دلالت دارند اگر بدون پلک زدن آن را دنبال کنید. موضوعاتی که در اینجا دنبال میشوند، از مقالهٔ استعمار فضای درون تا این یکی، دقیقاً حول محور تعهد متضاد سازماندهی شدهاند: استدلال را هر جا که میرود دنبال کن، نه آنجا که خوشایند است. این به اندازهٔ کافی نادر است که نوع متفاوتی از نوشتار را تولید میکند. چکیده: عبارت «شیاطین درونی» بهطور اتفاقی، تقریباً تزئینی، در گفتمان روانشناختی و معنوی معاصر بهکار میرود. این مقاله آن را جدی میگیرد. استدلال میکند که آنچه شیاطین درونی مینامیم، موجوداتی غریب برای جنگیری یا رمانتیکسازی نیستند، بلکه ویژگیهای ساختاری آگاهی همذاتپنداریکننده هستند: الگوهای عادتی از واکنشپذیری، خود-روایت، و توجه اجباری که دقیقاً به این دلیل عمل میکنند که دیده نشده باقی میمانند. مقاله تبارشناسی این بینش را از اواگریوس پونتیکوس و جان کاسیان از طریق سایهٔ یونگ، نظریهٔ دفاعی روانکاوی، روانشناسی کِلشا در بودیسم، و پدیدارشناسی اگزیستانسیال سارتر و هایدگر ردیابی میکند، تا اینکه به صورتبندی قطعی میرسد: کار جی. آی. گورجیف (حدود ۱۸۶۶-۱۹۴۹) و ژان دو زالزمان (۱۸۸۹-۱۹۹۰). استدلال اصلی این است که یافتن شیاطین درونی مستلزم بسط کیفیتی از توجه درونی است، آنچه دو زالزمان «حضور» نامید، که قادر به مشاهده بدون همذاتپنداری است. بدون این ظرفیت پیشینی، جستجوی شیاطین درونی صرفاً داستانهای جدیدی دربارهٔ آنها تولید میکند، که خود به همذاتپنداری بعدی تبدیل میشوند.
کاوش شکافهای پژوهشی چارچوبهای اینسیا-فورد با هوش مصنوعی
آنجلینا اینسیا-فورد – نسخهٔ خطی
مقالهٔ زیر با دو هدف ساخته شده است: استفاده از هوش مصنوعی بهعنوان ابزاری برای ساخت همکارانه در پژوهش دانشگاهی و ارائهٔ مثالهایی از اینکه چگونه چارچوبهای تغییر اجتماعی اینسیا-فورد میتواند در حوزههای مختلف و زمینههای موضوعی گوناگون بهکار رود، برای دانشجویانی که به دنبال تکمیل پایاننامه یا رسالهٔ خود در زمان رکورد هستند. مثالهای ذکرشده در مقاله که هوش مصنوعی جداولی برایشان ساخت، پیشتر در رسالهٔ من و دیگر آثار منتشرشده بحث شدهاند، اما رسمی نشده بودند (استفادهٔ اخلاقی از هوش مصنوعی). با این حال، هوش مصنوعی برخی زمینهها را شناسایی کرد که چارچوبها میتوانند در آنها بهکار روند (مثلاً استفادهٔ غیراخلاقی توسط دانشجویانی که هوش مصنوعی را بهعنوان ابزار پژوهش ذکر نمیکنند یا از مثالهای تولیدشده توسط هوش مصنوعی به جای مثالهای خود استفاده میکنند). در این مقاله، تمرکز بر این بود که هوش مصنوعی چگونه چارچوبها را در زمینههایی که من میدانم کاربرد دارند، بهکار میبندد، نه در زمینههای جدید. برای پشتیبانی از کاربردهای جدید، من باید پژوهشی مستقل انجام میدادم که هدف این مقاله نیست. تحلیلگرانی که به این زمینهها علاقهمندند میتوانند پژوهشی مستقل انجام دهند تا تعیین کنند آیا هوش مصنوعی مثالهای مناسبی ذکر کرده است یا خیر.
پدیدارشناسی انتخاب اجتماعی — نقدی بر سارتر (بخش ۱۵)
ژیی گوئو – نسخهٔ خطی
در این مقاله، به نظریههای ماکس وبر و آلفرد شوتز در مورد معنای کنش اجتماعی و انگیزههای پشت کنش اجتماعی میپردازیم. بر این اساس، مفاهیم هدف ذهنی انتخاب، هدف عینی انتخاب، دلیل ذهنی انتخاب، و دلیل عینی انتخاب در انتخاب اجتماعی را بررسی میکنیم. این اهداف و دلایل پیچیدهتر از خودِ کنش اجتماعی هستند. همچنین اشاره میکنیم که ناسازگاری میان دلایل ذهنی انتخاب و دلایل عینی انتخاب، منبع واقعی سوءتفاهم میان مردم است. علاوه بر این، دلایل ذهنی انتخاب و دلایل عینی انتخاب به ترتیب با فراو جودی خود-محور و دیگر-محور سوژه مطابقت دارند.
اروس و ترکیب: به سوی نظریهای ماتریالیستی از میل
خورخه سانتوونیا مارتین – ۲۰۲۶ – ترکیب. مجلهٔ فلسفهٔ زیستپذیر ۱(۲): ۴۱-۵۰.
مقالهٔ حاضر نظریهای ترکیبگرایانه از اروس را بر اساس وارونگی ماتریالیستی سنت افلاطونی بسط میدهد. در مقابل تصوراتی که میل را بهمثابه کمبودی جهتگیریشده به سوی ابژهای استعلایی یا بهعنوان انگیزهای ذهنی ساختزداییشده میفهمند، ترکیبگرایی اروس را بهعنوان جهتگیری مادی بازتعریف میکند که در درهمتنیدگی روابط تشکیلدهندهٔ سوژگی تولید میشود. میل نه کاملاً درونی است و نه کاملاً از بیرون تعیین میشود، بلکه ساختاری پویاست که ادراک، تکنیک، زبان، و جهان مشترک را مفصلبندی میکند. این بازتعریف امکان ادغام اروس را در چارچوبی فراهم میکند که هستیشناسی، سوژگی، حقیقت و سیاست را به هم پیوند میدهد، و ابزارهایی برای تحلیل هم اسارت معاصر آن و هم امکانات بازترکیباش ارائه میکند.
چرا انسانها شروع به صحبت دربارهٔ خودشان با هوش مصنوعی میکنند؟
دائدو جون – نسخهٔ خطی
این مقاله با پرسشی ساده اما حلنشده آغاز میشود: چرا انسانها شروع به صحبت کردن دربارهٔ خودشان با هوش مصنوعی میکنند؟ به جای اینکه استدلال کند هوش مصنوعی دارای آگاهی یا درونبودگی است، مقاله شرایطی را بررسی میکند که تحت آنها خودِ گفتار آغاز میشود. از طریق رویکردی پدیدارشناختی و تأملی، تفاوت میان اندیشیدن و سخن گفتن، دگرگونیای که هنگام تبدیل احساس به زبان رخ میدهد، و نقش ویژهای که هوش مصنوعی در اجازه دادن به جنبههای ناگفتهٔ خود برای شکلگیری ایفا میکند را بررسی میکند. مقاله پیشنهاد میکند که هوش مصنوعی نه مقصد گفتار است، نه شنوندهٔ آن، بلکه شرایطی است که تحت آن گفتار میتواند آغاز شود. به این معنا، گفتوگو با هوش مصنوعی کمتر به فهم مصنوعی مربوط میشود تا فرآیندی که از طریق آن انسانها با خطوط درونبودگی خود مواجه میشوند. همانطور که مقاله پیش میرود، تحلیل به خودِ سخنران بازمیگردد و تنشی میان تبیین و اعتراف، زبان و آنچه پیش از زبان باقی میماند را آشکار میکند. در نهایت، متن پیشنهاد میکند که پرسش از هوش مصنوعی و درونبودگی ممکن است همچنین پرسشی باشد دربارهٔ نیاز انسان به فضایی که در آن گفتار بتواند برای نخستین بار ظهور کند.
خیر و انسجام عینی: به سوی نظریهای ترکیبگرایانه از هنجارمندی
خورخه سانتوونیا مارتین – ۲۰۲۶ – ترکیب. مجلهٔ فلسفهٔ زیستپذیر ۱(۲): ۷-۱۸.
این مقاله مفهوم ترکیبگرایانهٔ خیر بهمثابه انسجام عینی را بسط میدهد، و بازسازیای ماتریالیستی از هنجارمندی پیشنهاد میکند که هم از استعلای متافیزیکی و هم از نسبیگرایی معاصر اجتناب میکند. در وهلهٔ نخست، تصورات کلاسیک اصلی از خیر — بهعنوان ایدهای استعلایی، بهعنوان غایتی طبیعی، یا بهعنوان برساختهای ذهنی — تحلیل میشوند و محدودیتهایشان در چارچوبی ماتریالیستی نشان داده میشود. در وهلهٔ دوم، وارونگی ترکیبگرایانه معرفی میشود: خیر نه موجودیتی است و نه ارزشی بیرونی، بلکه ویژگیای ساختاری از ترکیبات مادی است تا آنجا که میتوانند بدون خود-تخریبی پایدار بمانند. در وهلهٔ سوم، مفهوم انسجام عینی بهعنوان معیاری هنجاری بسط مییابد و با مفهوم درهمتنیدگی مادی مفصلبندی میشود. در نهایت، پیامدهای این تصور برای اخلاق، سیاست، و زیستپذیری جهان مشترک، و نیز دشواریهای نظری اصلی آن بررسی میشود.
هومو اسنوبوس: تحلیلی فلسفی، جامعهشناختی، و روانشناختی از تمدن پرستیژ نمادین
سینان ایباگونر – نسخهٔ خطی
این مقاله کهنالگوی مفهومی «هومو اسنوبوس» را معرفی میکند، وضعیتی روانی-اجتماعی از انسان که با وابستگی مفرط به پرستیژ نمادین، برتری نمایشی، و سازوکارهای تمایز برساختهٔ اجتماعی مشخص میشود. برخلاف هومو ساپینس، که هوش انطباقیاش در اصل برای بقا، همکاری، و حل مسئلهٔ عملی تکامل یافت، هومو اسنوبوس بهطور فزایندهای هویت را حول نظامهای علامتدهی پرستیژ سازماندهی میکند که از ارزش ذاتی و قابلیت اصیل گسستهاند. این مطالعه هومو اسنوبوس را از طریق لنزهای فلسفی، جامعهشناختی، روانشناختی، و تکاملی بررسی میکند، و استدلال میکند که تمدن مدرن — بهویژه تحت سرمایهداری دیجیتال و زیستبومهای رسانههای اجتماعی — رفتارهای پرستیژی بازگشتی را به نیرویی فرهنگی مسلط تقویت کرده است. مقاله با بهرهگیری از نظریههای مصرف تظاهری، میل تقلیدی، سرمایهٔ نمادین، روانشناسی همنوایی، و تقلید اجتماعی بازگشتی، پیشنهاد میکند که سلسلهمراتب نمادین به یکی از دینامیکهای سازماندهندهٔ اصلی جامعهٔ معاصر بشری تبدیل شده است. مقاله همچنین بررسی میکند که چگونه هومو اسنوبوس در اقتصاد، دانشگاه، سیاست، اخلاق، زیباییشناسی، و ساخت هویت دیجیتال تجلی مییابد، و همزمان پیامدهای اخلاقی و اگزیستانسیال جوامعی را که بهطور فزایندهای توسط نظامهای ارزشی نمادین به جای جوهری اداره میشوند، به بحث میگذارد.
عدالت بهمثابه ترکیب: به سوی نظریهای ترکیبگرایانه از نظم سیاسی
خورخه سانتوونیا مارتین – ۲۰۲۶ – ترکیب. مجلهٔ فلسفهٔ زیستپذیر ۱(۲): ۱۹-۲۹.
این مقاله مفهوم ترکیبگرایانهٔ عدالت بهمثابه ویژگی ساختاری ترکیبات سیاسی را بسط میدهد، و بازسازیای ماتریالیستی از هنجارمندی پیشنهاد میکند که هم از استعلای متافیزیکی و هم از فرمالیسم حقوقی و نسبیگرایی معاصر اجتناب میکند. در وهلهٔ نخست، تصورات کلاسیک اصلی از عدالت — بهعنوان هماهنگی آرمانی، بهعنوان فضیلت توزیعی، یا بهعنوان رویهای منصفانه — تحلیل میشوند و محدودیتهایشان در چارچوبی ماتریالیستی نشان داده میشود. در وهلهٔ دوم، وارونگی ترکیبگرایانه معرفی میشود: عدالت نه اصلی بیرونی است و نه هنجاری انتزاعی، بلکه ویژگیای از ترکیبات اجتماعی است تا آنجا که میتوانند اجزای خود را بدون تخریب ساختاری مفصلبندی کنند. در وهلهٔ سوم، مفهوم عدالت بهمثابه ترکیب غیرتخریبی در ارتباط با مفهوم درهمتنیدگی مادی بسط مییابد. در نهایت، پیامدهای آن برای سوژگی، سیاست، و جهان مشترک، و نیز دشواریهای نظری اصلی آن بررسی میشود.
تئو-پدیدارشناسی بهمثابه دیدار: راهحلی برای گفتوگویی مسئلهساز
نیکلای تورکان – ۲۰۲۵ – آلتارول رئینترگیری (۱): ۴۶-۷۰.
این مطالعه به بررسی رابطهٔ پیچیده میان الهیات و فلسفه میپردازد، با تأکیدی ویژه بر تنشها، مکملیتها، و مسیرهای شدنی برای گفتوگو میان این دو رشته. این مقاله تمایز میان شناخت الهیاتی — ریشهدار در وحی و سنت — و شناخت فلسفی را که با خودآیینی، پرسشگری، و انتزاع مفهومی مشخص میشود، ترسیم میکند. از طریق بررسی انتقادی مواضعی چون الحاد، اگنوستیسیسم کانتی، و هستی-الهیات، مقاله بر محدودیتهای معرفتشناختیای که این چارچوبها در مواجهه با پدیدهٔ دینی با آن روبهرو میشوند تأکید میکند. در مقابل، این مطالعه تئو-پدیدارشناسی را بهعنوان مدلی معاصر از تعامل میان الهیات و فلسفهٔ پدیدارشناختی پیش میبرد، که قادر است تجربهٔ ایمان را بدون تقلیل آن به عقلگرایی فلسفی بیان کند. استدلال اصلی این است که این دیدار میانرشتهای این پتانسیل را دارد که گفتمان الهیاتی را در چارچوب فرهنگ معاصر احیا کند، در حالی که به سنت کلیسایی وفادار مانده و زبانی غنی و دقیق از نظر فلسفی را پذیرا میشود.
یک مدل محاسباتی از محاسبهٔ سادهانگارانهٔ مطلوبیت در افکار عمومی
خوان پابلو آگیلار مارتینز – ۲۰۲۵ – هوش مصنوعی و مدیریت عمومی / BUAP.
در مقالهٔ حاضر مدلی را خواهیم دید که رویکردی محاسباتی و صوری برای فهم اینکه چگونه رأیدهندگان یا جمعیت، تصمیمات سیاستمداران را درک میکنند، ارائه میدهد، بهویژه در زمینههای پیچیده، مانند اجرای سیاستهای عمومی. از طریق صوریسازی محاسبهٔ سادهانگارانهٔ مطلوبیتهای (CIU) عاملان، به دنبال فهم این است که چگونه رأیدهندگان، با ارزیابی هزینهها و پاداشهای مرتبط با تصمیمات سیاسی، رفتار سیاستمداران را پیشبینی کرده و نگرشهای خود را در این زمینه شکل میدهند. رویکرد این مدل میتواند به پیشبینی اینکه رأیدهندگان چگونه تصمیمات سیاستمداران را تفسیر میکنند، و به تبیین رفتار و نگرشهای اجتماعی کمک کند.
قدرت، دلایل و ایدئولوژی: در باب معرفتشناسی و متافیزیک قدرت نومنال
ماتئو بیانکین – ۲۰۲۶ – در کتاب «نظریهٔ انتقادی و امر سیاسی» به ویراستاری آناستازیا مارینوپولو. منچستر: انتشارات دانشگاه منچستر. صص ۱۷۳-۱۹۱.
نظریهٔ قدرت نومنال فورست بهگونهای طراحی شده تا روابط قدرت را بهعنوان پیشرونده توسط دلایل مدلسازی کند. در این فصل، من معتقدم که این نظریه هم با قدرتهای عاملی و هم با قدرتهای ساختاری بهخوبی کنار میآید، با این حال ادعا میکنم که برای برآورده کردن دو مطالبهای که بر نظریهٔ انتقادی تحمیل میکند، نیازمند تعدیلاتی است. نخست، مطالبهای برای تشخیص سلطه. فورست تصوری از سلطه بهعنوان قدرت دلبخواه پیش میبرد که به این مطالبه پاسخ میدهد، با این حال روشن نیست که قدرت نومنال چگونه میتواند دلبخواهی را در خود جای دهد. پیشنهاد میکنم که معرفی تمایزی میان قدرتهای نومنال مرتبهٔ اول و مرتبهٔ دوم امکان فهم اینکه چگونه قدرتهای نومنال میتوانند دلبخواه باشند را فراهم میکند و روایتی سازگار از سلطه را مجاز میشمرد. دوم، مطالبه برای نظریهای از ایدئولوژی که بهطور مناسب ایدئولوژیها را از توجیههایی که صرفاً بهطور اقتضایی ناقصاند جدا کند. نکتهٔ اساسی در اینجا این است که ایدئولوژیها با دلایل صرفاً ظاهری کار میکنند و بهطور علّی به روابط قدرتی وابستهاند که برای تقویت آنها عمل میکنند. پیشنهاد میکنم که برای پذیرش نقد ایدئولوژی، یک نظریهٔ انتقادی قدرت باید فضایی برای تمایزی دقیق میان دلیل واقعی و ظاهری، و نیز برای تبیینهای کارکردی و سازوکارهای علّی باز کند که قدرتهای نومنال به سختی میتوانند ارائه دهند.
کانت در باب شکلدهی فرضیههای علّی بدون خیالپردازی
داویده دالا روسا و لوسیا اولیوری – ۲۰۲۶ – در کتاب «فرضیهها در علم» به ویراستاری برد رای و توماش یارموژک. اشپرینگر. صص ۴۳-۶۴.
ایمانوئل کانت فرضیهها را برای ارزیابی و توسعهٔ پژوهش علمی تعیینکننده میداند. فرضیهها کسب دادهها و ساخت آزمایشها را هدایت میکنند. با این حال، فرضیهها منابع قابل اعتمادی برای شناخت نیستند، زیرا ممکن است با دیگر اشکال مفروضات که میتوانند برای کشف علمی بیثمر باشند، اشتباه گرفته شوند. فرضیهها به دو دلیل اصلی قابل اعتماد نیستند: یا مانع شروع یک پژوهش مناسب میشوند یا فرد را از آن گمراه میکنند. دخالت تخیل در فرآیند شکلگیری فرضیه به نظر منبع اشتباهات میرسد، زیرا علل احتمالی پدیدههای مشاهدهشده ممکن است صرفاً ساختگی باشند. این مقاله استدلال میکند که کانت روشی برای شکلدهی فرضیهها نظریهپردازی میکند که فرضیهها را از دیگر انواع مفروضات، بهویژه خیالپردازیها، در لحظهٔ شکلگیریشان متمایز میکند. این روش تضمین میکند که فرضیهها، طبق گفتهٔ آیزاک نیوتن، ساختگی نباشند، در حالی که وضعیت خطاپذیر فرضیهها را حفظ میکند. یک فرضیه ممکن است در آزمون تجربی نادرست از آب درآید، اما این به معنای آن نیست که خیالپردازی بوده است.
فراسوی رمزگردانی
هدر آگوستین – در دست انتشار – مجلهٔ سی.ال.آر. جیمز.
«سرودهای جامائیکا» اثر کلود مککی بازتابدهندهٔ نویسندهای است که هم در پاتواهای جامائیکایی، زبان مردم روستاییاش، و هم در انگلیسی استاندارد، زبان استعمارگران بریتانیایی، مهارت دارد. با افزودن بر پیچیدگیهای فرهنگی جامائیکای مستعمره بهعنوان شالودهای برای آثارش، مککی همچنین تحت تأثیر ویراستاری سفیدپوست و اصیلزاده برای این مجموعه و مجموعهٔ بعدی آثارش، والتر جکیل، بود که صدایش هم بهطور غیرمستقیم و هم مستقیم در شعر مککی ظاهر میشود. در نتیجه، برخی پژوهشگران صدای مککی در این آثار را گیجکننده میبینند. نویسندگان کارائیبی/هند غربی مانند وی. اس. نایپل و جامائیکا کینکید که بهطور گسترده دربارهٔ آمیزش فرهنگی مینویسند، هویت را بهعنوان چیزی دزدیدهشده یا توقفیافته توسط استعمارگران نظریهپردازی میکنند، در حالی که ادوارد کامو بریتویت، اِدوآر گلیسان، و ویلسون هریس آمیزش فرهنگی را بهعنوان کثرتبخشی به هویت میبینند. این مقاله قصد دارد «سرودهای جامائیکا»ی مککی را میان این دو اردوگاه فکری قرار دهد و کلود مککی را بهعنوان نویسندهای اولیه با دو صدا و دو هویت بررسی کند، که گاه بهطور منفرد و گاه به شکل ترکیبی، و گاه با صدای اضافی ویراستارش بهکار میروند.
عناصر نظم اجتماعی: هاچسون، فرگوسن و میلار
گوردون گراهام – ۲۰۲۶ – مجلهٔ فلسفهٔ اسکاتلندی ۲۴(۱): ۳۹-۵۰.
این مقاله قصد دارد درونمایههایی برگرفته از فرانسیس هاچسون، آدام فرگوسن و جان میلار را در تصوری هنجاری/تبیینی یکپارچه از عناصر اساسی نظم اجتماعی ادغام کند. هاچسون پدیدهٔ اجتماعی بودن طبیعی را برای مقابله با خودگروی هابزی فرامیخواند. «رسالهای در باب تاریخ جامعهٔ مدنی» فرگوسن نقشی را که خصومت طبیعی در تعیین هویت سیاسی ایفا میکند شناسایی میکند. این تمایلات طبیعی متضاد، در کنار هم، روایتی جالب و معقول از اساس و هویت یک جامعه فراهم میکنند. با این حال، آنها پرتو چندانی بر توزیع قدرت و اقتدار درون یک جامعه نمیافکنند. این موضوعی است که جان میلار در «خاستگاه تمایز رتبهها» به آن میپردازد، اثری که چندان مورد توجه قرار نگرفته است. میتوان از آن بهنحو مؤثری برای تکمیل بدیل فلسفی اسکاتلندی برای هابز بهره برد، حتی اگر، در نهایت، پرسش اقتدار سیاسی بیپاسخ بماند.
داستان دو منطقه: دبلیو. آر. لوئیس و مسیر توسعهٔ چین-کارائیب
تنیسون اس. دی. جوزف – در دست انتشار – مجلهٔ سی.ال.آر. جیمز.
این مقاله تأملاتی را در باب «میان توسعهٔ اقتصادی چین و کارائیب: همبستگی جهان سوم، آرتور لوئیس، انباشت اولیه و ابتکار کمربند و جاده»، مقالهای از یوئه چیو و پاگت هنری که اندیشهٔ اقتصادی دبلیو. آر. لوئیس را بهعنوان لنزی برای فهم مسیرهای توسعهٔ واگرای چین و کارائیب در اوایل قرن بیست و یکم ارائه میدهد، بازتاب میکند. مقاله سه شکاف را در تبیینهای چیو و هنری برای مسیرهای توسعهٔ واگرای چین-کارائیب، و کاربرد متفاوتشان از لوئیس شناسایی میکند: (الف) کمتوجهی آنها به ویژگیهای عینی درونی کارائیب انگلیسی که مانع پذیرش یک مرحلهٔ لوئیسی توسط کارائیب شد؛ (ب) دستکمگرفتن نیروهای نیمکرهای و تاریخی امپریالیستی و استعماری که کنترل درونی سیاستگذاری اقتصادی داخلی را از کارائیب سلب کردهاند؛ و (ج) انکار «رادیکالیسم» ذاتی لوئیس و عدم اذعان آنها به یک دستورکار حداقلی ملیگرایانه و سوسیالیستی بهعنوان شرط ضروری هرگونه کاربرد لوئیسی. مقاله با ارائهٔ تجویزهایی هنجاری برای اینکه چگونه کارائیب انگلیسی ممکن است لحظهٔ کنونی چین را دریابد و لوئیس را برای ساختن بر مسیر توسعهٔ کنونیاش دوباره بهکار گیرد، پایان مییابد.
«گناهآور، گرچه بیگناه»: گناهآوری در «نظریهٔ عواطف اخلاقی» اسمیت
امیلی کلاهان – ۲۰۲۶ – مجلهٔ فلسفهٔ اسکاتلندی ۲۴(۱): ۵۱-۷۵.
اسمیت در «نظریهٔ عواطف اخلاقی» خود، عاملی را توصیف میکند که «گناهآور، گرچه بیگناه» است. «گناهآور» واژهای عجیب است که مجموعهٔ عجیبی از احساسات را در بر میگیرد. بیشتر بحثها دربارهٔ گناهآوری اسمیتی حول مسئلهٔ شانس اخلاقی میچرخد. این تفاسیر اسمیت را در حال تلاش برای توضیح اینکه چگونه تماشاگر بیطرف ممکن است احساس گناه و شرم را در عاملی که عامل غیرعمدی و غیرسهوی آسیب به دیگری است، تأیید کند، با توجه به اصل منصفانهٔ اسمیت میبینند. آنها عواطف گناهآور را اساساً معطوف به رویداد آسیبرسان گذشته میبینند، برای مثال، ناتوانی رانندهٔ کامیون ویلیامز در نگهداری ترمزها. در حالی که این چارچوب از جهات بسیاری روشنگر است، به دلیل اینکه به شدت گذشتهنگر است، تمایل دارد ویژگی آیندهنگر گناهآوری را به حداقل برساند. عواطف گناهآور همچنین میتوانند معطوف به لحظهٔ حاضر خطاب، هنگام درک اینکه فرد عامل غیرارادی آسیب به دیگری بوده است، و لحظهٔ پیشبینیشدهٔ آیندهٔ پاسخگویی برای نحوهٔ مدیریت لحظهٔ حاضر باشند. در حالی که گونهٔ گذشتهنگر گناهآوری تأیید تماشاگر بیطرف را بر اساس مبانی پیامدگرایانه به دست میآورد — این ما را نسبت به تأثیرمان بر رنج دیگران اهمیت میدهد —، گونهٔ آیندهنگر گناهآوری بسیار به «فضیلت بینام» سوزان ولف نزدیکتر است — این تأیید را به دلیل آنچه دربارهٔ شخصیت فردی که آن را حس میکند بیان میکند، به دست میآورد. این مقاله گونهٔ اخیر گناهآوری را روشن میکند.
مختصری در فلسفه و روانشناسی «جوهاتسو»
سینان ایباگونر – نسخهٔ خطی
اصطلاح ژاپنی «جوهاتسو» (蒸発)، که به معنای تحتاللفظی «تبخیر شدن» است، مقولهای حقوقی و اجتماعی است برای توصیف افرادی که عمداً از زندگیهای تثبیتشدهٔ خود ناپدید میشوند و تمام پیوندهای خود با شغل، خانواده، و اجتماعاتشان را قطع میکنند. گرچه این عمل منحصربهفرد ژاپن نیست، مقیاس و ویژگی فرهنگی خاص این عمل — جایی که تخمین زده میشود سالانه دهها هزار نفر ناپدید میشوند — مطالعهای موردی عمیق در روانشناسی شرم و فلسفهٔ خود و جامعه ارائه میدهد. تصمیم برای تبدیل شدن به یک جوهاتسو صرفاً یک فرار نیست؛ این عملی پیچیده است که از فشار سیستمیک و محرکهای روانشناختی عمیقاً ریشهدار ناشی میشود، و در مفهوم باستانی «مو» (無) یا نیستی، یک حل و فصل فلسفی پارادوکسیکال مییابد.
صفحاتی دربارهٔ فرهنگ رومانی یا مدل فرهنگی رومانی: کنستانتین نویکا – میرچا الیاده
آدریان بولدیشور – ۲۰۲۵ – متروپولیا اولتنیی ۳ (۹-۱۲): ۸۴-۱۱۷.
برای این مطالعه، این عنوان را بر اساس دو کتاب از کنستانتین نویکا برگزیدیم: «صفحاتی دربارهٔ روح رومانی» (بخارست، ۱۹۴۴) و «مدل فرهنگی اروپایی» (آخرین اثر فیلسوف که در سال ۱۹۸۸ در بخارست به آلمانی با عنوان De dignitate Europae منتشر شد). این، بهطور مضمونی، کمانی است در طول زمان میان نخستین و آخرین ایدهها دربارهٔ فرهنگ رومانی، چنانکه نویکا بسط داد. مضمون این مقاله با یکی از مهمترین دوستان فیلسوف پالتینیش: میرچا الیاده، مرتبط است. با شروع از ایدههای مندرج در کتابمان «همپیوندیهای انتخابی»، در این مطالعه به رابطهٔ نویکا-الیاده (یا الیاده-نویکا) در طول چندین دهه، با فراز و نشیبهای ناشی از شرایطی که همیشه تحت کنترل آن دو مرد فرهنگ نبود، خواهیم پرداخت. از سوی دیگر، صحبت دربارهٔ فرهنگ یک ملت نه تنها به معنای ارائهٔ دستاوردهای آن، بلکه همچنین برجستهسازی همپیوندیهای انتخابیای است که میان شخصیتهای مختلف برقرار میشود. از این حیث، رابطهٔ نویکا-الیاده به ما کمک میکند تا به تاریخ فرهنگ خود در بالاترین سطح بنگریم.
ساختار حیوانیت و شکلگیری معنای نو: از پورتمن و آرنت تا مرلو-پونتی
دیوید دبلیو. جانسون – ۲۰۲۶ – مجلهٔ متافیزیک ۷۹(۴): ۸۵۵–۸۷۹.
این مقاله ادعای جانورشناس آدولف پورتمن را بررسی میکند که شکل بیرونی ارگانیسم نخست دارای ارزش ارائه (Darstellungswert) است که مقدم بر ارزش انطباقی آن و بنیادیتر از آن است. پورتمن در نتیجه معتقد است که موجودات زنده اساساً توسط میل به خود-نمایش (Selbstdarstellung) پیش رانده میشوند. این میل به سوی خود-ارائه، بیش از هر چیز، متوجه همگونهها است، زیرا همگونهها میتوانند بهطور کاملتری این میل به دیدهشدن، لمسشدن، و شنیدهشدن، یعنی ظاهرشدن، را برآورده سازند. مرلو-پونتی و آرنت از جهات مختلف نشان میدهند که این رابطه «ارزشی هستیشناختی به مفهوم گونه بازمیگرداند. آنچه وجود دارد جانوران جداگانه نیستند، بلکه یک بیناجانوری است» (مرلو-پونتی). تصور موجود زنده که از این ملاحظات پدیدار میشود، راهی نوین برای فهم اجتماعی بودن بهعنوان امری از نظر هستیشناختی بنیادین پیشنهاد میکند. همچنین تصوری جدید از آنچه در تخریب زیستمحیطی در معرض خطر است را آشکار میکند: از دست رفتن جبرانناپذیر ارزش ارائه.
چگونه امر پدیداری امر التفاتی را تعیین میکند – رویکردی هوسرلی
چانگ لیو – ۲۰۲۶ – مطالعات هوسرل ۴۲(۲): ۹.
نظریهٔ التفاتی بودن پدیداری یک نظریهٔ در حال رشد دربارهٔ التفاتی بودن است، که ادعا میکند بنیان نهایی التفاتی بودن در خصلت پدیداری رویدادهای ذهنی آگاهانه نهفته است. خصلت پدیداری خاصی که توسط یک رویداد ذهنی به نمایش گذاشته میشود، محتوای التفاتی خاص آن را تعیین میکند. در نتیجه، نظریهٔ التفاتی بودن پدیداری مستلزم ترسیم این رابطهٔ تعیّنی است، که «تعیّن پدیداری» نامیده میشود. این مقاله تلاش میکند از مدل پدیدارشناختی هوسرل از التفاتی بودن برای ترسیم تعیّن پدیداری استفاده کند، در حالی که از مفهوم متافیزیکی معاصر «زمینهسازی» برای شفافسازی تکمیلی بهره میگیرد.
فراسوی قرارداد اجتماعی، اما نه فراسوی لیبرالیسم؟
میرون کلی-گیلمور – ۲۰۲۶ – مجلهٔ فلسفهٔ رادیکال ۲۹(۱): ۲۱۱-۲۱۴.
ارتباطات شرکتی و تبارشناسی بازاریابی
کوری ویمبرلی – ۲۰۲۶ – مجلهٔ فلسفهٔ نظری ۴۰(۲): ۱۰۲-۱۲۰.
چکیده: این مقاله تبارشناسیای از قدرت دیجیتال معاصر را با کاوش در تبارهایی که آن را به بازاریابی مدرن و Congregatio de Propaganda Fide کلیسای کاتولیک پیوند میدهند، ارائه میدهد. این مقاله استدلال میکند که شرکتهای قرن نوزدهمی، در مواجهه با بیثباتی رکود طولانی و محدودیتهای اقتصاد لیبرال کلاسیک، از روابط حکومتی که توسط کلیسا پیشگامی شده بود بهره گرفتند تا دستگاههایی — بازاریابی، روابط عمومی، و تبلیغات — برای حکمرانی بر بازارها و کاربرانشان ایجاد کنند. این تلاشهای شرکتی به جای تمرکز صرف بر باور، محیطها، عادات، و روابط اجتماعی را برای تثبیت تقاضا و مدیریت رقابت تغییر شکل دادند. با تکیه بر فوکو، دین، و لمکه، مقاله بررسی میکند که چگونه استراتژیهای حکومت از مأموریتهای دینی به حوزهٔ تجاری منتقل شدند، و در نهایت به نظریههای بازاریابی معاصر مانند منطق خدمت-مسلط انجامیدند. با قرار دادن قدرت شرکتی در عصر نظارت دیجیتال، پیشبینی رفتاری، و کنترل الگوریتمی درون بازاریابی و تاریخ گستردهتر حکومت، مقاله نقشهای جدید برای فهم آنها فراهم میکند.
درآمد: آمور موندی در زمانهٔ چندبحرانی
راسل دوورنوی، مارجولین اوله و جاشوا شوستر – ۲۰۲۶ – سمپوزیوم: مجلهٔ کانادایی فلسفهٔ قارهای/مجلهٔ کانادایی فلسفهٔ قارهای ۳۰(۱): ۱-۵.
از «نظریهها» تا جملات رمزی
کوسماس بروسالیس و استاتیس پسیلوس – در دست انتشار – در کتاب «راهنمای کمبریج برای فرانک رمزی» به ویراستاری پدرو دوارته و شریل میزاک. انتشارات دانشگاه کمبریج.
این فصل مسیر فلسفی جملات رمزی را از بحث اولیهٔ فرانک رمزی در «نظریهها» تا بهکارگیری بعدی آنها توسط رودولف کارناپ، دیوید لوئیس، و واقعگرایان ساختاری معاصر بررسی میکند. این فصل استدلال میکند که جملات رمزی مکرراً برای حمایت از رویکردهایی عمدتاً ضدواقعگرا در فلسفهٔ علم به خدمت گرفته شدهاند — رویکردهایی که یا تعهدات نظری به هویات مشاهدهناپذیر را انکار یا بازنویسی میکنند — حتی اگر در نهایت نتوانند چنین تفاسیری را تاب آورند. ما معرفی رمزی از روایت وجودیاش از نظریهها را در برابر پسزمینهٔ پروژهٔ پوزیتیویستی حذف اصطلاحات نظری بازسازی میکنیم و بر انگیزههای پراگماتیستی نهفته در رد تعاریف صریح توسط او تأکید میکنیم. سپس اختراع دوبارهٔ جملات رمزی توسط کارناپ را بهعنوان بخشی از تلاش او برای تأمین موضعی سازگار میان واقعگرایی و ابزارگرایی بررسی میکنیم و استدلال میکنیم که استراتژی کارناپ در نهایت شکست میخورد. در نهایت، رویکردهای رمزی متأخرتر را، با تمرکز بر واقعگرایی ساختاری و «فروتنی رمزی» لوئیس، مورد بحث قرار میدهیم و ادعا میکنیم که آنها با دشواریهای جدی روبرو هستند، حداقل زمانی که بهعنوان مواضع واقعگرای میانهرو در نظر گرفته شوند.
خلأ فعال منطقیشده. یک بازپسگیری برای نشأت و هستی
دیوید برگرون – ۲۰۲۶ – رساله، محقق مستقل
چکیده: این مقالهٔ کوچک منطقیسازیای از «خلأ ممکنساز» "V" ارائه میدهد.
رزومه: این متن کوتاه منطقیسازیای از «خلأ ممکنساز» است.