ویرگول
ورودثبت نام
Morteza Niami
Morteza Niamiپژوهشگر فلسفه
Morteza Niami
Morteza Niami
خواندن ۱۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

کالبدشکافی یک جسد خندان: سیر قهقرایی تصویر از آینه‌ تا واقعیت مجسم

جهان ما دیگر آن جهانی نیست که در آن، تصاویر چونان قاصدانی فروتن از سرزمین واقعیت می‌آمدند. ما اکنون ساکنان اجباری شهری هستیم که معماری آن را نه سنگ و آجر، که تصاویر تشکیل می‌دهند؛ تصاویری که دیگر از هیچ خاستگاهی خبر نمی‌دهند، جز زایش بی‌وقفهٔ خود از دامان تصاویری دیگر. این حکایت غریبی است که می‌خواهم روایت کنم، حکایت سفری هولناک که در آن، هر گام، ما را از آنچه روزگاری «حقیقت» می‌نامیدیمش، دورتر می‌کند و به قلب تپندهٔ یک هیچِ منور پرتاب می‌سازد.

اجازه دهید از همان نقطه‌ای آغاز کنیم که گویی همه چیز هنوز معصومانه بود. تصویری را در نظر آورید که بر سطح یک آینه نقش بسته است. این تصویر، هنوز به چیزی بیرون از خودش گره خورده، به قامتی که در برابر آینه ایستاده، به درختی که در آب برکه منعکس شده، به چهره‌ای که بر بوم نقاشی جان گرفته است. در این سپیده‌دم ادراک، تصویر یک «واسطه» است، یک «میانجی». هستیِ تصویر در گرو هستیِ مرجعش است؛ گویی تصویر از خود وجود مستقلی ندارد، بلکه پرتوی عاریتی از یک خورشید ابژکتیو است. وظیفهٔ تصویر در این مرتبه، چیزی جز آشکارسازی نیست. اگر بخواهیم از منطق درونی این مرحله سخن بگوییم، باید بگوییم که اینجا تصویر یک «رویداد ارجاعی» است. تمام هستی آن در همین خلاصه می‌شود که ما را به چیزی فراتر از سطح مادی خودش حواله دهد. گویی در این نقطه، تصویر هنوز به عهدی که با واقعیت بسته، وفادار است؛ عهدی که بر اساس آن، تصویر سوگند خورده تنها پنجره‌ای باشد، نه دیواری. در این مرحله، شکافی عمیق و متافیزیکی میان «بودنِ» تصویر و «بودنِ» مرجع آن وجود دارد و این شکاف، دقیقاً شرط امکان حقیقت است. چرا که اگر تصویر عین واقعیت بود، دیگر پرسش از درستی یا نادرستی آن اساساً طرح‌شدنی نبود. اما حالا که تصویر «بازنماینده» است، می‌تواند در این نمایندگی صادق باشد یا کاذب. آگاهی ما در این مرحله، تیری است که از کمان تصویر رها می‌شود و به سوی ابژه در پرواز است. ما به خود تصویر خیره نمی‌شویم، ما از میان تصویر به جهان می‌نگریم.

اما دیری نمی‌پاید که این رابطهٔ ناب دستخوش انحراف می‌شود. تصویر، این میانجی فروتن، کم‌کم به خود می‌پیچد، گویی ماری است که به جای آنکه راه را نشان دهد، دور تا دور واقعیت حلقه می‌زند و آن را در فشار خود خفه می‌کند. وارد مرحله‌ای می‌شویم که می‌توان آن را «تاریک‌اندیشی تصویر» نامید. در اینجا، تصویر دیگر آن آینهٔ شفاف نیست، بلکه به شیشه‌ای دودی بدل می‌شود که پشتش را نمی‌توان دید. این مرحله، اوج «تحریف» است. تصویر، به جای آنکه واقعیت را آشکار کند، شروع به پنهان‌کاری می‌کند. اینجا دیگر با خطایی ساده در بازنمایی روبه‌رو نیستیم، بلکه با یک پروژهٔ سازمان‌یافته برای دست‌کاری در ادراک مواجهیم. اینجاست که ایدئولوژی متولد می‌شود. ایدئولوژی، دروغ نیست که جایگزین حقیقت شود، بلکه تحریف نظام‌مندی است که حقیقت را در محاق می‌برد، بی‌آنکه کاملاً انکارش کند. تصویر، در این مرتبه، به نقابی برای یک چهرهٔ زشت بدل می‌شود. این نقاب، صورت را کاملاً محو نمی‌کند، بلکه خطوط آن را به نفع روایتی خاص جابه‌جا می‌کند. قدرت، به این مرحله از تصویر نیاز مبرم دارد. قدرتی که می‌خواهد یک جنگ فاجعه‌بار را یک «مداخلهٔ بشردوستانه» جلوه دهد، یک شکاف طبقاتی عمیق را «رقابت سالم اقتصادی» بنامد، یا یک سرکوب سیستماتیک را «حفظ نظم و امنیت» قالب بزند. تصویر در اینجا، به مثابه یک میدان نبرد عمل می‌کند، میدانی که در آن بر سر شکل نهایی واقعیت مناقشه می‌شود.در این مرحله، ما هنوز باور داریم که «حقیقتی در کار است»، منتها حقیقتی که در پشت انبوهی از دروغ‌ها و سانسورها پنهان شده. وظیفهٔ روشنفکرِ مدرن، پرده‌برداری از این حقیقت مستور است. این مرحله، گرچه خطرناک است، اما هنوز کاملاً ناامیدکننده نیست، زیرا هنوز بقایای یک «ایمان به مرجع» در آن دیده می‌شود. ما از تصویر فریب‌کار خشمگینیم، دقیقاً به این دلیل که هنوز به وجود یک واقعیت دست‌نخورده در پسِ آن باور داریم.

اما نقطهٔ گسست واقعی، آنجا رقم می‌خورد که این ایمان نیز فرو می‌ریزد. سومین مرحله از سیر قهقرایی تصویر، ورود به جهانی است که می‌توان آن را «هیچستان مقدس» نامید. در اینجا، تصویر به کاری بس هولناک‌تر از تحریف دست می‌زند: تصویر، فقدان کامل واقعیت را پنهان می‌کند. در این مرحله، دیگر هیچ مرجع بیرونی‌ای وجود ندارد که تصویر بخواهد آن را فریبکارانه بازنمایی کند. بلکه خودِ تصویر، به مثابه یک کفن بر پیکر یک خلأ عظیم کشیده می‌شود. این یک چرخش بنیادین است. پدیدار دیگر از «هستنده» جدا نشده، بلکه اساساً «نبودن» را در خود حمل می‌کند. وحشت این مرحله در همین است. گویی با جسدی روبه‌رو هستیم که به کمک دانش کالبدشکافی و گریم، لبخند بر لب دارد و به نظر زنده می‌رسد. گردش خون و تنفس در کار نیست، اما این نبودِ حیات، به شکلی نمایشی پنهان شده است. این مرحله خطرناک‌ترین شکل ظهور تصویر است، چرا که در این مرتبه، آگاهی ما روی‌آوری خود را به سوی «هیچ» معطوف داشته، اما شهامت رویارویی با این هیچ را ندارد. ما ترجیح می‌دهیم به جای اعتراف به فقدان معنا، تصاویری تولید کنیم که تظاهر به معناداری می‌کنند. این همان لحظه‌ای است که شعائر مذهبی، آیین‌های سیاسی، و حتی روابط عاطفی، می‌توانند به صورت‌هایی توخالی درآیند که صرفاً برای پر کردن شکاف هراس‌انگیز نیستی اجرا می‌شوند. اینجاست که تصویر، رسالت خود را وارونه می‌کند: هدف دیگر آشکارسازی نیست، هدف «نامستورسازیِ نامستوری» است. یعنی پنهان کردن این حقیقت که دیگر چیزی برای پنهان کردن وجود ندارد. این یک بازی دوگانه و پیچیده است. اگر در مرحلهٔ دوم، یک پلیس رازها را پنهان می‌کرد، در این مرحله، پلیسی می‌بینیم که اساساً هیچ رازی وجود ندارد، اما او صحنه‌سازی می‌کند تا ما باور کنیم رازی هست و او در حال محافظت از آن است.

و سرانجام، به چهارمین و واپسین مرحله می‌رسیم، مرحله‌ای که می‌توان آن را «فرزندخواندگی واقعیت» یا «خودآفرینش‌گری محض» نامید. در این نقطه، تصویر به طور کامل از بند هر نوع واقعیت بیرونی رها می‌شود و زندگی مستقلی را آغاز می‌کند. دیگر نه مرجعی هست، نه حتی تظاهر به وجود مرجع. این یک کپی بدون اصل است، یک نقشه‌ای که نه تنها بر سرزمین مقدم شده، بلکه خودِ سرزمین را بلعیده و حالا تنها چیزی که وجود دارد، خودِ نقشه است. تصویر در این مرتبه، فقط به خودش و به گردش بی‌پایان تصاویر دیگر ارجاع می‌دهد. اینجاست که ما پا به قلمرو «ابرواقعیت» می‌گذاریم. در ابرواقعیت، تمایز میان بود و نمود، اصل و بدل، حقیقت و دروغ، و حتی زندگی و مرگ، یکسره از میان برداشته می‌شود. تصاویر دیگر بازنمایندهٔ هیچ چیز نیستند، آنها مولد هر چیزی هستند که ما تجربه‌اش می‌کنیم. جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، دیگر یک «جهان» به معنای شبکه‌ای از ارجاعات معنادار و دغدغه‌های اصیل وجودی نیست، بلکه یک «محیط» بسته و شبیه‌سازی‌شده است. همه چیز در این محیط، «آماده برای تماشا» است، اما هیچ چیز «دردست» و آماده برای لمس و نگرانی وجودی نیست. برای درک ملموس‌تر این فاجعه، مرتضی نیامی مثال محله‌ای تاریخی را می‌زند که کاملاً تخریب می‌شود و سپس با بتن و سیمان، دقیقاً شبیه به همان چیزی که بود، بازسازی می‌شود. نتیجه یک تصویر سه‌بعدی قابل قدم‌زدن است که از اصل خود، نه تنها تمیزتر و امن‌تر است، بلکه «تاریخ» را نیز بهتر از خود تاریخِ پریشان و فرسوده بازنمایی می‌کند. این همان لحظه موحش پیروزی بر واقعیت است. دیگر سؤال «آیا این اصیل است؟» اساساً بی‌معنا می‌شود، زیرا معیاری برای سنجش اصالت باقی نمانده است.

این سیر قهقرایی، که از شکوه آینه‌گی آغاز شد و به ورطهٔ خودارجاع‌بودگی محض سقوط کرد، پیامدهای معرفت‌شناختی و هستی‌شناختی مهیبی برای ما، به مثابه فاعل‌های شناسا و ساکنان این عصر، در بر دارد. ما دیگر ساکن «جهان» نیستیم، بلکه در یک «ماتریس خودآیین نشانه‌ها» زندگی می‌کنیم. دیگر هیچ «آنجا»یی برای ایستادن و نگریستن به افق وجود ندارد، زیرا افق در تمام جهات توسط تصاویری مسدود شده که ما را به خودشان بازمی‌تابانند. تنهایی بشر در این عصر، از جنس تنهایی یک انسان در یک اتاق خالی نیست، بلکه از جنس تنهایی انسان در یک تالار آینه است؛ جایی که در هر سو تصویر خود را می‌بینی، اما هیچ تصویری به بیرون از تالار راه نشان نمی‌دهد. ما در یک خودارجاع‌بودگی افراطی گرفتار آمده‌ایم. فرهنگ ما دیگر از مواجهه با «دیگری» (خواه طبیعت، خواه تاریخ، خواه بدن خودمان) زاده نمی‌شود، بلکه حاصل بازترکیب و «ریمیکس» عناصر فرهنگی پیشین است. یک فیلم، یک آهنگ، یک تئوری علمی، یا یک جنبش سیاسی، همگی به یک کلاژ از ارجاعات به فیلم‌ها، آهنگ‌ها و جنبش‌های دیگر بدل می‌شوند، بی‌آنکه نقطهٔ اتکایی در بیرون از این مدار بسته داشته باشند. این فرایند، اساساً همان چیزی است که می‌توان آن را «خودهضم‌کنندگی فرهنگ» نامید. بدن انسان نیز به مثابه آخرین سنگر طبیعت، به درون این ماشین خودارجاع مکیده شده است. بدن در عصر ابرواقعیت، دیگر آن واقعیت زیستهٔ گوشتالودِ درد و لذت نیست، بلکه به یک «پروژه» تبدیل شده، به یک تصویر که باید مطابق با مدل‌های از پیش تعیین‌شده، بهینه‌سازی و بازطراحی شود. جراحی‌های زیبایی که افراد را شبیه به فیلترهای دیجیتال می‌کند، یک نمونه واضح است. فرد، بدن واقعی خود را تغییر می‌دهد تا با تصویر بی‌نقص و بدون منفذی که از یک ماتریس دیجیتال زاده شده، مطابقت کند. در اینجا، این تصویر مجازی است که بر واقعیت فیزیکی مقدم شده و آن را به دنبال خود می‌کشاند. این دیگر یک «نمایش» نیست، یک «تولید» واقعیت بر اساس الگوی یک تصویر خودبنیاد است.

این وضعیت، ما را با یک پرسش بنیادین دربارهٔ ماهیت «حقیقت» در عصر حاضر روبه‌رو می‌کند. در جهانی که تصاویر از مرحلهٔ سوم و چهارم عبور کرده‌اند، دیگر حقیقت به معنای «انکشاف» یا «تطابق با واقعیت» معنا ندارد. حقیقت، دیگر چیزی نیست که کشف شود، بلکه چیزی است که بر اساس مدل‌ها ساخته می‌شود. یک رسوایی سیاسی را تصور کنید. حقیقت ماجرا چیست؟ آیا آن نسخه‌ای که در شبکه‌های اجتماعی الف دست‌بهدست می‌شود، حقیقت است، یا آنچه رسانه‌های رسمی ب پوشش می‌دهند؟ در بسیاری از موارد، نه الف و نه ب، هیچ‌کدام به یک واقعیت مستقل ارجاع نمی‌دهند، بلکه هر دو در حال خلق دو «ابرواقعیت» متفاوت و موازی‌اند که هر یک، طرفداران خود را در یک جهان موازی مسحور می‌کنند. ارتباط بین این جهان‌ها قطع شده است، نه به این دلیل که یکی دروغ می‌گوید و دیگری راست، بلکه به این دلیل که هر دو، سیستم‌های خودبسنده‌ای از تصاویر خودارجاع را می‌سازند که منطق درونی خودشان را دارند و نیازی به تأیید از بیرون حس نمی‌کنند. این همان چیزی است که «پساحقیقت» نامیده می‌شود، اما فهم عمیق‌تر آن، مستلزم درک این نکته است که مسأله صرفاً غلبهٔ دروغ نیست، مسأله نابودی معیار سنجش راستی و دروغ است. وقتی ترازو شکسته باشد، دیگر فرقی نمی‌کند چه چیزی را وزن می‌کنی، همه چیز هم‌وزن می‌شود.

اما اوج فاجعه را شاید بتوان در رابطهٔ ما با نیستی و مرگ جستجو کرد. این سیر قهقرایی، چیزی نیست جز تلاشی مذبوحانه برای سرکوب مرگ، برای انکار پایان، برای حفظ یک «جاودانگی مجازی». تصاویر نمی‌میرند. آنها می‌توانند بی‌نهایت تکثیر شوند، ویرایش شوند و دوباره به گردش درآیند. ما با آرشیوهای عظیم دیجیتال، گورستان‌هایی بنا کرده‌ایم که در آنها هیچ چیز واقعاً دفن نمی‌شود، بلکه همه چیز در حالتی از نیمه‌زندگیِ طیفی حفظ می‌شود. این یک «نامیراییِ مالیخولیایی» است. یک عکس از یک عزیز ازدست‌رفته در شبکه‌های اجتماعی، دیگر صرفاً یک یادگاری و محرکی برای یک خاطرهٔ خصوصی و سوگوارانه نیست. این عکس، به یک گره در شبکهٔ عظیم تصاویر بدل می‌شود، یک پست که لایک می‌خورد و کامنت می‌گیرد و در جریان بی‌پایان محتوا شناور می‌ماند. در این فرایند، سنگینیِ غیاب واقعی فرد، با سبُکیِ حضور مجازی تصویرش جایگزین می‌شود. مرگ، در ابرواقعیت، دزدانه از درِ پشتی ناپدید می‌شود، در حالی که شبح دیجیتالی او همچنان در میان ما راه می‌رود و پست می‌گذارد. اینجا دیگر سوگواری کردن به معنای پذیرش یک فقدان بنیادین ناممکن است، زیرا رسانه‌ها به ما اطمینان می‌دهند که هیچ چیز برای همیشه گم نمی‌شود. همه چیز قابل بازیابی، قابل بازنشر، و قابل شبیه‌سازی است. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که مرگ در آن، صرفاً یک «اخلال موقت در چرخهٔ بازنمایی» است، نه یک پایان بازگشت‌ناپذیر.

حال، در میان این ویرانه‌های درخشان، تکلیف ما چیست؟ آیا می‌توانیم از این زندان خودارجاع بگریزیم؟ آیا می‌توانیم تصویری خلق کنیم که دوباره یک «آینه» باشد، نه یک «نقاب» یا یک «کپی بدون اصل»؟

راه بازگشت به مرحلهٔ اول، به آن معصومیت اولیهٔ تصویر، برای همیشه بسته شده است. ما نمی‌توانیم از تاریخ گذار تصویر پاک شویم و به انسان‌های ماقبلِ رسانه بدل شویم. با این حال، این به معنای تسلیم شدن به نیست‌انگاری منفعل نیست. شاید بتوان در درون این سیستم، شکافی ایجاد کرد. این شکاف، از جنس طغیان علیه معنا نیست، زیرا طغیان‌های سطحی نیز به سرعت توسط سیستم بلعیده می‌شوند و به یک مُد تبدیل می‌شوند. آنچه می‌تواند رخنه ایجاد کند، نوعی «سکوت اگزیستانسیال» در میان هیاهوی بی‌پایان تصاویر است، یک وقفهٔ دردناک در چرخهٔ تولید و مصرف معنا. این سکوت، نه یک انفعال، که یک مقاومت فعال است. مقاومت در برابر وسوسهٔ معنا بخشیدن به همه چیز، مقاومت در برابر تبدیل شدنِ هر تجربهٔ زیسته به یک «محتوا»، و مقاومت در برابر وسوسهٔ نامیرایی دروغین تصاویر.

شاید وظیفهٔ ما، نه جستجوی حقیقت گمشده در پشت تصاویر، که آموختن نحوهٔ مواجههٔ بی‌واسطه با «هیچ» باشد، با همان خلأیی که در مرحلهٔ سوم با هزاران لایه تصویر پوشانده شد. مواجهه‌ای که به وحشت نمی‌انجامد، بلکه به نوعی گشودگی رهایی‌بخش. گشودگی به سوی آنچه نمی‌تواند به تصویر کشیده شود، به سوی آنچه در برابر بازنمایی مقاومت می‌کند: درد واقعی، عشق اصیل، مرگ قطعی، و حیرت در برابر عظمت خاموش یک آسمان پرستاره که نه نماد هیچ چیز است، نه ارجاع به هیچ مکان دیگری می‌دهد، بلکه صرفاً آنجاست، در تمامیت غیرقابل نفوذ و خیره‌کننده‌اش. رستگاری ما در گرو توانایی‌مان برای تمایز نهادن دوباره میان یک جسد خندان و یک انسان زنده است، حتی اگر مجبور باشیم برای درک این تمایز، دست خود را بر نبض سرد آن جسد بگذاریم و فقدان تپش را، با تمام وجود، تصدیق کنیم. این تصدیقِ شجاعانهٔ فقدان، شاید واپسین کنش اصیل انسانی در عصر سلطهٔ بی‌چون‌وچرای ابرواقعیت باشد، کنشی که در آن، تصویر سرانجام از ادعای جانشینی حقیقت مطلق دست می‌کشد و به جایگاه فروتنانهٔ پیشین خود بازمی‌گردد: جایگاه یک جسد، یک ردپا، یک سایه، یک هیچِ صادق، به جای یک همه‌چیزِ دروغین. در جهانی که همه چیز فریاد می‌زند تا واقعی بودن خود را اثبات کند، شاید رادیکال‌ترین کار، زمزمهٔ آرام یک اعتراف باشد: «هیچ چیز پشت این پرده نیست، و این راز واقعی است.»

پدیدارشناسیهستی شناسی
۷
۰
Morteza Niami
Morteza Niami
پژوهشگر فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید