پشت هر پنجره داستانی است

انتهای شب است

بر روی سنگ فرش خیابان

به تنهایی

قدم می زنم

در گذر از  ساختمان ها

به پنجره هایی با چراغی روشن

نگاه می کنم

پشت هر کدام

داستانی است

انگار زندگی

در آن سوی شیشه

جریان دارد

ساعت به بامداد نزدیک است

و  پنجره ها

یکی پس از دیگری

خاموش می شوند

اما من

همچنان قدم میزنم

به امید آنکه

شاید هنوز

چراغی برای من

روشن است...



تابستان98