آینه در آینه

مُنا اکبریان/فارغ‌التحصیل مهندسی مکانیک دانشگاه سمنان

1.

دوباره باد می‌آید

همان باد

که تو را با خود برد

همان باد

که نمی‌گذارد

غبارِ بودنت را در آغوش بگیرم

همان باد

که برای تنهاشدن می‌وزید

من نشسته بودم

درست کنار تنهایی‌ات

نشسته بودم

طوفان شد

فاصله در هم پیچید

و از میانش دو دست

در دور‌دست، بیرون ریخت

در گلویم

ظرف زیبایی شکست

که دستان تو ساخته بودش

تو

در باد رفتی

تا من آینه در آینه،

در مردمک‌هایش شناور بماند

و این بادِ لعنتی

مدام می‌رود

بر‌می‌گردد

می‌رود

بر‌می‌گردد

اما بر‌نمی‌گرداند.


2.

در خواب،

زنی دنیا را به من تعارف کرد

از جعبه‌اش ریل‌ها را برداشتم؛

پا‌ها را،

و هر آن‌چه را که مطمئنم کند از رفتن.

از جعبه‌ی او،

فقط باید گریخت؛

حتی اگر دردها را با روبان قرمز

و عقده‌ها را با شکلات‌های ‌سنگی تزیین کرده باشد

باید گریخت؛

از جهانی که مرگ را هولناک جلوه می‌دهد

اما،

از کشتنِ هر لحظه‌ایِ ما هراس ندارد.

از جهانی که اشک‌ها، در آن بی‌صدا می‌ریزند

به هر جهنمی که شده،

باید گریخت.

هرچند،

جای نگرانی نیست

چرا که دنیا را،

فقط در خواب‌ها، به ما تعارف می‌کنند


3.

گریخته بود درخت

که بالای کوه زندگی می‌کرد

گریخته بود درخت

که شبیه سنگ‌ها نفس می‌کشید

و هرگز پشتِ سرش را

نگاه نمی‌کرد

او

بیش از این‌ها تنها بود

بیش از این‌ها سرپا

و بیش از حد، زنده!

من

گریخته بودم از تو

شبیه آخرین درختِ عاصی از جنگل

که روی قله نفس‌نفس می‌زد

و وانمود می‌کرد

کلمه‌ی «جنگل» را

شبیهِ کلمه‌ی «پیوند»

فراموش کرده است

و وانمود می‌کرد

که کار‌های مهم‌تری دارد.

از تمامِ آن جنگل

تنها یک درخت

خودش را به کوه رساند

رویش ایستاد

قد کشید

و ماه را خاموش کرد.

حالا تو تنها با من بگو

تو را به چه چیز می‌سپردم

آنجا که حتی

آسمان و آجر‌ها و درخت‌های خیابان‌هایش

با من غریبه بودند.

با من بگو

تو را به چیز می‌سپردم

و چگونه می‌گریختم

و چگونه دور می‌شدم؟