ابتذال در ترازوی قدرت

کیان گلباغی/ دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد رشته‌ی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف

مسعود فراستی، منتقد نام‌‌‌آشنای سینما
مسعود فراستی، منتقد نام‌‌‌آشنای سینما

این روزها زیاد شنیده می‌‌‌شود که «ابتذال» در جامعه فراگیر شده است؛ از نقدهای فراستی به فیلم‌‌‌های به اصطلاح طنزِ سینما گرفته تا گله‌‌‌هایی که برخی فعالان دانشجویی از جشن‌‌‌های برگزارشده در روز دانشجو می‌‌‌کنند؛ از نگاه برخی سنت‌‌‌گرایان به شعر یا آثار هنری معاصر تا انتقاد به پخش برنامه‌‌‌هایی مثل خندوانه در رسانه‌‌‌‌‌ی ملی؛ از تمسخر خواننده‌‌‌های پاپِ جدید تا واکنش به وضعیت شبکه‌‌‌های مجازی و ... . با نگاهی سطحی به این مثال‌‌‌ها، درمی‌‌‌یابیم که با دو گروه فکری مواجهیم؛ گروهی که معتقد به وجود چهارچوب‌‌‌هایی برای شکل و محتوای ابزارهای تأثیرگذاری جمعی هستند و گروهی که اعتقادی به وجود چنین چهارچوب‌‌‌هایی ندارند یا دست کم چهارچوبشان گسترده‌‌‌تر است. این چهارچوب‌‌‌ها، بسته به گرایش‌‌‌های فکری هر شخص یا گروهی متفاوت است. مثلاً برخی اسلام‌‌‌گرایان، هر چیزی را که انسان را از یاد خدا دور کند (یا نزدیک نکند) مبتذل می‌‌‌دانند. یا از نگاه مارکسیسم، هر آن چه که در خدمت ابزار سرکوب قدرت و تحمیق مردم باشد، مبتذل و بی‌‌‌ارزش است.

باید بررسی کنیم که چرا و برای رفع کدامین نیاز است که یک اثرِ به زعم ما مبتذل، طرف‌‌‌دار می‌‌‌یابد و برای رفع آن نیاز، چگونه می‌‌‌توان عمل کرد؟

می‌‌‌توان بسیار درباره‌‌‌ی ابتذال صحبت کرد و تعاریف دقیق‌‌‌تر و چهارچوب‌‌‌های بیش‌تری را بررسی کرد. اما برای تحلیل وضعیت کنونی، مقدمات بالا کفایت می‌‌‌کند. اگر بخواهیم نسبت این واژه را با ساختارهای قدرت بررسی کنیم، خواهیم دید که تعریف کم و بیش مشترکی از ابتذال، میان گفتمان‌‌‌های در تضاد با گفتمان قدرت وجود دارد. عموماً در این گفتمان‌‌‌ها، هر آن چه که در راستای عادی‌‌‌نمایش‌‌‌دادن اوضاع، ترویج ضدآگاهی و ایجاد مشغله‌‌‌های کاذب برای آحاد جامعه باشد، مبتذل شناخته می‌‌‌شود. اما اگر یکی از این گفتمان‌‌‌ها، توانست بر نظم موجود غلبه کند و به گفتمان حاکم تبدیل شود، تکلیف چیست؟ آن طور که به نظر می‌‌‌آید، در یک سیر تحولی و با فروکش‌‌‌کردن شور انقلابی، آن چیزهایی که مبتذل شناخته می‌‌‌شد، با چراغ سبز حاکمیت، بازتولید می‌‌‌شوند. نگاهی به فیلم‌‌‌های ساخته‌‌‌شده در سال‌‌‌های اخیر بیندازید. سینمای ایران به لحاظ شکلی و محتوایی در حال میل‌‌‌کردن به «فیلم‌‌‌فارسی»‌‌‌های پیش از انقلاب است. اساساً کارهایی به صورت گسترده روی پرده‌‌‌‌‌‌‌‌ی سینما قرار دارند که اگر ده یا بیست سال پیش بود، هرگز امکانِ گرفتنِ مجوز نداشتند. خوانندگانی که این روزها رسانه‌‌‌‌‌ی ملی را حیات‌‌‌خلوت خود کرده‌‌‌اند، در دهه‌‌‌‌‌ی هفتاد حتی نمی‌‌‌توانستند مجوز بگیرند. اگر به طور اتفاقی به برنامه‌‌‌های شبکه‌‌‌های سیما نگاهی کنیم، می‌‌‌بینیم که دیگر از مانتوهای بلند، مقنعه و چهره‌‌‌‌‌ی بی‌‌‌روح مجریانِ زن خبری نیست. حتی دیگر لازم نیست که مهمانان خانمِ حاضر در برنامه‌‌‌ها، حجاب کامل داشته باشند و هیچ ایرادی ندارد اگر کمی از موهایشان معلوم باشد. این‌‌‌ها اتفاقاتی نیست که بیست سال پیش امکانِ رخ‌‌‌دادن می‌‌‌داشت. عده‌‌‌ای این تغییرات را دستاورد اصلاحات می‌‌‌دانند. اما مثلاً کارهای مؤسسه‌‌‌‌‌ی اوج را به هیچ وجه نمی‌‌‌توان به اصلاحات مربوط دانست؛ یا صداوسیمایی که هرگز تحت مدیریت اصلاح‌‌‌طلبان حتی در رده‌‌‌های میانی نبوده است. برخی، این اتفاقات را حاصل سیر طبیعی جامعه در اثر ارتباط بیش‌تر با دنیا و تغییر سبک زندگی مردم می‌‌‌دانند که به طور طبیعی، سمت و سوی هنر و فرهنگ را عوض کرده است. اگر این مسئله را به همان فروکش‌‌‌کردن شور انقلابی جامعه تعبیر کنیم، کم و بیش می‌‌‌تواند صحیح باشد ولی اگر بخواهیم حکومت را یک کشتی در نظر بگیریم که با موج جریان جامعه به هر سمتی حرکت می‌‌‌کند و از خود، ابزاری برای ساختن و جهت‌‌‌دادن به امواج ندارد، بسیار خوش‌‌‌بینانه است. نقل مشهوری است که می‌‌‌گوید :«ما کاری کردیم که مسعود ده‌‌‌نمکی، چماق را زمین بگذارد و دوربین به دست بگیرد.» فارغ از درستی یا نادرستی بخش اول این ادعا، مفهوم دقیقی در بخش دوم نهفته است. فصل اشتراک چماق و دوربین در قابلیت سرکوب‌‌‌گری‌شان است. اگر یک زمانی شوخی با دفاع مقدس جرمی نابخشودنی بود، امروز دیگر اشکالی ندارد که در ازای جذب طرف‌‌‌داران بیش‌تر، چند سکانس خنک و نقش‌‌‌آفرینی چند دلقک را در این ژانر فرو کنیم. اکنون جمعیت عظیمی که برای دیدن چنین اثری به سینما می‌‌‌روند، خواه‌‌‌‌‌ناخواه به پیاده‌‌‌نظام جریانِ سرکوب‌‌‌گرِ قدرت تبدیل می‌‌‌شوند و هر صدایی در مقابل این آثار، در مقابل «مردم» قرار می‌‌‌گیرد. چه بخواهیم، چه نخواهیم، واقعیت این است که اکثریت مردم نه دنبال آزادی و دموکراسی هستند و نه صدور انقلاب به جهان. عامه‌‌‌‌‌ی مردم خواهان یک زندگی عادی، بدون تنش و آسایش هستند. امنیت شغلی داشته باشند، مایحتاج خود را تهیه کنند و آخر هفته هم خندوانه‌‌‌‌‌ی خود را ببینند. حال اگر گفتمان‌‌‌های در تضاد با گفتمان قدرت، به تخریب و تمسخر این حجم گسترده از تولیدات فرهنگیِ به اصطلاح «مبتذل» بپردازند، در برابر چه چیزی قرار می‌‌‌گیرند؟ قدرت یا مردم؟ هیچ چیز بدتر از برچسب ضدمردمی یا غیرمردمی‌‌‌بودن برای یک گفتمان خارج از قدرت نیست. مثلاً جریان دانشجویی که در این شرایط باید بیش از هر چیزی در فکر ترمیم پایگاه خود باشد، چرا باید این چنین در برابر دانشجویانی که می‌‌‌خواهند در روز دانشجو برنامه جشن برگزار کنند، بایستد؟ چرا باید انتقاداتی سست علیه «پایتخت»، «خندوانه» یا «دورهمی» مطرح کنیم و خود را در برابر خیل عظیم طرف‌‌‌داران‌شان قرار دهیم؟ چرا باید به جای سعی در شناخت، درک و نهایتاً جذب جمعیت متولد دهه هشتاد یا پذیرش تفاوت‌‌‌هایشان با نسل‌‌‌های قبل، طردشان کنیم و از بالا به آن‌‌‌ها نگاه کنیم؟ حرف من مطلقاً این نیست که تسلیم این صحنه‌‌‌آرایی‌‌‌های خطرناک شویم و رنگ جماعت بگیریم؛ بلکه باید واقعیات و مقتضیات زمان را بسنجیم و سعی در جذب اکثریت خنثای جوامع هدف خود داشته باشیم. باید بررسی کنیم که چرا و برای رفع کدامین نیاز است که یک اثرِ به زعم ما مبتذل، طرف‌‌‌دار می‌‌‌یابد و برای رفع آن نیاز، چگونه می‌‌‌توان عمل کرد؟ در غیر این صورت خطر «مسعود فراستی‌‌‌شدن»، تهدیدمان خواهد کرد؛ یعنی تبدیل‌‌‌شدن به عناصری غرغرو، غیرمردمی و غیرمؤثر.

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.