ای کاش دیگر هیچ جنگی نباشد

نقاشی بالا اثریست از مریم نعمتی.
نقاشی بالا اثریست از مریم نعمتی.

محمدمهدی حداد/ دانشجوی مقطع کارشناسی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف

همه خواب بودند. آهسته از خواب برخاست و بدون سروصدا آماده‌ی رفتن شد. روبه‌روی آینه ایستاد با دست‌های کوچکش موهایش را مرتب کرد و با کِش بست. پالتو کهنه‌اش را برتن کرد. کلاه بافتنیِ سفیدرنگی بر سر کرد. قبل از رفتن یک‌بار دیگر مادر و خواهر کوچکش را نگاه کرد. چقدر ناز و زیبا بود. آرام او را بوسید. به سمت در رفت. چکمه‌هایش را پوشید و آماده بیرون‌رفتن از خانه شد. ظاهرش رنجور و نحیف بود اما دل شیر داشت. در این روزها حتی مردهای بالغ هم جرات خروج از خانه را نداشتند. پا به ایوان خانه گذاشت، سطح سنگی ایوان تماما پوشیده از برف شده‌بود و بسیار لغزنده بود. از پله‌های ایوان با احتیاط و با کمک‌گرفتن از نرده‌ها پایین آمد، با دست‌های کوچک و نازش چندتا از گل‌های رز قرمز باغچه را کند، وقتِ کندنِ آخرین گل دست لطیفش به خار یکی از گل‌ها کشیده و زخم شد. آرام و باحوصله خارها و برگ‌های اضافی اطراف گل‌ها را کند. گل‌ها را به دست‌ گرفت و از خانه خارج‌شد. در را که ‌می‌بست صدای در، او را به یاد پدرش انداخت که صبح‌ها خیلی زود از خانه بیرون می‌رفت، و چه صدای دلنشینی بود این صدا، قوت قلب و مایه‌ی آرامشش بود. صدایی که مدت‌ها بود حسرتش به دلش مانده بود، صدا او را به دنیای خاطراتش برد. به یاد بهار افتاد که در پارک گمشده بود. از تاب و سرسره فاصله گرفته‌بود و داشت روی سبزه‌ها می‌دوید و شعر می‌خواند که ناگهان دید پدرش در اطرافش نیست. به هر سو نگاه کرد پدرش را ندید. ترس وجودش را فراگرفت. همان‌جا بر زمین نشست و با صدای بلند شروع به گریه کرد. هنوز اشک از چشمانش جاری نشده‌بود که صدایی آشنا به گوشش رسید. «دخترم، دخترم! کجا رفته بودی عزیز دلم؟» همین که صدای پدرش را شنید دوید و به آغوشش پرید. به این فکر می‌کرد که چگونه او که طاقت لحظه‌ای دوری از پدر را نداشت حالا مدت‌هاست در نبودش زندگی ‌می‌کند؟ در یادش آمد که وقتی چندروزی گذشت و خبری از پدرش نشد چقدر برای یکبارِدیگردیدن او دعا کرد، اما بی‌ثمر، گویی خدا هم چشم‌هایش را به روی او بسته بود. تا اینکه بعد از چند روز انتظار آن خبر تلخ را شنید.

به راه افتاد. بارش برف سطح کوچه را بالا آورده‌بود. در راه همین‌طور که به صدای له‌شدن برف‌ها، زیر پایش گوش می‌داد. به دوستانش و روزهای خوش باهم‌بودن فکر کرد. کوچه خالیِ خالی بود، پشه هم پَر نمی‌زد. این همان کوچه‌ای بود که چند سال پیش بچه‌ها همیشه در آن سرگرم بازی بودند، اما حالا خالی بود، بچه‌هایی که بعضی مهاجرت کردند، برخی کشته شدند و بقیه هم جرات بیرون‌آمدن از خانه را نداشتند. دوستش اسما و برادر بزرگتر اسما، احمد، چند ماه پیش در انفجاری کشته شدند. دوست دیگرش انسیه به همراه خانواده‌اش در راه مهاجرت در دریا غرق شدند. چه خاطره‌ها و لحظه‌هایی که با آنها داشت اما حالا همه مرده بودند. اشک از چشمانش جاری شد، صدای خنده‌های اسما در ذهنش تکرار می‌شد. به یاد روزهایی می‌افتاد که در مدرسه با هم گذرانده بودند، روزهایی که با هم بازی کردند و پیمان خواهریشان که تا ابد هیچ رازی را از هم پنهان نکنند. برادرش احمد، کسی که هر گاه پسرها در کوچه آزارشان می‌دادند پشتشان در می‌آمد و حمایتشان می‌کرد. پسری که شب‌ها قبل از خواب، در رویاهایش در آغوش او می‌خوابید و برای جوانی و ازدواجشان خیال پردازی می‌کرد، رویا‌هایی که احمد هیچ‌گاه از آن‌ها آگاه نشد. حالا او مانده بود و خاطرات و رویاهایی که صاحبانشان زیر خروار‌ها خاک دفن شده بودند. سوز دلش از این غم بزرگ با سوز سرما و باد تندی که به صورتش می‌خورد همراه شد‌، دستانش از سرما بی‌حس شده بود و گل‌ها را به زور نگه داشته بود. از شهر کوچکشان خارج شد، شهری که حالا میدان جنگ شده بود و فقط خرابه‌هایی از آن باقی مانده‌بود. مسیرش را ادامه داد تا به کوه رسید و از دامنه کوه بالا رفت. قبل از رسیدنش به نزدیکی‌ِ ماشین‌ها و سنگرهای سربازی به او ایست داد اما وقتی دید دختر کم‌سن‌وسالی‌ست که هیچ چیزی جز گل به همراه ندارد اجازه داد تا به سمتشان بیاید. در راه حالی که با قدم‌های آرام به سمت سرباز‌ها نزدیک ‌می‌شد چهره‌های آن‌ها را برانداز کرد. شرمگین و بی‌تاب به نظر می‌رسیدند. گویی آن‌ها هم دلشان برای عزیزی تنگ شده بود و می‌دانستند دستاورد جنگ چیزی جز مرگ و ناخوشی نیست. دخترک به سمت سرباز‌ها رفت، به نزدیکی آن‌ها که رسید برای لحظه ای ایستاد و با اندوه به چشمانشان نگاه کرد، آرام جلو رفت و به هر یک از سربازان گلی داد. سپس رو به جمعشان کرد، لبخندی زد و گفت: ما انسانیم، همه مهربانیم، احساسات داریم، اما الان تنها بازیچه‌ی دست حاکمان و سرمایه‌داران قدرت طلب و ظالمی شده‌ایم که ما را قربانی منافعشان می‌کنند. پدرم از خانه بیرون رفت که آرامش و امنیت و صلح را به خانه بیاورد اما دیگر بازنگشت. کاش دیگر جنگ نباشد، سلاح نباشد، دشمن نباشد. ای کاش دیگر هیچ دختری پدرش را، هیچ مادری فرزندش را و هیچ خواهری برادرش را از دست ندهد. این را گفت و اشک‌هایش سرازیر شد، با قلبی مملو از غم و خاطرات و با اشک‌هایی که بر برف‌ها ‌می‌چکید به سوی خانه بازگشت و درحالی که حرفش مدام در ذهنش تکرار می‌شد: «ای کاش دیگر هیچ جنگی نباشد.»

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.