بیراهه‌های رئالیسم

بازنگری ادعای مکتب رئالیسم در مواجهه­ با جهان

امیررضا شوبی/ دانشجوی مقطع کارشناسی رشته‌ی مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف

تصویر بالا جهان از نگاه ما و تصویر زیرین، جهان از نگاه اسب‌ها به باور زیست‌شناسان
تصویر بالا جهان از نگاه ما و تصویر زیرین، جهان از نگاه اسب‌ها به باور زیست‌شناسان

بشر به مثابه­‌ی جانداری برای حفظ بقا، نیازمند دستیابی به شناخت محیط پیرامون خود جهت تامین نیازهای خود است. انسان خردمند با حدود دویست‌هزار سال قدمت، همواره سعی داشته اطلاعات به دست‌آمده در این مسیر را با توجه ساختار معرفتی خود طبقه­‌بندی کند تا بر پیشامدهای متعدد فائق آید. اندیشمندان از اصلی‌­ترین عناصر این فرایند، گاهی متناقض با یکدیگر، مواجهات خود با جهان را در اختیار سایرین گذاشته‌­اند. رئالیسم به عنوان یکی از اولین مکاتب فلسفی برای توصیف جهان از نگاه بشر است. ارسطو (322-384 قبل از میلاد) را می‌توان به عنوان پدر این مکتب و اساسا شاکله­‌ی روش‌های تجربی دانست.

ایده‌­ی اصلی رئالیسم، باور بر وجود واقعیتی مستقل از عقل و حواس بشر است؛ یعنی ابژه (معلوم) حاوی صفاتی است که آن را درمعرض سوژه (عالِم) می‌گذارد. کلیه‌­ی علوم تجربی همچون فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی و... با همین فرض پایه­‌گذاری شده­اند و درصدد اثبات موضوعات مختلف، مستقل از ذهن بشریت هستند. مثلا اگر از شما خواسته شود یک حبه قند را توصیف کنید، احتمالاً در پاسخ می‌‌گویید: قند یک مکعب سفید­رنگ است با طعمی شیرین و ساختاری نه‌چندان شکننده که بوی خاصی هم ندارد. این توصیف خام رئالیستی در تار و پود عقل عوام نیز ریشه کرده، گویی بیان مذکور نه‌تنها علمی بلکه عُرفی نیز می‌‌باشد. مدعا بر این است که اگر آن حبه قند را در گوشه‌­ای رها کنید، همچنان همان توصیفات صادق است. رئالیسم می‌‌گوید این واقعیات به نمایش درآمده، برای همگان (اعم از انسان و غیرانسان) مشترک است به این دلیل که با بررسی رفتاری و آماری به این نتیجه رسیده­اند که افرادی از سرتاسر جهان، توصیفاتی را از قند ارائه می‌‌دهند که با یکدیگر منطبق است.

روایات فوق شاید نه‌تنها منطقی، بلکه بدیهی به نظر برسند و برای عده­ای سوال پیش بیاید، خُب که چه؟ به مثال خود بازمی‌‌گردیم. اگر این بار قندمان را پشت یک طلق آبی‌رنگ قرار دهند و از شما (بدون پیش‌داوری­‌ها و دانسته‌­های قبلی) بخواهند قند را توصیف کنید، قطعاً دیگر نمی‌‌گویید قند سفید رنگ است. این آزمایش را بدون طلق و زیر نور یک لامپ قرمزرنگ تکرار می‌‌کنیم، آیا همچنان قند سفیدرنگ است؟ اولین ایرادها به رئالیسمی که ادعای واقعیتی مستقل از سوژه دارد این است که فرضاً بدانیم این‌که نور لامپ قرمز بوده و طلق مذکور آبی‌رنگ باعث شده قند را سفید نبینیم، آیا غیر از این است که همین قند سفید نیز زیر نور خورشید قرارگرفته و با طلق چشم بشر به آن نگریسته شده؟ این دستورالعمل برای جنس، بو و مزه نیز قابل تعمیم است و در نهایت باید این ادعا را اینطور اصلاح کرد که بشر قند را سفیدِ شیرینِ سختِ بی­‌بو حس می‌‌کند و شناخت ما از قند اتفاقاً به طور کامل به اندام حسی و عقلی بشر وابسته است.

کمی دقیق‌­تر پرسیده می‌‌شود که سفیدی چیست؟ آیا تا به حال سفیدی را تجربه کرده­‌اید؟ پاسخ به وضوح خیر است؛ چون شما نه سفیدی را دیده‌­اید و نه می‌‌دانید سفیدی ماهیتا چیست، بلکه شما مثلا با چندین نوع دیوار مواجه شده‌­اید که از لحاظ رنگ (تجربه‌­­ی حسی چشم) متفاوت بوده‌­اند؛ برای اینکه بتوانید در ذهن خود این دیوارها را تمییز دهید یا به صورت معتبرتر در ظرف شناخت خود بگنجانید، در طبقه‌­بندی دیوارهای ذهنتان عده‌­ای همرنگ بودند، پس این دیوارها را سفید نامیدید (البته الزاما این نام‌گذاری را شما انجام نداده‌­اید). همین‌طور در مواجه‌ه­ای دیگر کاغذ را دیدید که اندام حسی (چشم)، آن را به شما ارائه داد و این‌بار رنگ برتابیده‌شده به رنگ آن دیوار سفید بسیار شبیه بود؛ پس این کاغذ را هم کاغذ سفید نامیدید و در ذهنتان طبقه­‌بندی کردید. یعنی سفیدی، سیاهی، سبزی، زردی و... نه‌تنها بویی از واقعیت نمی‌‌دهند بلکه تماماً برساخته‌­ی ذهن بشرند، پس چطور رئالیسم، تجربیات بشری را به واقعیت جهان و یا حتی «حقیقت» منسوب می‌‌کند؟

سفیدی، سیاهی، سبزی، زردی و... نه تنها بویی از واقعیت نمی‌‌دهند بلکه تماماً برساخته‌­ی ذهن بشر اند، پس چطور رئالیسم، تجربیات بشری را به واقعیت جهان و یا حتی «حقیقت» منسوب می‌‌کند؟

بازخورد رئالیسم در علوم تجربی را می‌‌توان به کرّات یافت. مثال­‌ها‌‌یی را از این که حیوانات چگونه جهان را می‌‌بینند به یادآورید. محققین با آزمایش بر روی اندام حسی حیوان مورد نظر، نتیجه می‌‌گیرند که مثلاً اسب جهان را چگونه می‌‌بیند؛ یعنی بدون این که ساختار مغزی به صورت دقیق بررسی شود، صرفاً با مطالعه بر روی بخش­هایی از چشم حیوان مورد نظر، نتیجه می‌‌شود که به جهان چطور می‌‌نگرد (در اینکه بشر از مغز حیوانات شناختی ندارد شکی نیست، همانطور که نتوانسته اصلی‌­ترین بخش­های مغز خود را شناسایی کند). گونه­‌ی ساده‌­تر این منظر همان انکار واقعیت چرخش زمین در دوره­‌ی گالیله (1564-1642) است. در زمانی که کلیسا با تقدس‌بخشی به باورهای قبلی (نوشته­‌های کتاب مقدس و نظرات ارسطو)، این فرضیه را که زمین نیز خود کره‌­ای مدور به دور خورشید باشد رد کرد و اینکه زمین است که به دور خورشید می‌‌چرخد و نه بالعکس را ناممکن ‌دانست. فرا رفتن در رئالیسم و باور به اینکه «جهان همان چیزی است که بشر تجربه می‌‌کند؛ یعنی مواجهه‌ی بشر با جهان حقیقت آن است» می‌‌تواند به توهمِ «فقط ما هستیم که تفکر می‌‌کنیم، لذت می‌‌بریم، پیشرفت می‌‌کنیم و یا تصمیم می‌‌گیریم» بینجامد.

اولین ضربات دقیق به این نوع نگاه خام در فلسفه­­‌ی مدرن، توسط دیوید هیوم (1711-1776) زده شد. این شکاک اسکاتلندی گام­‌هایی بلندتر برداشته و در راستای تشکیک در تجربه‌ی حواس پنج‌گانه بر مبنای رئالیسم، مواجهه‌­ی ما با مکان را نیز زیر سوال می‌‌برد. یعنی نه تنها تعاریف فیزیک نیوتنی از مکان مطلق را رد بلکه براساس همان بیراهه­‌های حسی علیّت را مچاله می‌‌کند. این ضربه‌­ی کاری هیوم در فلسفه­‌ی معاصر نه‌تنها انکار و طرد نشد، بلکه باعث تغییر مسیر فلاسفه­‌ی بعدی، نظیر کانت، هگل و نیچه تا راسل، شوپنهاور و دلوز و... شد. تاثیرگذاری عجیبی که به وضوح اصلی‌­ترین سرمنشا مکتب ایده­‌آلیسم آلمانی بوده است. ایده­‌آلیسمی که برای ترمیم بدنه‌های فلسفه‌­ی معاصر خود به وسیله­‌ی کانت (1724-1804) بازسازی شد. گفتنی است ساختار پی‌­ریزی شده و یا حتی به طور کلی­تر ایده­‌آلیسم آلمانی و ایده­‌آلیسم یونانی از نگاه فلسفه‌ی اسلامی قرن معاصر همگی در دسته­‌ای به نام سفسطه قرار می‌‌گیرند. مرتضی مطهری (1919-1979) در پاورقی کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم، اثر محمدحسین طباطبایی (1904-1981) می‌‌نویسد: این مسلک، از لحاظ اینکه منکر یک امر بدیهی است و جهان خارج را هیچ در هیچ می‌‌داند و اساس سوفیسم نیز بر انکار بدیهیات و هیچ در هیچ بودن جهان خارج است، در این مقاله مرادف با سفسطه و نقطه‌ی مقابل «رئالیسم» که به معنای واقعیت است، قرار داده شده است.

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.