خون جهنده

فصل دوم، سوم: مینو

محمد زارع/ دانشجوی مقطع کارشناسی رشته‌ی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف

آقای محمدی هم گویا، جوان‌‌تر که بوده، رویای نویسنده‌‌شدن در سر داشته. چیزهایی می‌‌نوشته که بخشی از آن‌‌ها را در دفترچه خوانده‌‌ام. در یادداشت‌‌ها ارجاعات فراوانی به داستان‌‌ها و شعرهای خودش داده و حسابی خودش را تحویل گرفته. خواندن یادداشت‌‌های این قسم آدم‌‌ها، برای من مایه‌‌ی سرگرمی است. اما چیزی را در این بین مدام فراموش می‌‌کنم، مخصوصاً شب‌‌هایی که از پنجره بیرون را نگاه می‌‌کنم و یک‌‌سره تاریکی است. صدای دویدن روی سقف می‌‌شنوم. درها را قفل کرده‌‌ام، پرده را کشیده‌‌ام و نشسته‌‌ام بین انبوه کاغذها، پشت میز تحریر، با عکس‌‌ها و نوشته‌‌هایی که به دیوار آویخته‌‌ام، کلماتی که در سرم می‌‌چرخند و شاید برای ساعت‌‌ها اصلاً یادم نمی‌‌آید به چه کاری مشغولم. ذهنم خالی می‌‌شود، خیره می‌‌مانم به گوشه‌‌ای، بی‌‌هیچ فکری. بعد سعی می‌‌کنم خودم را پیدا کنم، برای خودم شرح دهم که به چه کاری مشغولم، اما سایه‌‌ها. سایه‌‌هایی می‌‌بینم که می‌‌گذرند. می‌‌روم، قفل درها را چک می‌‌کنم، آب به صورتم می‌‌زنم، چای می‌‌ریزم و برمی‌‌گردم، مدتی می‌‌گذرد و سایه‌‌هایی می‌‌بینم که می‌‌گذرند. گوشت تنم دارد آب می‌‌شود و کبودی‌‌هایی مدام روی پوستم بزرگ می‌‌شوند. این کار اما باید تمام شود. شاید از این خانه بروم، اما این کار را باید به پایان برسانم. چرک‌‌نویس یکی از نامه‌‌های محمدی به ترابی را مستقیماً از دفترچه نقل می‌‌کنم. وسواسم نگذاشت دست به ترکیب نثر محمدی نزنم، اما اگر واقعه‌‌ای شرح داده‌‌ شده، بی‌‌کم‌‌و‌‌کاست روایت اوست. هر جا توضیحی نیاز بوده، همان‌‌جا نوشته‌‌ام:

به کامران، خیس از بارانی شبانه، چسبیده به شوفاژ

این آقا، گویا زیاد پیش می‌‌آمده که شب‌‌های بارانی در خیابان‌‌ها بدود.

نه می‌‌خواهم بمیرم و نه می‌‌خواهم زنده بمانم. نمی‌‌دانم دردم چیست. می‌‌دانم اصلاً، می‌‌دانم و چاره‌‌اش را نمی‌‌دانم، و نه، می‌‌دانم که چاره ندارد. نمی‌‌دانم دردم چیست. می‌‌دانم اصلاً، می‌‌دانم و چاره‌‌اش را نمی‌‌دانم، و نه، می‌‌دانم که چاره ندارد. اگر بنویسم کاش می‌‌شد دیگر مینو را نبینم، مزخرف نوشته‌‌ام. من به این درد زنده‌‌ام، و حالم از نوشتن این جمله به هم می‌‌خورد.

نمی‌‌دانم یادت هست، آن شب که تصادفاً مینو را در کافه‌‌ای حوالی خانه‌‌ی شما دیده‌‌ بودم. رفته بودم محمود را ببینم. محمود را یادت هست، هرچند تو نبودی، وقتی تن سوخته‌‌اش را پدرش توی گور می‌‌گذاشت. مرحوم محمود اتفاقاً –شاید هم اتفاقی نباشد- به داستان ما مرتبط است، بعدتر به او خواهیم پرداخت. حالا حرف من این نیست. مینو را با مردی دیده‌‌ بودم، و آن‌‌قدر دیوانه شده بودم که محمود ماتش برده بود. حالا هم که به آن‌‌ خنده‌‌ها، آن اطوار و آن نگاه‌‌ها فکر می‌‌کنم، می‌‌خواهم صورتم را با دست‌‌هایم بپوشانم. خراب، زده بودم بیرون، یادت هست؟ از وسط مهمانی کشانده بودمت بیرون، با شیشه‌‌ی عرق آمده بودی و من لاجرعه سرمی‌‌کشیدم و می‌‌گریستم. می‌‌گفتی دیوانه، خاک بر سرت کنند. از کجا می‌‌دانی بین‌‌شان خبری هست؟ من مثل پسربچه‌‌ها، پسربچه‌‌های مست، می‌‌گفتم از خنده‌‌ها، از نگاه‌‌ها و از‌‌ حالتی که تن هم‌‌دیگر را لمس کرده‌‌اند، فهمیده‌‌ام. اما صدایم بین هق‌‌هق گم می‌‌شد و تو نمی‌‌فهمیدی چه می‌‌گویم و حماقتم را لعنت می‌‌کردی. همه‌‌ی این‌‌ها را تو یادت هست، اما من می‌‌نویسم که دوباره مرور کنم. هزار بار دیگر هم مرور کرده‌‌ام. دست خودم نیست کامران، دیوانه شده‌‌ام، ذهنم هر بلایی می‌‌خواهد سرم می‌‌آورد. به خود می‌‌آیم و می‌‌بینم دارم به درد فکر می‌‌کنم. به مرگ کسی، رنج کسی، رنج خودم و مرگ خودم. گه زیادی می‌‌خورم، مثل سگ از مردن می‌‌ترسم. نه می‌‌خواهم بمیرم و نه می‌‌خواهم زنده بمانم. نمی‌‌دانم دردم چیست. می‌‌دانم اصلاً، می‌‌دانم و چاره‌‌اش را نمی‌‌دانم، و نه، می‌‌دانم که چاره ندارد. اگر بنویسم کاش می‌‌شد دیگر مینو را نبینم، مزخرف نوشته‌‌ام. من به این درد زنده‌‌ام، و حالم از نوشتن این جمله به هم می‌‌خورد. از این چسناله‌‌ها که برای تو می‌‌کنم حالم به هم می‌‌خورد. صفحات این دفترچه پر است از «چسناله‌‌ها». این نامه نوشتن هم اطوار بی‌‌خودی است، انتلکت‌‌بازی الکی است و اصلاً انتظار جواب دادن تو را هم ندارم. چه بنویسی؟ چرا این بازی بی‌‌فایده را ادامه دهی، و اگر حرفی داری که به من بزنی، چرا زنگ نزنی؟ این دیوانگی، این خودآزاری‌‌ها، پدرم را درآورده. ولی چیزهایی هست، که این ماجرا تمام نمی‌‌شود. دو شب بعد، مینو زنگ زد، گفت شب را نمی‌‌خواهد در خانه باشد، می‌‌تواند پیش من بماند یا نه. من این را تا به حال به تو نگفته‌‌ام، نمی‌‌دانم چرا. آمده بود این‌‌جا کامران. من گوش‌‌هایم سرخ شده بود، خون به شقیقه‌‌هایم می‌‌کوبید و مدام سیگار می‌‌کشیدم. انگار از مهمانی یا مجلسی مهم برگشته بود. لباس کم پوشیده بود. پاها را روی هم انداخته بود و باور کن من نگاه نمی‌‌کردم. با توجه به ارجاعاتی که در دیگر یادداشت‌‌ها به این شب داده شده، به نظر می‌‌رسد محمدی می‌‌خواهد ماجرا را با تغییراتی برای ترابی تعریف کند. نمی‌‌توانستم نگاه کنم. نگاهم می‌‌کرد، مو را باز کرده بود و ریخته بود روی شانه، چشم‌‌ها را تنگ کرده بود و نگاهم می‌‌کرد. نگاهش تن را داغ می‌‌کند، و من مدام دستم را ستون سرم می‌‌کردم، تا با کف دست نیمی از صورتم را بپوشانم. مدام از زندگی‌‌ام، از کودکی‌‌ام، از خانواده‌‌ام می‌‌پرسید و من نمی‌‌توانستم دروغ بگویم کامران. باور کن. شاید جواب خیلی از سوال‌‌هایش را می‌‌خواستم به دروغ بگویم اما نمی‌‌توانستم. هم‌‌زمان که فشار شدیدی احساس می‌‌کردم، آرامش مثل مورفین توی رگ‌‌هایم پخش می‌‌شد. آتشی در سرم می‌‌سوخت. گیج بودم، چشم‌‌هایم خیره نگاه می‌‌کرد، پای راست را روی پای چپ انداخته بود و کفشش را با نوک انگشت پا روی هوا تاب می‌‌داد، کفش افتاد و من خم شدم تا برش دارم، و همین‌‌طور که خم شده بودم، دستش را در موهایم فرو کرد. شرح این لحظه در یادداشت دیگری هم آمده، با روایتی متفاوت. ماندم، سر بلند نکردم. دستش را درآورد. نگاهش کردم، خندید. نشستم و او باز از گذشته پرسید و من باز هم گفتم و از پنجره کوچه پیدا بود. باد می‌‌آمد، شاخه‌‌ی درخت در نور می‌‌لرزید و سایه‌‌اش بر تن مینو می‌‌جنبید. می‌‌خندید و می‌‌گفت بیشتر بگو. من می‌‌گفتم و نشئه‌‌ی چیزی بودم که نمی‌‌دانم، می‌‌سوختم و می‌‌خواستم که بسوزم. بعد گفت می‌‌خواهد بخوابد. من کنار همین شوفاژ نشسته بودم و او روی تخت بود، نور از پنجره تابیده بود به او. پلک‌‌هایش می‌‌جنبیدند، حتماً خواب می‌‌دید. من نفس کشیدنش را نگاه می‌‌کردم. دست‌‌هایش را، آن‌‌طور که کنار تنش بودند و انگشت اشاره‌‌ی دست راست که گاهی تکان می‌‌خورد. پلک‌‌هایش مدام می‌‌جنبیدند، گاهی لبخند می‌‌زد. چیزی می‌‌گفت حتی، چیزی به نجوا می‌‌گفت و هر چه گوش تیز می‌‌کردم، نمی‌‌شنیدم. نزدیک صبح خوابم برده بود. بیدار که شدم رفته بود.

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.