«زندگی، رانندگی در یک گراف»

تاملی پیرامون محدوده‌ی انتخاب‌هایمان

فرشاد سلیمانی اصل/ دانشجوی دوره‌ی کارشناسی رشته‌ی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف

در کشور عزیزمان ایران، غیر از بحران‌های چهل سالگی و شصت سالگی و غیره، جوان‌های ما یک بحران را هم در حدود بیست‌ودو سالگی از سر می‌گذرانند. بدین سان که آینده برایشان گنگ‌ترین حالت ممکن را به خود می‌گیرد و گذشته هم نشان‌دهنده‌ی یک مسیر تصادفی‌وار طی شده است. اگر این جوانان از خود بپرسند چرا اینجا هستند؟ اکثرشان پاسخی متقن برای اقناع خود ندارند ولی تقریبا همه جوابی که بتواند دیگران را قانع کند در بساطشان هست.

روی صحبتم بیشتر با افرادی است که تقریبا اواخر کارشناسی یا در حین تحصیل در دوره‌ی کارشناسی ارشد هستند، در دانشگاهی که احتمالا یکی ازبهترین دانشگاه‌های کشور است، فنی‌ترین دانشگاه کشور. ولی در عمق وجودشان هنوز تمایلاتی دارند که آنها را به سمت دیگری می‌کشاند. کار یا فعالیتی که قبلا تجربه‌اش کردند و هنگام پرداختن به آن گذر زمان را نمی‌فهمند و می‌توانند غرقش شوند اما سنخیتی با رشته‌ی تحصیلی و زندگی آکادمیکشان ندارد. در دلشان به چه کسانی که غبطه نمی‌خورند: «خوش به حال کریستیانو رونالدو که هم عاشق فوتبال هست هم با این عشق توانسته به تمامِ آن چیزی که من می‌خواهم برسم، برسد.» همه‌ی ما بالاخره یک عشقی در وجودمان متبلور است.

این افراد به ذهنشان خطور می‌کند اپلای کنند، بعد خودشان را غرق در مشکلات پذیرش تحصیلی در خارج از کشور می‌کنند، یا می‌گویند بگذار برویم کار کنیم، به نظرم دکترا فقط برای افراد آکادمیک به درد خواهد خورد و من می‌خواهم از علمم استفاده کنم، عده‌ای هم می‌گویند بگذار برویم ارشد بخوانیم، هر چه باشد بهتر از سربازی‌رفتن یا بیکاری‌ست. تصمیماتی که یک ویژگی مشترک دارند: دایره‌ی انتخابی تنگ و محدود. انگار که زندگی ارزشی ندارد، هر طور که بخواهیم برایش تصمیم می‌گیریم، یا این که می‌گذاریم دیگران و قوانین و هنجارهای تحمیل‌شده برایش تصمیم بگیرند، یا بدتر اینکه کلا تصمیمی برایش نمی‌گیریم و می‌گوییم دم غنیمت است، چو فردا رسد یک فکری می‌کنیم بالاخره.

مسیرهای متفاوتی که همگی از دانشگاه صنعتی شریف شروع شد!
مسیرهای متفاوتی که همگی از دانشگاه صنعتی شریف شروع شد!

شاید اگر به ما بگویند هشتاد روز می‌توانی دور دنیا بچرخی ولی برنامه‌اش را خودت بچین، بیشتر برای برنامه‌ریزی آن وقت بگذاریم تا این سفر هشتاد ساله‌ی زندگی.

به نظر من چیزی که به انسان در این شرایط می‌تواند کمک کند واقع‌گرایی است، این که با نگاهی واقع‌بینانه ببیند کجاست و در چه مرحله‌ای است، استعدادهایش را بشناسد، نیازها و فرصت‌های جدید را رصد کند و یک مقدار از اخبار و سمت‌وسوی دنیا باخبر باشد و جایگزین‌هایی را که در اختیار دارد بشناسد. در انتها یک پلی از نقطه‌ی اول یعنی درونش و استعدادهایش به دنیای بیرون یعنی اتفاقات و نیازها بزند، طوری که نقطه‌ای که الان هست هم در مسیر باشد که بتواند سوارِ مسیرِ طراحی‌شده‌ی خودش بشود.

چند ماه پیش به خاطر توقف پخش برنامه‌ی نود بحث آقای فردوسی پور داغ بود، او دوره‌های کارشناسی و کارشناسی ارشد مهندسی صنایع را در دانشگاه صنعتی شریف گذراند. مهندسی صنایع خواند ولی در فضای فوتبال کار کرد. اگر صد بار از وی بپرسید از صنایع‌خواندن راضی هستی؟ احتمالا هر صد بار با پاسخ مثبت مواجه می‌شوید. چون اواسط دوره‌ی کارشناسی فهمید عاشق فوتبال هست، ولی مسیری که برای خودش چید، طوری بود که شرایطش در دوران دانشجویی‌اش مشمول آن باشد. مثلا پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد ایشان مدل‌سازی آماری پیش‌بینی فوتبال بود و در ادامه هم دکترا را در یکی از حوزه‌های رسانه گرفت. در نتیجه پلی ساخت از میان داشته‌هایش به خواسته‌هایش. جمله‌ی معروفی هست که می‌گوید ما دو بار زندگی می‌کنیم و زندگی دوم موقعی آغاز می‌شود که بفهمیم یک بار قرار است زندگی کنیم! در نتیجه دوست من، روی خودت سرمایه گذاری کن، با خودت آشتی کن و خودت را بشناس و علاقه‌ات را همچنین، بعد هم مطمئنم در دنیای با این همه فرصت‌های مختلف و گوناگون، می‌توانی راهی برای خودت بسازی که از نقطه‌ای که در آن ایستاده‌ای بگذرد.

انسان‌ها در چهل پنجاه سالگی، دو موضوع اثر عمده بر روی خوشبختی‌شان دارد، کار و روابط. مسیر کاری را درست بچینیم، نصف خوشبختی را برده‌ایم.

این را هم باید در نظر داشته باشیم که هدف وجودی ما در زمان‌های مختلفی در زندگی‌مان می‌تواند متفاوت باشد. هدف ما در بیست سالگی با چهل سالگی و با شصت سالگی می‌تواند متفاوت باشد ولی خواسته‌ی من این است که به دنبال هدف وجودیتان دقیقا در حال حاضر باشید. برای شناخت مقصود، چهار سوال اساسی می‌تواند ما را کمک کند:

1. اگر من بی‌نهایت پول داشتم به چه کاری مشغول می‌شدم؟
2. اگر زمان بی‌نهایت داشتم، چه کاری را شروع می‌کردم؟
3. اگر حرف و قضاوت مردم برایم مهم نبود، ... چه کاری را شروع می‌کردم؟
4. اگر می‌دانستم قطعا شکست نمی‌خورم چه کار می‌کردم؟ (مهم‌ترین سوال)

یکبار کامل وقت بگذارید و به پرسش‌های بالا جواب دهید. هر کدام از سوالات را فرض کنید (فرض محال که محال نیست) و یک مجموعه چهارجوابی خواهیم داشت که می‌تواند چهار جواب متفاوت یا حتی هر چهار جواب برابر باشند.

مطمئنا یک سری جواب از این دست به ذهنمان می‌رسد که خب کار خیریه می‌کردم، خانه می‌خریدم، ماشین مورد علاقه‌ام را می‌خریدم، ازدواج می‌کردم! بیمارستان می‌زدم، تفریح می‌کردم و از این دست جواب‌ها. ولی منظور من بعدش هست، بعدش چی؟ بعدش چه کاری رو شروع می‌کردید، خودتان را سرگرم چه کاری می‌کردید؟ من می‌خواهم برسم به بطن ماجرا، اصل آن ماجرایی که کمک‌ات می‌کند و شور و شوق را در وجودت زنده می‌کند چیست؟ این را هم فراموش نکن که شانس همیشه وجود دارد، فقط باید برای گرفتنش آماده باشی.

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.