سال سی‌وهفت

یادداشتی بر سه فیلم از سی‌وهفتمین دوره‌ از جشنواره‌ی فیلم فجر

وصال دهقان/ دانشجوی دوره‌ی کارشناسی رشته‌ی مهندسی عمران دانشگاه یزد

از میان بیست‌و‌دو اثر سودای سیمرغ به معرفی و تحلیل سه اثری که موفق به دیدنشان شده‌ام می‌پردازم.

ماجرای نیمروز: رد خون

این فیلم چهارمین اثر محمد حسین مهدویان در ادامه‌ی قسمت اول ماجرای نیمروز است و روایت کلی آن پیرامون اتفاقات بعد از پایان جنگ ایران و عراق در سال شصت‌و‌هفت وعملیات مرصاد است. فیلم شروع تقریباً خوبی دارد و به مرور شخصیت‌ها و قهرمانان ماجرای نیمروز را در زمان هفت سال بعد از انقلاب نشان می‌دهد. فیلم مقدمه‌ای بسیار طولانی و خسته کننده‌ای دارد به نحوی که یک ساعت ابتدای فیلم درگیر روابط عاطفی و خانوادگی هستیم و مهدویان کم‌تر ما را درگیر خرده‌روایت‌ها و داستان‌های غافل‌گیرکننده و جذاب می‌کند. نیمه‌ی دوم فیلم اما جذاب است و مخاطب را برای اولین بار وارد تشکیلات مجاهدین خلق در عراق و جلسات آن‌‌‌ها می‌کند که کارگردان در آن‌جا به نحوی موفق عمل کرده است، زیرا توانسته شخصیت‌های انسانی و دل‌سوزی را از تشکیلات مجاهدین خلق به مخاطب نشان دهد. بازسازی صحنه‌های جنگ، بازسازی شهرهای جنوبی که درگیر جنگ هستند، طراحی لباس و طراحی صحنه و گریم متناسب با شخصیت‌ها مانند قسمت اول متناسب با فضا‌سازی فیلم است. همچنان کادرها و تصاویر هادی بهروز چشم مخاطب را نوازش میدهد تا او را به ادامه‌ی فیلم امیدوار کند. بازی‌ها به جز محسن کیایی، نوید کاندیداشدن و سیمرغ را به خصوص برای حجازی‌فر و عزتی می‌دادند. شخصیت‌پردازی فوق‌العاده مهدویان برای کمال نیز یکی از دلایل موثر بر بازی دیدنی حجازی‌فر است. شخصیت پردازی‌ای که جاهایی از کادر بیرون می‌زند مانند سکانس مربوط به غیرت که منجر به یک صحنه‌ی غیرواقعی و گاهی خنده‌دار شد، اما هنوز هم قابل ستایش است؛ اما فیلم از آن‌جایی ضربه می‌خورد که برای چنین فرم و فضاسازی جذابی به میزان لازم قصه ندارد، ریتم کند فیلم در یک ساعت ابتدایی مخاطب را به شدت خسته می‌کند. پرداختن نهایتاً ده دقیقه از کل فیلم به عملیات مرصاد گواه همین کمبودهاست. ما قبلاً مهدویان را در همین مدل و فرم با قصه‌ای جذاب و فیلم پر کشش ماجرای نیمروز دیده بودیم ولی متأسفانه او نمی‌خواهد پیشرفت کند و حالا درجا می‌زند و حتی به عقب‌تر از ماجرای نیمروز نیز می‌رود.

غلامرضا تختی

قبل از هر چیز مایل هستم به ستایش بهرام توکلی کارگردان مورد علاقه‌ی خود بپردازم. کسی که اوایل به دلیل علایق شخصی شروع به نگارش و ساخت درام‌های روانشناسانه با فیلم‌های «پرسه در مه»، «اینجا بدون من و آسمان زرد» کم‌عمق کرد سپس تصمیم به اثبات خود در سایر ژانرهای سینمایی گرفت و با ساخت «من دیگو مارادونا هستم» در ژانر کمدی و «تنگه ابوقریب» در ژانر جنگی و حالا با ساخت غلامرضا تختی در ژانر زندگی‌نامه امضای خود را بر تمامی این آثار ثبت کرد و توانمندی خود را به عنوان یک کارگردانِ کامل اثبات کرد. غلامرضا تختی دهمین اثر بهرام توکلی یک فیلم نسبتاً کامل با محوریت زندگی شخصی و اجتماعی غلامرضا تختی یک اثر ماندگار را برای سینمای ایران که سینمایی تهی از قهرمانان واقعی است به یادگار می گذارد. فیلم بر مبنای حوادث مختلف زندگی تختی پیش می‌رود و تا انتها مخاطب را همراه خود پیش می‌برد. توکلی با انتخاب رنگ سیاه و سفید و فضاسازی و نورپردازی به اندازه و یک گریم قابل قبول، هیچ‌گاه ذهن مخاطب را به جایی جز فضای حاکم بر زندگی تختی و جوانمردی‌های وی سوق نمی‌دهد. قاب‌های تماشایی از حمید خضوعی ابیانه کاملاً در خدمت درام قصه است و حتی دوربین روی دست او در قسمت کودکی تختی و در فینال مسابقات ملبورن نیز کاملاً به‌جا و درست است، میزانسن‌های تماشایی از محلی که تختی برای یادگیری کشتی به کودکان فراهم کرده همچنان چشم مخاطب را نوازش می‌کند. مهم‌ترین سکانس فیلم فینال بازی‌های المپیک ملبورن است که با موسیقی متن گوش‌نواز با وام گرفتن از حوادث پیش‌آمده در مسابقه‌ی فینال، آن سکانس را بی‌اندازه تماشایی می‌کند.

در ابتدای متن عبارت نسبتاً کامل را برای این فیلم به کار بردم. کارگردان با انتخاب یک راوی از بیان هر آنچه که در مواجهه با آن ترس داشته فرارکرده و این مهم‌ترین نقطه‌‌‌ضعف فیلم است.تمام داستان‌هایی که راوی از زندگی غلامرضا تختی روایت می‌کند باید در قاب تصویر مخاطب را به‌وجد بیاورد اما بسیاری از روایت‌ها جا می‌افتد و مخاطب به جای دیدن مجبور به شنیدن می‌شود. یکی از روایت‌های معروف شب دیدار نهایی مسابقات بین‌المللی این است که تختی با مادر کشتی‌گیر مشهور هندی روبه‌رو می‌شود و به احترام اشک مادر که نمی‌خواست آبروی فرزندش با شکست ریخته شود، تن به باخت داد. قسمتی که می‌توانست کارکردی مهم، حتی مهم‌تر از فینال ملبورن، در قصه داشته باشد؛ اما توکلی با فرار از بیان این داستان در قالب تصویر و سپردن آن به راوی از این کار شانه خالی می‌کند. در کل با وجود تمام ضعف‌ها با فیلمی خوب سروکار داریم که توانست سینمای ایران را در به تصویرکشیدن اسطوره‌هایش بدون اغراق و بزرگنمایی سربلند کند.

پلان‌های طولانی جایی کاربرد دارد که فیلمنامه مخاطب را به فکر فرو ببرد اما وقتی فیلنامه‌ای نیست مخاطب به خواب فرو می‌رود.

آشفته‌گی

سینمای جیرانی حال پس از چند دهه، اکنون وارد حال و هوایی تازه شده ‌است، جایی که دو سال قبل با فیلم خفه‌گی به عنوان یک فیلم نوآر-جنایی در سینمای ایران آغاز شد و اکنون نیز به فیلم آشفته‌گی رسیده‌است. فیلم یک قاب بندی عجیب و غریب دارد، یک دوربین واید با نمایی کج در تمامی پلان‌ها که در طول صد دقیقه فیلم سر مخاطب را درد می‌آورد. فیلم روایت و قصه‌ی مشخصی را دنبال نمی‌کند، هرچند این قاب و تصاویر اغواکننده، گیج‌کننده و حتی آزاردهنده باشند اما هیچ چیز نمی‌تواند به اندازه یک قصه‌ی خوب مخاطب را سر حال بیاورد واحساسات او را تحریک کند. تنها نکته‌ی قابل تأمل فیلم، بازی درخشان مهناز افشار است، کسی که مهم‌ترین نقش سینمایی خود را در قالب زن اغواگری که گاهی هم رام می شود به خوبی ایفا می‌کند. فیلم، ریتم بسیار کندی دارد که اگر آن را با قاب‌های کج فیلم جمع کنیم، آش شله‌قلم‌کاری می‌شود که می‌تواند هر مخاطبی را در وسط فیلم به بیرون از سالن سینما هدایت کند. پلان های طولانی جایی کاربرد دارند که فیلمنامه مخاطب را به فکر فرو ببرد اما وقتی فیلمنامه‌ای نیست مخاطب به خواب فرو می رود. در نهایت بعد از خفه‌گی انتظار فیلمی درخشان از جیرانی داشتیم که شاید منتهی به ناامیدی از بابت ساخت چنین فیلمی در سینمای فعلی ایران شد.

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.