شرم در نور است

نیکی محمودزاده/ دانشجوی مقطع کارشناسی رشته‌ی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف

«و نور درخشید به تاریکی و بر کلام نارمیده جهان هنوز میچرخید گردِ کانونِ کلامِ خاموش قومِ منا، بر تو چه کرده‌ام؟»
«و نور درخشید به تاریکی و بر کلام نارمیده جهان هنوز میچرخید گردِ کانونِ کلامِ خاموش قومِ منا، بر تو چه کرده‌ام؟»

نور، نور، نور.

اگر روزی مجبور شویم از تمامی داشته‌ها و حتی نداشته‌هایمان چیزی را برای چنگ‌زدن نگه داریم، نور برای تقلاکردن کافی‌ست. نور، حفظ می‌کند؛ آدمی را، گیاه را، کلمات را، رنگ‌ را، نگاه را، صدا را و همه‌ی غم‌هایی را که گمان می‌بردیم سخت‌ترین‌اند و دیگر قرار نیست تمام شوند. و غم برای انسان‌هایی که زمانی می‌شناختیم، گویی در شب و تاریکی جلوه‌گر بود. و این گزاره هیچ به این معنا نیست که شب یعنی غم، فقدان، نسیان، یأس و از این قبیل کلمات؛ بلکه بدان معناست که شب، تاریکی، یا هر پدیده‌ای که با عدم نور همراه است، نشتی به همراه دارد و گاه تمامی دیده‌ها و شنیده‌هایمان را دچار لکه‌های شک می‌کند. هرقدر هم ادعایمان شود که شب را دوست داریم و در شب ساکن، آرام و رقیق می‌شویم، گاه خودمان هم معترفیم که شب را به دلیل نورهای درهم‌تنیده‌ی دوردست که با نیمه‌بازکردن چشمانمان می‌بینیم، دوست داریم. نورِ چراغِ سواری از دور، نزدیکی‌های طلوع خورشید و در گرگ‌و‌میش هوا که خبر از شکافتن تاریکی می‌دهد.

در انتهای تمامی این از‌دست‌دادن‌ها و از‌دست‌رفتن‌ها، در میان انبوهی از نداشتن‌ها و نبودن‌ها و نشدن‌ها و حتی گاهی در پایان دل‌تنگی‌ها و تمام حس‌هایی که موجوداتی نه‌چندان قوی‌ تحت عنوان انسان را از پا می‌انداخت و از شدت انسداد حجمی خالی که می‌گویند بغض است، خفگی را برای آن‌ها تداعی می‌کرد، ما امیدوار بودیم. البته گاهی امید هم داشتیم. و همه‌ی این امیدوار‌بودن‌ها و امید‌دار‌بودن‌ها، شاید به‌خاطر داشتن نور بود.

ما نور داشتیم و می‌دانستیم همه‌چیز با نور تمام می‌شود و با تمام شدن آن‌ها، چیزهای دیگری شروع می‌شوند و این دایره که همواره تکرار می‌شود، یعنی ما هنوز زنده‌ایم، سبز می‌شویم، رشد می‌کنیم و قلب‌مان می‌تپد.

البته نورها فرق می‌کردند؛ به لحاظ تسکین چیزهایی که گاه درونمان را می‌سوزاند. مثلا نور ماه به یادمان می‌آورد زمانی برای منتظربودن صبر می‌کردیم؛ برای هلالی‌بودن ماه یا کامل‌بودنش شب‌ها را می‌شمردیم و چوب‌خط‌هایمان را پر می‌کردیم و نورش یاد‌آور شب‌هایی بود که تکه‌ای از نور ماه از پنجره روی خواب‌ها و رؤیاهایمان می‌افتاد. مطمئن بودیم هرقدر دلمان تاریک و بی‌نور باشد، لااقل ماه هست، نور هست و در تاریکی و تنهایی مطلق، غوطه نمی‌خوریم. یا نور ته‌مانده‌ی آخر زمستان شاید همیشه برای این بود که پرتقال‌ها را حلقه‌حلقه ببرّیم و جلوی پنجره بگذاریم تا نور بی‌رمق زمستانی، از طرح مشبک پرده رد شود و ردّ نور روی پرتقال‌ها بیفتد و بشود غبار را در ردّ همان نور دید. و گاه می‌شود به نورهایی فکر کرد که بر موج‌های عمیق اقیانوس می‌افتند. این یعنی نور نفوذ می‌کند؛ حتی در ساکت‌ترین و عمیق‌ترین تصورات رؤیا‌گونه‌ی ما.

و اگر بخواهیم از نفوذ نور در کلمات، روایتی شرح دهیم، بیژن الهی پرنورترین و برّاق‌ترین شاعری‌ست که در شعرهایش که گاه به مثابه‌ی قصه است، نور وجود دارد. شاید به همین دلیل بود که شعرهایش را پنهان می‌کرد. تلاشی برای نگه‌داشتن نور در قوطی‌ای شیشه‌ای در یکی از شب‌هایی که منتظر ماه کامل بودیم اما هوا ابری بود و نه ماه، نه ستاره و نه هیچ نور دیگری پیدا نبود. شعرهای بیژن الهی دقیقاً در همان شب‌هایی که اسم‌شان را «شب‌های آستانه‌ی مرگی» گذاشته‌ایم، دست یاری به سوی آدم‌ها دراز می‌کنند و راه را نشان می‌دهند؛ که یعنی هنوز نور هست، هنوز وقت هست، هنوز چیزهای جدیدی هست.

تعابیر الهی از مفاهیم عدم‌آلودی چون مرگ هم با روزنه‌هایی از نور همراه است، گویی در اعماق خاک، باریکه‌هایی از نور، بر روی سفیدی‌هایی از جسد می‌ریزند که زمانی رگ‌های آبی‌رنگ بودند و حالا به‌جای تمام خون‌های خشک‌شده، نور جریان دارد. شعرهای لطیف الهی نشان می‌داد که نور به سیاهی‌های دلمان رسوخ می‌کند و حتی با بیانی بهتر از حافظ، حامل این مضمون است که «ای دل غم‌دیده حالت به شود. دل بد مکن.»

نور، حفظ می‌کند؛ آدمی را، گیاه را، کلمات را، رنگ‌ را، نگاه را، صدا را و همه‌ی غم‌هایی را که گمان می‌بردیم سخت‌ترین اند و دیگر قرار نیست تمام شوند.

در ادامه دو نمونه از شعرهای این شاعر که نور برایش حضوری مستمر و شرم‌گونه داشته، آورده شده است:

«در آخرین حنجره
من
بادبان‌های بی‌شمار می‌بینم.
و به هنگام روز
همین امروز
صدای افتادن میوه‌های رسیده را
بر زمین سرد
می‌شنوم.

اما هنوز
لغتی به شعر نیافزوده‌ام
که آفتاب
کاغذ را از سایه‌ی دستم
می‌پوشاند

سوزن
می‌درخشد و
کج شده ست!
در آفتاب ملایم
از زیر درختان ملایم‌تر

از پی تابوتی بی‌سرپوش
روانه‌ایم و روان بودیم
و سایه گلی
ناف مرده را
پوشانده ست.»

«این جا که همیشه می‌نشینی وچای هم می‌زنیّ و به ابرها
نگاه می‌کنی
که دائماً بزرگ می‌شوند و کوچک و این قدر، خلاصه، دقیقه دقیقه که انگار
بازمان می‌رقصند.

گاهی اتفاق می‌افتد غروب‌ها
چیزی انگار گُمت شده باشد، بعد می‌بینی از نبودِ نور بوده وفتی آن رفیقِ قدیمی
کلید چراغ را می‌زند»

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.