شور و ضرر

چرا نظریه‌ی دنبال‌کردن شور و اشتیاق، همواره به نتایج خوبی ختم نمی‌شود؟

علی سورچاپ/ دانشجوی دوره‌ی کارشناسی رشته‌ی مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف

مقدمه: یک جست‌و‌جوی ساده

سایت گوگل موتور جست‌و‌جویی به نام «Ngram Viewer» را فراهم کرده است که توانایی جست‌و‌جوی یک جمله یا کلمه را در کتاب‌ها و منابع چاپ‌شده مهیا می‌کند. کافی‌ست جمله‌ای را به این موتور جست‌و‌جو ارجاع بدهید تا گوگل، در کسری از ثانیه، فراوانی جمله‌ی مورد نظر در منابع چاپی را بر حسب سال چاپ آن منبع، رسم کند و تحویل دهد. اگر در این موتور جست‌و‌جو، تاریخچه‌ی توصیه‌‌ی «Follow your passion» را به‌دست آورید، همانند تصویر، نموداری آبی را می‌بینید که تازه در اواسط دهه‌ی هشتاد میلادی شروع به رشد می‌کند، رشدی که مقدار آن تقریباً در دهه‌ی اول میلادی برابر 160% است. سرعت رشد این نصیحت کوتاه و کم‌سن‌و‌سال، اما رَسا میان عظمت منابع چاپ‌شده را در کنار خیل عظیم همین مفهوم در مطالب منتشر شده در اینترنت، محتوای فیلم‌ها و آهنگ‌ها و حتی نصیحت‌های چهره‌های مطرح قرار بدهید تا خفگی در زیر سنگینی هجوم سیل‌آسای این جمله را حس بکنید. جمله‌ای که شاید اگر آن را برای یکی از اجدادمان بیان می‌کردیم، پس از ظهور نشانه‌هایی از غریب‌بودن جمله و تفکر عمیق، با آن شروع به مخالفت می‌کرد. در سال‌های اخیر و در بعضی جوامع، دارد به اصلی بدل می‌شود که برخلاف آن جلورفتن و عمل‌کردن دیگر عجیب و غیرطبیعی می‌آید. در مقاله‌ی پیش‌رو سعی کرده‌ام که اندکی در مورد این عقیده صحبت کرده و در عین حال به معرفی مختصری از کتاب «آن‌قدر خوب باش که نتوانند تو را نادیده بگیرند: چرا دنبال اشتیاقت برو پیشنهاد بدی است و ترفندهای شگفت‌آوری که بهتر کار می‌کنند.» بپردازم. این کتاب که چهارمین اثر«کال نیوپورت» می‌باشد، همانگونه که از اسمش پیداست، کنکاشی در مورد این عقیده (از دیدگاه منفی) است.

نمودار فراوانی استفاده از جمله‌ی «Follow your passion» در منابع چاپی – منبع عکس: GOOGLE Ngram Viewer
نمودار فراوانی استفاده از جمله‌ی «Follow your passion» در منابع چاپی – منبع عکس: GOOGLE Ngram Viewer

شروع داستان: استنفورد، سال 2005

کال نیوپورت، نویسنده‌ی کتاب، فارغ‌التحصیل دکتری رشته‌ی علوم رایانه از دانشگاه ام‌.آی‌.تی است. نزدیک به سی‌و‌هفت سال سن دارد و کم‌کم نشانه‌های میان‌سالی در وی دارد ظاهر می‌شود. درحالی‌که شغل اصلی وی، استادی در دانشگاه جورج‌تاون است، اما تا الآن شش کتاب غیرمرتبط با رشته‌اش نیز نوشته است. نیوپورت در کتاب خود، داستان را از روز دوازده ژوئن سال 2005 شروع می‌کند. از روزی که استیو جابز، پیامبر سرمایه‌داری و تکنولوژی، با همان هیئت همیشگی خودش: لباس سیاه‌رنگ، شلوارلی آبی‌ و کفش‌های تابستانی‌ در دانشگاه استنفورد حاضر بود،‌ با این تفاوت که ردای دانشجویان فارغ‌التحصیل‌ را نیز به تن داشت و در پشت میز خطابه‌ی خوش‌تراش دانشگاه ایستاده و در حال تقریر خطابه‌ی تنظیم‌شده‌ی خود بود. خطابه‌ای که جابز آن را در عرض یک هفته نوشته بود و تنظیم و تصحیح‌اش را به «اِرِن سُرکِن»، فیلم‌نامه‌نویس معروف، سپرده بود. فیلم‌نامه‌نویسی که تبحرش در دیالوگ‌نویسی، مطمئناً متن جابز را دست‌خوش بهبودهای چشم‌گیری کرده‌بود. حتماً شما، سخنرانی جابز را به‌یاد می‌آورید و حتی بعضی از جملات و داستان‌های تعریف‌شده از طرف وی را نیز در خاطر داشته باشید. نیوپورت به قسمت خاصی از سخنرانی جابز، که در واقع توصیه‌ای برای فارغ‌التحصیلان است اشاره می‌کند: «شما باید آن چیزی را که عاشقانه دوستش دارید پیدا کنید. ... تنها طریق انجام کاری بزرگ، آن است که عاشق آن کار باشید. اگر شما هنوز آن کار را پیدا نکرده‌اید، ناامید نشوید. به گشتن ادامه بدهید و دست از جست‌و‌جو نکشید.» جمله‌ی جابز مطمئناً همه‌ی نکات سخنرانی‌اش را در بر نمی‌گیرد؛ اما حامل اصلی‌ترین نکته‌ای است که جابز می‌خواست به گوش دیگران برساند: «برو بگرد و عشقت را پیدا کن!».

داستان زندگی استیو جابز هیچ‌گونه سرنخ یا کلیدی که بتوان با آن به جواب سوال «چگونه کاری را که عاشق آن هستیم پیدا کنیم؟» به ما نمی‌دهد؛ اما این را آشکار می‌کند که جواب این سوال، «به‌دنبال اشتیاقت برو» نیست.

تناقض جابز، نوجوانی‌ای بر خلاف عقاید میانسالی

شاید اگر شما کمی در مورد زندگی جابز بدانید و یا اینکه سخنرانی‌اش را تا آخر گوش کرده باشید، بدانید که زندگی جابزِ جوان ابداً مشابه‌ی سخنرانی‌های میان‌سالی‌اش نیست. جوانی شوریده که زندگی‌اش اختلاطی از آوارگی، گرسنگی، فقر و همچنین خلسه‌های معنوی حاصل از مواد مخدر است، به‌هیچ‌وجه شبیه فردی که دارد در جهت ایجاد سلطه‌ی جهانی حرکت می‌کند، نیست. درحالی که جابزِ جوان می‌توانست به‌دنبال علاقه‌اش راهی دانشگاه برکلی برای خواندن الکترونیک و یا راهی دانشگاه هاروارد برای خواندن مدیریت شود، تصمیم گرفت که هزار کیلومتر از خانه‌ی خود دور بشود و به دانشگاهی برود که نه چیزی می‌آموخت و نه حتی قادربود که قوت یومیه‌ی خود را فراهم کند. پس از نزدیک چند سال بدبختی نیز به خانه برمی‌گردد و برای کار در شیفت شب شرکت «آتاری» استخدام می‌گردد. کاری که در آن اصلاً تعهدی نداشته و فقط برای رفع نیاز مالی در آن مشغول شده بود. پس از چندی نیز برای جست‌و‌جوی حقیقت، راهی هند می‌شود. تا اینجای کار مشخص است که اگر جابزِ جوان می‌خواست همانند توصیه‌اش عمل کند، شاید اکنون یک استاد ذِن مطرح در سان‌فرانسیسکو می‌بود تا اینکه یک مدیر موفق. نحوه‌ی زندگی جابز پس از بازگشت از هند نیز به همین صورت ادامه می‌یابد و تنها تفاوتی که پیدا می‌کند آن است که دوستی دیرینه‌اش با «استیو وازنیاک» سبب می‌شود با مدیریت و فروش بُردهای ساخته‌شده توسط وازنیاک، سریع به پول نقد برسد. این دو نفر به‌عنوان کار جانبی مدارهای بیست‌و‌پنج دلاری آماده می‌کردند و می‌توانستند هرکدام را پنجاه دلار بفروشند و پس از فروش پنجاه برد، تقریباً هزار دلار سود کنند. در ادامه‌ی همین کار کوچک بود که با «پاول تِرِل» آشنا شدند و ترل به آن‌ها پیشنهاد داد که اگر بتوانند همین برد را به صورت یک کامپیوتر کامل برای وی آماده کنند حاضر است پنجاه عدد از آن‌ها به قیمت پانصد دلار بخرد. معامله‌ای که در نهایت به ساخت Apple I منجر شد. نیوپورت داستان زندگی جابز را در کتابش به صورتی گسترده‌تر و با جزئیات بیشتری مطرح می‌کند؛ زیرا باور دارد همین جزئیات کوچک هستند که در انتخاب مسیر جابز، نقش اساسی دارند. او شکل‌گیری شرکت اپل را حاصل اشتیاق دو بنیان‌گذار آن نمی‌داند و درعوض آن را حاصل شانسی می‌داند که باعث شد طرح کوچک آن‌ها شکل بگیرد و عظیم و عظیم‌تر شود. نیوپورت اکیداً این مسئله را که جابز عاشق کارش بوده است رد نمی‌کند؛ اما خوب که چه؟ این به آن معنی نیست که جابز به‌دنبال اشتیاقش رفته و در شور و اشتیاق درینه‌اش غرق شده است، بلکه تنها می‌توان از آن استنباط کرد که «خوب است که عاشق کارتان باشید». داستان زندگی جابز هیچ‌گونه سرنخی یا کلیدی که بتوان با آن به جواب سوال «چگونه کاری را که عاشق آن هستیم پیدا کنیم؟» به ما نمی‌دهد؛ اما این را آشکار می‌کند که جواب این سوال، «به‌دنبال اشتیاقت برو» نیست.

چرا به‌دنبال اشتیاق رفتن بد است؟

نیوپورت در دو فصل بعدی کتابش برای اثبات بدبودن اشتیاق، دلایلی را بیان می‌کند. دلایلی که سعی کرده است برای اثبات آن‌ها از داستان‌های مختلف دیگری بهره ببرد. نام یکی از این فصل‌ها «اشتیاق خطرناک است» می‌باشد و در آن داستان‌های مختلف، از افراد مختلفی را می‌گوید که زندگی‌شان را برای پای این عقیده تباه کرده‌اند. فصل دیگری که نیوپورت برای توجیه این موضوع اختصاص داده‌، «اشتیاق‌ها کمیاب می‌باشند» است. وی در این فصل توضیح می‌دهد که چرا اشتیاق کارآمدی‌اش از آنچه که فکر می‌کنیم، کم‌تر است. در ادامه به دو دلیل از سه دلیل نوشته‌شده در کتاب، به صورت خلاصه پرداخته شده است:

1- اشتیاق‌ها منجر به حرفه‌ها و مشاغل کمی می‌شوند: در این قسمت از کتاب، نیوپورت به تحقیقات روانشناس کانادایی، «رابرت وَلرَند» اشاره می‌کند، تحقیقاتی که بر روی پانصدوچهل دانشجوی کانادایی در مورد اشتیاق‌هایشان صورت گرفته است. در قسمتی از این تحقیق آمده است که نزدیک به نودوشش درصد افرادی که اشتیاق خود را شناسایی کرده‌اند، اشتیاق خود را در زمینه‌های هنری و ورزشی پیدا کرده‌اند و فقط چهاردرصد این جمعیت، اشتیاق‌شان را در زمینه‌های مربوط به کار و تحصیلات جُسته‌اند. نیوپورت در مورد آمار بالا می‌گوید: «چگونه ما می‌توانیم به دنبال اشتیاق‌هایمان برویم، زمانی که هیچ اشتیاقی مرتبط با کار و حرفه‌های موجود در جامعه نداریم؟ حداقل گروه بزرگی از این دانشجویان کانادایی، بایستی استراتژی متفاوتی برای انتخاب شغل و حرفه‌ی آینده‌شان پیدا کنند.»

2- ایجاد اشتیاق زمان‌بر است: در این قسمت همانند بخش پیشین، نیوپورت اساس حرف‌هایش را روی تحقیقی در مورد مشاغل و حرفه‌ها که توسط «اِمی وِرِس‌نیوِسکی» صورت گرفته است، بنا می‌کند: «در تحقیق صورت‌گرفته توسط وِرِس‌نیوِسکی، خوشحال‌ترین و پراشتیاق‌ترین کارگزاران، افرادی نیستند که اشتیاق‌شان برای این جایگاه را دنبال کرده‌اند؛ بلکه کسانی هستند که برای مدت زمانی به‌قدر کافی طولانی، درگیر این مشاغل بوده‌اند و در آنها به تجربه و مهارت کافی (استادی) رسیده‌اند. ... هرچه فرد تجربه‌ی بیشتری داشته باشد، با گذشت زمان و رشد در حرفه‌اش، احساس اثرگذاری بیشتری در خود احساس می‌کند که متقابلاً شور و اشتیاق وی را برای آن کار بیشتر می‌کند.»

اطلاعات کتاب‌شناختی
اطلاعات کتاب‌شناختی

جایگزین بهتر اشتیاق

حال که دیگر نمی‌توان گفت که پیروی از شور و اشتیاق، آدم را به سمت بهترین انتخاب راهنمایی می‌کند، پس معیار برای انتخاب صحیح چه می‌باشد؟ چه توصیه‌ای سرنخ این جواب را به ما می‌دهد و آیا حقیقتی وجود دارد که راه به سوی جواب باشد؟ چه چیزی باعث می‌شود هر تصمیمی درست یا نادرست، و عقلانی یا غیرعقلانی، به نظر برسد؟ یکی از نظریات مهم برای این پرسش، نظریه‌ی تصمیم است. این نظریه گرایش به این دارد که آن دسته از تصمیماتی را درست بداند که برآمده از ارزش‌ها باشند. اگر در مواجهه با هر انتخابی، ارزش‌هایمان را معیار قرار دهیم و سعی در بیشینه‌سازی ارزش بکنیم، طبق نظریه‌ی تصمیم، درحال بهترین انتخاب هستیم. «جاشوا راتمن»، نویسنده‌ی نیویورکر، در مقاله‌ای در مورد این نظریه می‌گوید:

«تصمیم، از منظر این دیدگاه، اساساً یک معادله‌ی ارزش‌افزا به‌حساب می‌آید. اگر بخواهید بیرون بروید و نتوانید تصمیم بگیرید که آیا با خود چتر ببرید یا نه، می‌توانید با پیروی از فرمولی که به احتمال بارش باران وزن می‌دهد به تصمیمی برسید، یعنی از یک‌سو احساس خوشایند پرسه‌زدن بدون داشتن چتری دست‌وپاگیر، و از سوی دیگر احساس ناخوشایندی، که ممکن است خیس شوید، خواهید داشت. اگرچه اغلبِ تصمیمات پیچیده‌تر از این هستند، اما وعد‌ه‌ی نظریه‌ی تصمیم این است که برای همه‌چیز فرمولی وجود دارد، از حمله به ابیت‌آباد پاکستان گرفته تا حفر یک چاه نفت در دریای شمال. ارزش‌هایتان را در نظر بگیرید تا تصمیمات درست مشخص شوند.»

حرفی که کال نیوپورت نیز در کتاب خود برای نحوه‌ی تصمیم‌گیری‌ها و انتخابات می‌زند، بر پایه‌ی همین نظریه‌ی تصمیم است. وی در ادامه‌ی کتابش، براساس مشاهداتی که داشته است، نظرش را در مورد اصلح انتخابات بیان می‌دارد. در نظر نیوپورت انسان در اصل می‌خواهد به سبک زندگی‌ای که برایش آرمانی و جذاب است، برسد. سبک زندگی‌ای که نیوپورت در موردش حرف می‌زند، مجموعه‌ای از ارزش‌ها و منزلت‌هایی است که انسان، طی بیشینه‌سازی ارزش‌هایش، آن‌ها را برتر دانسته و برای خودش برگزیده است؛ برای مثال فردی سبک زندگی‌ای را می‌پسندد که در آن به استقلال مالی برسد، فردی دیگر سبکی را می‌پسندد که در آن در رأس ریاست و مدیریت عده‌ای از افراد است و فردی دیگر نیز در پی انجام اموری است که در آن‌ها بتواند خلاقیت و بداعت خودش را هویدا سازد. آدم‌ها با میل به این شیوه‌های زندگی، و دستیابی به مختصاتی که راه وصول به این سبک‌های زندگی هستند، شروع به انتخاب‌ می‌کنند و اگر مهارتی یا دانشی را می‌آموزند، به سبب دست‌یافتن به همین سبک زندگی است.

با اینکه کال نیوپورت در کتابش، تقریباً سه فصل را برای توضیح بند بالا اختصاص داده است، اما به نظر من سخنش بیرون از این چهارچوب تفکری نمی‌رود. «قدم‌هایت را بر اساس سبک زندگی که می‌پسندی بردار، کم کم عشق به امور نیز در تو آشکار می‌شود.» تفکری که در نظرم خالی از مشکل نیست و به دلیل آنکه نشأت‌گرفته از نظریه‌ی تصمیم است، مشکل این تفکر را نیز با خود حمل می‌کند. اشکال نظریه‌ی تصمیم از آن‌جایی است که حرکت دائمی انسان در مسیر بیشینه‌سازی ارزش‌ها، معلول ثابت‌ماندن ارزش‌های انسان در زندگی است؛ یعنی اگر فردی در مسیر زندگی لحظه‌ای بخواهد هسته‌ی‌ درونی خود را به شکلی تغییر بدهد که تبدیل به شخصی جدید شود و به گونه‌ای این تغییر را انجام دهد که به‌کلی پیکربندی ارزش‌هایش تغییر کند و نتوان آن را به چشم یک بیشینه‌سازی عادی نگاه کرد، دیگر نمی‌توان انتخاب‌هایش را درست یا نادرست، عقلانی یا غیرعقلانی ارزیابی کرد؛ مثلاً فردی که بروز صفات ملال‌آور را درون دوستانش که پدر و مادر شده‌اند، دیده است، اگر زمانی اقدام به تغییر ارزش‌های خود کند و تصمیم به بچه‌دارشدن بگیرد، نمی‌توان گفت که کار اشتباه یا غیرعقلانی را مرتکب شده است.

مؤخره: همسرگزینی چارلز داروین

زمانی که چارلز داروین ۲۹ساله، که تازه دو سال بود از سفر تحقیقاتی خود با کشتی اچ‌.ام‌.اس بیگلز بازگشته بود، عشق به دختردایی‌اش، «اِما ویجوود» را در وجود خودش حس کرد و مصمم به ازدواج با وی شد. هم‌زمان ترس از سدهایی که ازدواج و بچه‌داری در مقابل مشغولیت‌های علمی‌اش قرار می‌دادند، در وجودش حس کرد. او برای آنکه راه‌حلی پیدا کند، دو فهرست درست کرد. روی اولی نوشت: «ازدست‌دادن زمان، شاید جروبحث... بعدازظهر‌ها نمی‌توانم کتاب بخوانم... اضطراب و مسئولیت. شاید همسرم از لندن خوشش نیاید؛ که در این صورت مجازات من می‌شود تبعید و تنزل درجه به یک ابله عاطل و باطل». و در فهرست دیگر چنین نوشت: «فرزندان (اگر خدا بخواهد). همراهی همیشگی (و دوست دوران پیری)... خانه و کسی که مراقب خانه است ... تصورش هم دشوار است که تمام زندگی‌ات را، همچون یک زنبور کارگر، کار کنی و کار کنی... فقط زنی خوب و مهربان را مجسم کن که روی کاناپه نشسته، کنار آتشی برافروخته، کتاب و شاید هم موسیقی.»
داروین در پایین فهرست‌هایش با خطی شلخته نوشته است: «بدین ترتیب نتیجه می‌گیریم ازدواج، ازدواج، ازدواج!»

در نظر نیوپورت انسان در اصل می‌خواهد به سبک زندگی‌ای که برایش آرمانی و جذاب است، برسد. سبک زندگی‌ای که نیوپورت در موردش حرف می‌زند، مجموعه‌ای از ارزش‌ها و منزلت‌هایی است که انسان، طی بیشینه‌سازی ارزش‌هایش، آن‌ها را برتر دانسته و برای خودش برگزیده است.

دست‌نویس‌‌های داروین به زیبایی درگیری عاطفه و منطق وی را در دو راهی یک انتخاب سخت، نشان می‌دهد. اینکه دقیقاً در مغز داروین، درحالی‌که مشغول نگاه‌کردن به این نوشته‌ها و نتیجه‌گیری بوده است، چه گذشته را نمی‌توان فهمید. اینکه در آن لحظه کدام ارزش در داروین به‌وجود آمد، کدام از بین رفت، و یا اینکه اصلاً ارزش اخلاقی خاصی را مبنای انتخاب قرار داد یا اینکه فقط با توسل به احساس، تصمیم‌گیری کرده را هم نمی‌توان فهمید. اینکه داروین در عرض یک دقیقه به انتخاب نهایی رسیده و یا اینکه در طول یک سال دائماً متغیر‌های ورودی‌اش را سبک‌ و سنگین کرد تا به جواب برسد هم مشخص نیست؛ ولی می‌توان تصدیق کرد که هر تصمیمی که بوده، تنها با عقلش گرفته شده است! نتیجه‌گیری به‌شدت ناامیدکننده‌ای است، اما دریغا که نمی‌توان تصمیم‌گیری را امری خارج از مغز انسان در نظر گرفت. گاهی سختی انتخاب برای ما به‌گونه‌ای است که سعی می‌کنیم با ساده‌سازی فرآیند انتخاب، خود را از این سختی خلاص کنیم. اینکه مانند رواقیون تصمیم را فقط برای فرار از بدبختی بدانیم و یا آنکه دنبال توصیه‌هایی مانند «به دنبال اشتیاقت برو» می‌گردیم تا بقیه‌ی متغیرها را نادیده بگیریم، گونه‌ای از این ساده‌سازی‌هاست. اینکه دلیل این ساده‌سازی‌ها، ترس‌های انسان از انتخاب ناصحیح و بیهوده‌شدن زندگی‌اش است و یا خیر، دقیق نمی‌دانم؛ اما تقریباً مطمئنم که دیر یا زود، هر انسانی حس پوچ‌بودن را براساس انتخاب‌هایی که کرده‌ حس خواهد کرد. حرف تلخی است اما متأسفانه وقتی که عمر به نیمه‌ می‌رسد و انسان درنگی برای اندیشیدن به زندگی‌ای که بسیار سخت برای ساختنش کار کرده می‌کند، آن راآمیزه‌ای ناهمساز از نوستالژی، تأسف، تنگناهراسی و تهی‌بودن می‌بیند و دچار افسردگی دهه‌ی چهلم زندگی می‌شود و برای کارهای «نکرده»، خودش را آه و نفرین می‌کند؛ ولی شاید با پیش‌بینی این نقطه‌ی عطف زندگی در اثنای قبل از آن، در مورد انتخاب‌هایش کمی بر خودش آسان‌تر بگیرد و شاید همانند استیو جابز این امید را داشته باشد که در آخر، پس از وصل‌کردن نقاط زندگی‌‌اش به‌یکدیگر، طرح و غایت اصلی زندگی‌اش را خواهد یافت.

مراجع:

  • [1]: So Good They Can't Ignore You, Book by Cal Newport, Hachette Book Group Publication
  • [2]: هنر تصمیم‌گیری‌های دشوار، جاشوا راتمن، مجله‌ی نیویوکر، ترجمه‌شده توسط ترجمان

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.