مدنیت غربی

شالوده اندیشه‌ی جامعه‌ی مدنی از نگاه غرب

محمدمهدی امیری/ دانشجوی دوره‌ی کارشناسی رشته‌ی مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف

انسان از مدت‌ها پیش احتیاج خود را به جامعه‌ی مدنی حس کرده‌است. آن‌جا که افلاطون در رساله‌ی جمهوریت از قول سقراط با اثبات‌های عقلایی، انسان‌ها را نیازمند به یکدیگر برای رسیدن به «سعادت فردی» می‌داند. در واقع جرقه‌های اولیه‌ی مسیر حرکت به سوی جامعه‌ی مدنی امروزی را زده‌است. جامعه‌ی مدنی در سیر تاریخی زیست سیاسی انسان معناهای متفاوت و بعضاً متضادی را تجربه کرده‌است. در میان اندیشمندان حتی بر روی عوامل و انگیزه‌‌‌های تن‌دادن انسان به جامعه‌ی مدنی اجماع وجود ندارد. برخی همچون «جان لاک» عامل تشکیل جامعه‌ی مدنی را نفع شخصی می‌دانند؛ اندیشمندان مسلمان، جامعه‌ی مدنی ایده‌آل خود را همان «مدینه النبی» معرفی می‌کنند و آن را برای رسیدن به سعادت اخروی لازم می‌دانند؛ طرفداران اندیشه‌ی «هابزی» هم جور دیگری این مفهوم را معرفی می‌کنند و قس علی هذا.

تصویری نمادین از خواسته‌های انسان غربی از جامعه‌ی مدنیامعه‌ی مدنی به‌وجودآمد تا جامه‌ای بر ذهن عریان بشر باشد، او را از انجام کارهایی که بر طبق «عرف» و «قانون» شنیع و زشت شمرده می‌شوند بازدارد و افراد جامعه را به سمت «سعادت» رهنمون سازد.
تصویری نمادین از خواسته‌های انسان غربی از جامعه‌ی مدنیامعه‌ی مدنی به‌وجودآمد تا جامه‌ای بر ذهن عریان بشر باشد، او را از انجام کارهایی که بر طبق «عرف» و «قانون» شنیع و زشت شمرده می‌شوند بازدارد و افراد جامعه را به سمت «سعادت» رهنمون سازد.

تا پیش از رنسانس، تعریف جامعه‌ی مدنی براساس دیدگاه ارسطویی مبنی بر حکومت نخبگان و نظام طبقاتی غیرقابل تغییر بود که هیچ یک از ارکان جامعه‌ی مدنی کنونی در آن یافت نمی‌شد و تنها، عنصر قانون به عنوان یک نظم بدون عدالت در آن عنوان می‌شد که هدف آن یک «اجتماع منظم» بود. با همه‌ی این توصیف‌ها تعریف نسبتاً عام و مورد قبول از جامعه‌ی مدنی این است که جامعه‌ی مدنی جامعه‌ای است که در مقابل نوع بدوی آن یا به قولی «جامعه‌ی طبیعی» قرار دارد و برای ازمیان‌بردن مشکلات آن به وجود آمده‌است. جامعه‌ی بدوی جامعه‌ای است که در آن افکار برهنه و بدون پوشش انسان (اکثرا برآمده از غریزه) جامه‌ی عمل به خود می‌گیرند. در این نوع جامعه، انسان براساس غریزه‌ی خود هرکاری را به ذهنش خطور کند انجام می‌دهد و تفاوتی میان افکار بدوی او و اعمالش نیست؛ یعنی انسانی به سان حیوان. جامعه‌ی مدنی به وجود آمد تا جامه‌ای بر ذهن عریان بشر باشد، او را از انجام کارهایی که بر طبق «عرف» و «قانون»، ناپسند و زشت شمرده می‌شوند بازدارد و افراد جامعه را به سمت «سعادت» رهنمون سازد. باید توجه داشت که جامعه‌ی مدنی را نمی‌توان صرفاً موضوعی اجتماعی به شمار آورد؛ چرا که خود نوعی حیات سیاسی است. درواقع هدف توسعه‌ی سیاسی، خود رسیدن به جامعه‌ی مدنی است و از دیدگاه برخی همچون جان لاک، جامعه‌ی سیاسی و جامعه‌ی مدنی هم‌ارز یکدیگر هستند.

جامعه‌ی مدنی به‌وجودآمد تا جامه‌ای بر ذهن عریان بشر باشد، او را از انجام کارهایی که بر طبق «عرف» و «قانون» شنیع و زشت شمرده می‌شوند بازدارد و افراد جامعه را به سمت «سعادت» رهنمون سازد.

بنیان‌های جامعه‌ی مدنی غربی

جامعه‌ی مدنی، امروزه بیش‌تر به عنوان حوزه‌ای از نهادهای مستقل از حکومت که تحت حمایت قانون هستند شناخته می‌شود. به عنوان مثال NGOها، سازمان‌های مردم‌نهاد و باشگاه‌های فرهنگی- ورزشی، دسته‌ای از این نهادهای مدنی هستند. اساسی‌ترین ویژگی جامعه‌ی مدنی (سیاسی) غربی، «لیبرالیسم» است. لیبرالیسم برای انسان غربی همچون دین است برای جامعه‌ی ما! لیبرالیسم ریشه در عمق وجود و نهایت انگاره‌ها و اهداف انسان غربی دارد. این طرز تفکر با این‌که مخالفان و رقیبان زیادی داشته‌است ولی با قدرت در سپهر سیاسی جامعه‌ی غربی ریشه دوانده‌است وشرایط کنونی را به نفع خود تغییر داده‌است. انصافاً این انعطاف‌پذیری لیبرالیسم، دست کمی از دین ندارد! ما بخواهیم یا نخواهیم، باید قبول کنیم که اموری چون آزادی، دموکراسی یا به قولی مردم‌سالاری و مشروطه‌شدن قدرت حاکم را از اندیشمندان عمدتاً لیبرال غربی به ارث برده‌ایم. حتی اگر بخواهیم ریشه‌های این امور را در آموزه‌های دینی بدانیم، باید انصاف به خرج داد و قبول کرد که حداقل نمود کنونی این امور را از مغرب زمین گرفته‌ایم و نظرات آنان را صرفاً به خاطر غربی‌بودن نمی‌توان رد کرد.

ما بخواهیم یا نخواهیم، باید قبول کنیم که اموری چون آزادی، دموکراسی یا به قولی مردم‌سالاری و مشروطه‌شدن قدرت حاکم را از اندیشمندان عمدتاً لیبرال غربی به ارث برده‌ایم.

رنج‌ها و مصائب فراوانی که کلیسا و روحانیون مسیحی بر سر مردم آوردند، در نهایت منجر دین‌زدگی و دین‌ستیزی مردم شد. عدم امکان انتقاد، اعدام‌های فراوان و بی‌مورد، عمل صرفاً براساس فهم روحانیون مسیحی از دین و کنارگذاشته‌شدن عقل بشری، حس آزادی فطری مردم را نابود کرده‌بود. تجمیع این عوامل باعث شد که مردمان غربی پس از خودآگاه‌شدن در دوره‌ی رنسانس، به این نتیجه برسند که از حکومت «باید» انتقاد شود. هیچ فردی در هیچ جایگاهی نباید از گزند انتقاد منتقدین در امان باشد. مردم اگر رفتاری و یا سیاستی را از حکومت نپذیرند و یا حتی نفهمند(!)، اجازه‌ی اعتراض و انتقاد دارند. آنها حکومت را کاملاً دنیایی می‌نگارند؛ تا آنجا که جان لاک می گوید: «عقل، عقل دنیای جدید است و برای این آفریدگار که دنیا را به طور مشترک به انسان‌ها بخشیده است، به آن‌ها عقل و خرد نیز داده تا زندگی و رفاه خود را تأمین کنند.»

در جامعه‌ی مدنی غربی، حکومت تا زمانی که بتواند خواسته‌های مردم اعم از آزادی (حال اینکه تعریف آزادی چیست خود یک مسأله است)، عدالت (تعریف عدالت هم که جای خود دارد!)، حفظ جان و مال و به طور کلی خواسته‌های مشروع مردم را تأمین کند، حکومت است و در غیر این صورت، دست شهروندان برای عزل حاکم باز است. در واقع مرجع داوری حکومت، خود مردم هستند. این غیرمطلق‌بودن حکومت، یعنی غیرمطلق‌بودن قدرت. متفکران مکتب لیبرالیسم معتقدند قدرتی که دائم باشد فسادآور است و باید به گونه‌ای باشد که در صورت تخطی از اصول برکنار شود.

لیبرالیسم ریشه در عمق وجود و نهایت انگاره‌ها و اهداف انسان غربی دارد.

گفتیم که در غرب پس از رنسانس، حکومت کاملاً غیرالهی به شمار می‌رفت و دین از نظام سیاسی کنار رفته‌بود. این پدیده به طور طبیعی منجر به ظهور تفکر رشنالیسم (عقل‌گرایی) شد. آن‌ها با خود گفتند حکومت که امری دنیایی است، پس حکومت‌کردن از راه معیارهای عقلایی قابل توجیه است، پس اداره‌ی آن باید تنها براساس منطق باشد؛ نه احساسات، نه دین و نه چیزهای دیگر. این تفکرات رفته ‌رفته اندیشه‌ای را به‌وجودآوردند که ما امروزه آن را «سکولاریسم» می‌نامیم.

جامعه‌ی مدنی غربی ویژگی‌های دیگری همچون دلبستگی (مقبولیت نزد مردم)، اصل اراده‌ی عمومی(اراده‌ی برتر)، اصل اصالت فرد (فردگرایی)، اصل تسامح و تساهل و چندین و چند ویژگی دیگر نیز دارد. در این میان تسامح و تساهل اصل خوبی است برای مطرح‌کردن در جامعه‌ی ما! هرچند معنای ابتدایی این امر فقط دین را در خود جای می‌داد اما امروزه عملاً معنای متفاوتی دارد. امروزه طبق این اصل، هیچ فرد، حزب یا جناحی نمی تواند عقاید سیاسی خود را مطلقاً برحق بداند و کسی را که رأی و نظر متفاوت و بعضاً متناقضی دارد، به نادانی، کفر، جاسوس‌بودن(!) و چیزهایی از این دست متهم کند. پذیرش این اصل منجر می‌شود به ایراد گفت‌وگوهای بدون جدل و دعوا در سطوح مختلف جامعه و به دنبال آن، رسیدن به راهکارهایی برای رهایی از مشکلات وهمچنین ایجاد این طرز تفکر (یا شاید به نوعی یادآوری آن حس ذاتی) که همه‌ی ما فارغ از عقاید دینی و جناح‌بندی‌های سیاسی و امثالهم، در ابتدا «انسان» هستیم و هدف همه‌ی ما «سعادت» است.

دست‌های بالارفته‌ای که نماد خواست مردم برای تقویت بنیان نهادهای مدنی است.
دست‌های بالارفته‌ای که نماد خواست مردم برای تقویت بنیان نهادهای مدنی است.

این نوشته صرفاً جهت آشنایی کلی خواننده با آنچه که غرب جامعه‌ی مدنی می‌نامد است و ضرورتاً به معنای تایید یا رد این نظریات نیست. طبیعی است که به‌نتیجه‌رسیدن بر سر اینکه این اصول و ویژگی‌ها خوب هستند یا بد، کاربردی هستند یا صرفاً انتزاعی، در خود غرب کنونی این اصول رعایت می شود یا نه، چگونگی تطبیق اصول مورد قبول عقل با دین خود (اسلام) و ... نیازمند مطالعه، تحقیق، بحث و گفت‌وگوی متفکران و محققین حوزه‌های مربوط است.

مراجع:

  • [1]: تاریخ فلسفه غرب، برتراند راسل، آوند دانش
  • [2]: تاریخ اندیشه سیاسی در غرب، علی بیگدلی
  • [3]: رساله ای در باب حکومت، جان لاک، نشر نی

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.