من غلام خانه‌های روشنم!

بررسی خودکشی در میان هنرمندان و اصحاب قلم

علی محمدی دینانی/ دانشجوی دوره‌ی کارشناسی رشته‌ی مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف

روز جمعه بیست‌ویک اردیبهشت سال ۱۳۷۵، جسد غزاله علیزاده در جنگلی در نزدیکی رامسر پیدا شد؛ «با لباسی مانند همیشه سیاه، کاملاً آراسته، با ظرف خالی قرصی در جیب، با معده‌ای انباشته از قرص‌های آرام‌بخش، با طنابی به گردن، در میان دو تخته‌سنگ، با حدود ۱۰ سانتی‌متر فاصله از زمین و آویزان از یک درخت.» او در یادداشت پیش از مرگ خود، چنین نوشت: «... تنها و خسته‌ام. برای همین می‌روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه‌ای تاریک؟ من غلام خانه‌های روشنم.»

اگر به لیست خودکشی‌های هنرمندان ایرانی‌ نگاهی بیندازیم‌، افراد مختلفی را در طیف‌های گوناگون هنری مشاهده خواهیم کرد؛ از صادق هدایت و غزاله‌ علیزاده‌ی نویسنده گرفته تا منصور خاکسار شاعر که در تبعید جان داد و ابوتراب غفاری نقاش‌ که در 27 سالگی دست به خودکشی زد. در سطح جهانی، ارنست همینگوی با تفنگ محبوبش خود را کشت، علت مرگ مرلین مونرو، بازیگر نقش‌ «بلوند احمق»، مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور گزارش شد و مایاکوفسکی، شاعر فوتوریست روسی، با نوشته‌ی «برای همه… می‌میرم…» به زندگی خود خاتمه داد. آن‌ها، همه برای همیشه با دنیا وداع کردند اما آنچه برای نسل بعد از خود باقی‌گذاشتند، انبوه سوالاتی بود که هرروز بر تعدادشان افزوده می‌شد.

خودکشی هنرمندان

خودکشی در میان هنرمندان در بسیاری از کشورها و به ویژه در اروپا و آمریکا، سالیانی است که مورد بحث، پژوهش و تحلیل قرار گرفته است و لذا با جست‌وجوی موضوع «خودکشی در میان هنرمندان» می‌توان با لیست‌های بلندبالایی از نام و نشان، زندگی‌نامه و چرایی وچگونگی خودکشی آن‌ها آشنا شد. در این باره، به نظر می رسد پرداختن به این موضوع به دو دلیل اهمیت یافته ‌است؛ یکی کنجکاوی در مورد علل و چگونگی خودکشی چهره‌های معروف و سرشناس و دیگری شناخت نقش ویژگی‌های روانی (ذهنی) هنرمندان دربروز پدیده‌ی خودکشی

علل خودکشی هنرمندان، با اندکی تفاوت، همان مجموعه عواملی است که سبب خودکشی در میان مردمان غیرهنرمند نیز می‌شود و آن اندک تفاوت میان علل خودکشی هنرمندان و مردمان غیرهنرمند، در میزان حساسیت‌های حسی وعاطفی، آستانه‌ی تحمل‌پذیری در رابطه با رنج‌های فردی و اجتماعی و ویژگی مشاهده‌گری هنرمندان است؛ همان ویژگی‌هایی که هم خلاق و آفریننده‌اند و هم برخی از هنرمندان را به سوی اعتیاد سوق می‌دهند. نابسامانی‌های اقتصادی (بیکاری و فقر)، تنهایی و احساس پوچی، جابه‌جایی‌های ناخواسته مثل تبعید، ناخوانایی واقعیت‌ها با ذهنیت هنرمندانه، سرخوردگی‌های فرهنگی و سیاسی، اختلال‌های روانی و عصبی (افسردگی و پریشان فکری) و موارد دیگر، همه از زمینه‌های بروز خودکشی هستند.

گروهی نیز می‌پندارند خودکشی در نزد هنرمندان اقدامی آگاهانه و هدفمند است، هنرمند از جنون تخریب خود اثری هنرمندانه و زیبایی‌شناسانه خلق می‌کند و با کشتن خویش، واقعه‌ای حیرت‌انگیز و پایدار به‌وجود می‌آورد. هنرمند با این نوع خودکشی عینیتی هنری و زیبایی‌شناسانه به حضورش و به مرگش می‌دهد. برای اثبات این‌گونه تعابیر و تفاسیر نیز به خودکشی هنرمندانی اشاره می‌شود که از افسردگی و اعتیاد رنج نمی‌بردند و خود را در بهترین شرایط و موقعیت روانی، هنری و اجتماعی کشتند.

گروهی نیز می‌پندارند خودکشی در نزد هنرمندان اقدامی آگاهانه و هدفمند است، هنرمند از جنون تخریب خود اثری هنرمندانه و زیبایی‌شناسانه خلق می‌کند و با کشتن خویش، واقعه‌ای حیرت‌انگیز و پایدار به‌وجود می‌آورد. هنرمند با این نوع خودکشی عینیتی هنری و زیبایی‌شناسانه به حضورش و به مرگش می‌دهد.

خودکشی در میان هنرمندان اهل قلم

تحقیق‌ها و آمارهای انتشاریافته نشان‌داده‌اند که میزان ابتلای هنرمندان اهل قلم به «اعتیاد» و «برخی بیماری‌های روانی»، بیش از میزان ابتلای افراد عادی است. هنرمندان به مانند دیگران به انواع بیماری‌های روانی از جمله انواع اسکیزوفرنی‌ها، انواع اختلال‌های خلقی-عاطفی، انواع اختلال‌های شخصیتی، خودشیفتگی، انواع اضطراب‌ها و... مبتلا می‌شوند. اما میزان ابتلای آن‌ها به نوعی ازاختلال خلقی-عاطفی که «اختلال دوقطبی» یا «افسردگی ‌شیدایی» نامیده می‌شود، بیش از سایر بیماری‌ها‌ی روانی است.

هنرمند مبتلا به این بیماری، که «گه‌گاهی و دوره‌ای» است، در دو نهایتِ خلقی و عاطفی نوسان می‌کند؛ شیدایی، زمان خلاقیت و آفرینش است. بیمار پرانرژی، پرتحرک و با اتکا به نفس، ایده و اندیشه‌اش را پرواز می‌دهد و شیدایی پنجره‌ای به سوی جهانی دیگرگونه برایش می‌گشاید، جهانی گاه ترسناک و گاه شگفت‌انگیز و زیبا. جهانی که گاه هنرمند به سویش کشیده می‌شود، گاه از آن می‌گریزد. به گاهِ افسردگی اما غمگینی، احساس بی‌ارزشی، احساس گناه، ناامیدی و تنهایی به سراغ هنرمند می‌آید و کاهش فعالیت و علاقه، کاهش اشتها، کاهش توجه و دقت، بیمار را زمین‌گیر می‌کند؛ رفتارعاطفی‌اش دستخوش دگرگونی می‌شود و فکر مرگ و خودکشی، ملکه‌ی فکرهنرمند افسرده می‌شود.

ویرجینیا وولف یکی از قربانیان این بیماری بود. وولف جنون را پدیده‌ای شگفت‌انگیز می‌دانست، شگفتی‌ای مهیب که آتشفشان خلاقیت و سرچشمه‌ی الهام‌اش بود. لیونارد وولف، همسر ویرجینیا، تردیدی نداشت که میان خلاقیت هنری و بیماری روانی ویرجینیا رابطه‌ای تنگاتنگ وجود داشت: «... من به طور قطع اطمینان دارم که نبوغ و خلاقیت ویرجینیا ارتباطی تنگاتنگ با علایم بی‌تعادلی روانی و جنون او داشت.»

در بروز اعتیاد به مواد مخدر درمیان هنرمندان اهل قلم، نقش شخصیت هنرمند، گره‌خوردگی شدید احساسی و عاطفی هنرمند با کاری که انجام می‌دهد، طرز تلقی متفاوت و گاه منفی نسبت به خود و جامعه، ناتوانی در مقابله با مسائل و محرومیت‌های زندگی، ناامیدی درباره‌ی آینده و تحقق انسان و جامعه‌ی آرمانی هنرمند، سبک‌باری و تحمل‌پذیرکردن زندگی، از عواملی هستند که برخی از هنرمندان اهل قلم را به سوی اعتیاد سوق می‌دهند.

از میان مواد مخدر نیز، اعتیاد به الکل به دلیل در دسترس و ارزان‌بودن در زمره‌ی شایع‌ترین‌ها است. درکنار الکل، مواد افیونی نیز در سطح گسترده‌ای در جهان استعمال می‌شوند. دکترغلامحسین ساعدی یکی از نمونه‌های ابتلا به می‌بارگی در میان اهل قلم بود که سرانجام الکل پس از سوق‌دادن او به سوی افسردگی، جانش را گرفت. ساعدی در نامه‌ای به همسرش می‌گوید: «هیچکس حوصله‌ی مرا ندارد، هیچکس مرا دوست ندارد... شلوارم پاره‌پاره است، دکمه‌هایم ریخته، لب به غذا نمی‌زنم، می‌خواهم پای دیوار بمیرم... من خسته‌ام، بی‌خانمان‌ام، دربه‌درم، تمام مدت جگرم آتش می‌گیرد... من اگر تو نباشی خواهم مرد و شاید پیش از این که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کردم...» همچنین صادق هدایت در بوف کور به «دنیای تهی و درخشان» معتادان که اعتیاد به طور موقتی تمام موانع را از سر راهشان برمی‌دارد، اشاره دارد: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد... بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدر است، ولی افسوس که تأثیر این‌گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین، پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید...»

فقدان بیوگرافی‌های دقیق، خودداری و هراس هنرمند و اطرافیانش از طرح بیماری و مشکلات وی و نبود گزارش‌های دقیق پزشکی در مورد این هنرمندان ازدلایل فقدان ارزیابی و آمار دقیق و قابل استناد است. این ناروشنی و سکوت، مانع از شناخت دقیق این پدیده شده است و لذا موانعی را برای طراحی اقدام‌های پیش‌گیرنده به وجود آورده است.

در ایران

در ایران اما تعداد مقاله‌های پژوهشی و تحلیلی درباره‌ی خودکشی برخی از هنرمندان ایرانی آنچنان بالا نیست و شاید یکی از دلایل این بی‌توجهی، دیدگاه غالب جامعه نسبت به پدیده‌ی خودکشی است. از این‌رو آمار دقیقی از تعداد هنرمندان عرصه‌های مختلف هنری که اقدام به خودکشی کرده‌اند، در دست نیست. در رابطه با همین تعداد از هنرمندان اهل قلم که خودکشی‌شان مسجل شده است نیز دلایل خودکشی در اکثر موارد ناروشن و مسکوت مانده است. فقدان زندگی‌نامه‌های دقیق، خودداری و هراس هنرمند و اطرافیانش از طرح بیماری و مشکلات وی و نبود گزارش‌های دقیق پزشکی در مورد این هنرمندان ازدلایل فقدان ارزیابی و آمار دقیق و قابل استناد است. این ناروشنی و سکوت، مانع از شناخت دقیق این پدیده شده‌است و لذا موانعی را برای طراحی اقدام‌های پیش‌گیرنده به وجود آورده است. البته برخی از روانشناسان و روانکاوان تحلیلگر با تحلیل و نقد آثار ادبی شماری از شاعران و نویسندگان، ناهنجاری‌ها و بیماری‌هایی را در این شاعران و نویسندگان تشخیص داده‌اند (همچون نقد‌های روان‌شناختی بر آثار صادق هدایت و علی‌الخصوص اثر «بوف کور» وی) [۱].

در این‌باره، برای مثال اسماعیل جمشیدی در مقدمه‌ی کتاب «خودکشی صادق هدایت» می‌گوید: «بسیاری از دوستان و هم‌مشربان او، خواه از سر تواضع و فروتنی و خواه از روی خودخواهی و یا ملاحظات سیاسی-اجتماعی، گفتنی‌ها را نگفتند و نوشتنی‌ها را ننوشتند. حتی افراد خانواده‌اش نیز بسیاری از نامه‌های او را منتشر نکردند؛ پدر و مادرش هیچ‌وقت به طور جدی درباره‌ی او حرف نزدند و از میان خواهرها و برادرهایش هم تنها محمود هدایت، یکبار و فقط یک‌بار رسماً مطالبی را درباره‌ی او بیان داشت...» [۲]

در مواردی نیز، نوع برخورد گروه‌های مختلف با چنین اتفاقاتی، کاملاً صفر و یکی است؛ بدین معنا که برخی در سر طیف، شخصیت را آنچنان بزرگ می‌کنند و چشم را بر روی نواقص او می‌بندند که وی به بُتی تبدیل می‌شود و برخی دیگر در انتهای طیف، نه تنها زندگی شخص را در خودکشی او خلاصه کرده و او را مذمت می‌کنند بلکه نگاهشان به خودکشی وی، نگاهی بدون درنظرگرفتن پیشینه‌ی شخصیت اوست. چنین رویکردی، چشم را بر واقعیت و زمینه‌های بروز این دست حوادث می‌بندد و زمینه‌های هرگونه تحقیق در آثار و احوال گذشته‌ی هنرمند را نیز از محقق سلب می‌کند. برای مثال، جمشیدی در همان کتاب می‌گوید: «بعد از خودکشی هدایت، بدخواهانی بودند که زندگی هدایت و مرگش را نمونه‌ای فاسد و سرمشق گمراه کننده‌ای برای جوانان کشور دانستند و برخی خبرنگاران به هنگام جست‌وجوی هر حادثه‌ی خودکشی، ردپایی از تأثیر مطالعه‌ی آثار هدایت را جستجو کردند. اما با مرور زمان معلوم شد که خودکشی هدایت، بخشی از زندگی تلخ و دردناک او بوده و فقط به زندگی او مربوط می‌شود و بس. وقتی به ماجرای خودکشی صادق هدایت می‌پردازیم، گویی به زندگی هم‌نسلان روشنفکر و هنرمند دوره‌ای از تاریخ ایران نزدیک می‌شویم؛ دربه‌دری‌ها، سختی‌ها و بدبختی‌های هنرمند دردمندی که تمامی نداشت. هدایت می‌خواست یک نویسنده باشد و با کار نوشتن به مردم جامعه‌ی خود خدمت کند. به قول خودش: «هر چه می‌نویسم، ناخوانده می‌ماند. تازه آنها هم که می‌خوانند، نمی‌فهمند...»»

مراجع:

  • [1]: مسعود نقره‌کار، مقاله‌ی «چرا خودکشی؟»، 2010، با تلخیص و ویرایش
  • [2]: اسماعیل جمشیدی، خودکشی صادق هدایت، نشر علم

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.