همانیم که بودیم

بررسی ریشه‌های عقب‌ماندگی فرهنگ سیاسی جامعه‌ی ایران

مجتبی نظری/ دانشجوی مقطع کارشناسی رشته‌ی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف

در فرهنگ ایران، حذف منتقدین و ممانعت از تکثرگرایی سابقه‌ای طولانی دارد. محمدرضا پهلوی با تک‌حزبی کردن سیاست، دموکراسی ظاهری موجود را هم رسماً کنار گذاشت.
در فرهنگ ایران، حذف منتقدین و ممانعت از تکثرگرایی سابقه‌ای طولانی دارد. محمدرضا پهلوی با تک‌حزبی کردن سیاست، دموکراسی ظاهری موجود را هم رسماً کنار گذاشت.

نمایشی براساس نمایشنامه‌‌ی بهرام بیضایی می‌‌دیدم که داستان آن در یک محله‌‌ی کوچکِ رو به ترقی رخ می‌‌داد. بقالی به فروشگاه بزرگ، و دوچرخه‌‌سازی به فروشگاه لوازم ورزشی بدل شده بود و ساختمان‌‌ها نو می‌‌شدند. نمایش سعی داشت نحوه‌‌ی تعامل افراد و افکارشان را در این ظاهر آراسته‌‌ی مترقی نشان دهد، افکاری که نشانی از پیشرفت در آن دیده نمی‌‌شد و باز هم مملو از روابط ارباب-رعیتی، توطئه‌‌گرانه و متمایل به حذف دیگری بود. در اواخر داستان شخصیت اصلی، «اَفرا» می‌‌گفت: ‌‌« شما مغازه‌‌تونو نو كردين، ولي خودتون همونين كه بودين». ما مغازه‌‌هایمان را نو کرده‌‌ایم، لباس‌‌هایمان را نو کرده‌‌ایم، اسم‌‌های‌‌مان، خانه‌‌های‌‌مان و حتی عشق‌‌های‌‌مان را مدرن کرده‌‌ایم؛ اما ما همانیم که بودیم. پس از خواندن این نوشتار، متوجه خواهید شد که خیلی از ویژگی‌‌های فرهنگی اطرافمان چه‌‌قدر ناموزون و غیر‌‌عقلانی هستند و ریشه در چه مواردی دارند. نیاز به نگاهی متفاوت به باطن پدیده‌‌های پیرامون داریم تا بفهمیم که راه بسیار زیادی تا داشتن ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کارا در کشورمان وجود دارد.

صدودوازده سال از آغاز مشروطه در دل سلسله‌‌‌ی قاجار می‌‌گذرد. قاجاری که رسماً پایه‌‌های حکومتش قبایل بودند. قبایلی که به طور طبیعی به خاطر شرایط زندگی عشیره‌‌ای، ویژگی‌‌های رفتاری و فکری خاصی درون خود داشتند. الویت اصلی زندگی یک عضوِ قبیله‌‌ تأمین امنیت است. اول اینکه برای حفظ انسجام قبیله، نباید ذهنیت و اعتقادی خلاف سایر اعضای قبیله داشته باشد، و تمام روابط زندگی او براساس روابط خویشاوندی است و نه روابط عقلانی؛ مثلاً نمی‌‌توانید تصور کنید عضوی از قبیله‌‌ی «الف» اندیشه‌‌‌ی عضو قبیله‌‌ی «ب» را منطقی‌‌تر از هم قبیله‌‌هایش بداند و جانب او را بگیرد. دو اثر روان‌‌شناختی خویشاوندگرایی، یکی محدوده‌‌ی کوچک دوستان و زیادبودن بیگانگان، و دیگری احساس بی‌‌اعتمادی و ناامنی است. خوب که بنگریم، این نوع از زندگی اجتماعی‌‌، نیاز به یک ریش‌‌سفید یا خان در رأس دارد تا به طریق خود، امنیت خویشاوندان خویش یا همان قبیله‌‌اش را تأمین کند؛ به هرحال چگونه انتظار دارید در دنیایی که کسی برپایه‌‌ی استدلال رفتار نمی‌‌کند، نهاد و قانون به جای خان، اداره‌‌کننده‌‌ی امور باشد؟

اما آن‌‌چه که یک قبیله را به چنین رفتارهایی می‌‌کشاند این است که مدام باید برای زنده‌‌ماندن و غارت‌‌نشدن به‌‌وسیله‌‌ی قبیله‌‌ای دیگر، آماده‌‌ی مبارزه و حفظ امنیت خویش باشد. پس آن‌‌چه که روابط بین قبیله‌‌ها را شکل می‌‌دهد قدرت نظامی، خشونت، غارتگری و بی‌‌اعتمادی بین آن‌‌هاست. اصلاً فرهنگ حذف غیرِخودی، برخاسته از این روابط بین قبیله‌‌هاست. وقتی روحیه‌‌ی ستیزه‌‌جویی بر افراد حاکم باشد، تمایل به مصالحه و تصمیم‌‌گیری مشترک با دیگران ناممکن می‌‌نمایاند.

حال بیایید سرزمینی را تصور کنید که از قبیله‌‌های مختلف تشکیل شده ‌‌است. آیا در آن‌‌جا هیچ‌‌کسی به فکر منافع مشترک و منطقی با هم‌‌وطنانش است؟ معلوم است که نه. چون او قاعدتاً باید بر طبق منافع ایل خود و بر خلاف منافع سایر ایل‌‌ها عمل کند؛ مثلاً به‌‌وسیله‌‌ی غارت و تهاجم، هم برای قبیله‌‌ی خود دارایی به‌‌دست آورد و هم سایر قبایل را تضعیف کند. پس در این اوضاع، جامعه‌‌ای واحد وجود ندارد؛ بلکه مجموعه‌‌ای از دسته‌‌هایی وجود دارد که برخلاف هم عمل می‌‌کنند و برآیند عملکردشان نمی‌‌تواند جز عقب‌‌ماندگی و نابودی کل‌‌شان باشد.

البته هدف این نوشته صرفاً بررسی تاریخی فرهنگ سیاسی حاکم بر زمانه‌‌ی قاجارها یا عشایر نیست. صحبت از فرهنگ حاکم بر جامعه‌‌ی ایرانی و قشر حاکم بر آن‌‌ در طول قرن‌‌هاست. تاریخ ایران به‌‌خصوص تا پیش از سلسله‌‌ی پهلوی، به طور مستقیم بازتابی از فراز و فرود ایل‌‌هاست. اما این واقعیت ‌‌که با ظهور رضاشاه، قبایل و خان‌‌ها قدرت و نفوذ خود را در سیاست ایران از دست دادند، نمی تواند ما را به این نتیجه برساند که فرهنگ سیاسی ایرانی در آن زمان دچار تحول شد. اگر تغییری رخ داده ‌‌باشد، در شکل ظاهری سیاست در این سرزمین بوده است. اسلوب زندگی اجتماعی، فرق چندانی نکرده ‌‌است. البته ایرانیان دوره‌‌هایی کوتاه مدت و مقطعی از فراگیری ساختارگرایی و عقل‌‌گرایی را مثلاً در فاصله 1320 تا 1332 تجربه کرده‌‌اند اما فرهنگ تجدد و عقل‌‌گرایی در جامعه، نهادینه و به ساختار سیاسی تبدیل نشد تا اثراتش پایدار و همه‌‌گیر شود؛ به قول محمدعلی کاتوزیان ایران جامعه‌‌ای است کوتاه مدت با تاریخی تکه‌‌تکه و حاوی جرقه‌‌هایی از شکوفایی مابین دوره‌‌های آشفته‌‌ی متعدد. با وجود این‌‌که به علت نبود ساختار مدنی و معقول سیاسی، نفوذ قبایل از بین رفته است، اما فرهنگ سنتی در ظاهری جدید به حیات خود ادامه داده است. نظام سیاسی و ساختار سیاسی می‌‌توانند یکدیگر را تقویت یا متحول نمایند؛ در حالی‌‌که ساختار سیاسی از دل مردمی با فرهنگ سیاسی سنتی برآمده، با اصرار بر به‌‌کارگیری این فرهنگ، آن را تقویت می‌‌کند و جامعه را باز هم به عقب‌‌تر می‌‌برد.

روشنفکران ایرانی زودتر از برخی کشورهای درحال توسعه‌‌ی امروزی به مدرن‌‌شدن علاقه نشان دادند؛ اما چنان تضادی بین فرهنگ سنتیِ برآمده از فرهنگ عشیره‌‌ای و فرهنگ مدرن وجود دارد، که کوچک‌‌ترین تلاشی برای ادغام این دو به شکست می‌‌انجامد. در زندگی مدرن امروزی، روابط بین افراد بر اساس منطق و مشترکات است، که نتیجه‌‌اش گرایش به عقل جمعی و جایگزینی فرد محوری با نهادها می‌‌شود. یکی دیگر از ویژگی‌‌های فرهنگ جامعه‌‌ی ما ناتوانی در اجماع نظر است؛ زیرا در فرهنگ عشیره‌‌ای اقتدار و مقام، تعیین کننده‌‌ی تصمیم نهایی است و نظر جمع ارزشی ندارد. حال آن‌‌که احتمال پیش‌‌آمد اشتباه در عقل جمعی کمتر از سلیقه‌‌ی فردی است. در جوامع مدرن امروزی نوعی ملی‌‌گراییِ عقل‌‌گرایانه که برخاسته از منطق و درک مشترک از جامعه‌‌ی خویش است، افراد را به سوی دست‌‌یابی به پیشرفتی برای کل جامعه هدایت می‌‌کند. در واقع وحدت ملی در ژاپن یا کشورهای اروپایی با دلایلی مثل زبان و نژاد مشترک پدید نیامده است؛ بلکه تلقیِ منطقیِ مشترکِ ملت، باعث آن شده است. گذار از «احساسات» به سمت «عقلانیت» حلقه‌‌ی مفقوده‌‌ی فرهنگ سیاسی ایران است.

چنان تضادی بین فرهنگ سنتیِ برآمده از فرهنگ عشیره‌‌ای و فرهنگ مدرن وجود دارد که کوچک‌‌ترین تلاشی برای ادغام این دو به شکست می‌‌انجامد.

با وجود تفاوت‌‌های ظاهری بسیار بین سلطنت و خانسالاری قبیله‌‌ای، شباهت‌‌های اساسی بین مرام این دو وجود دارد. پهلوی اول که به نظامیان خود قدرت و نفوذ بی‌‌سابقه‌‌ای داد، از همان اسلوب اقتدارگرایی و خشونت برای محکم کردن بنیان پادشاهی مطلقش بهره برد. درحالی‌‌که او سعی داشت با کارهای عمرانی و تغییر ظواهر، جامعه را به سمت مدرن شدن ببرد، تغییر زیادی به این سو در نهاد جامعه رخ نداد. چرا که نهادینه شدن ساختارگرایی و پایبندی به نوشته‌‌ای مکتوب به نام قانون، سرآغاز محدود شدن قدرت مطلق و خودکامه‌‌‌ی یک پادشاه است. دلیل دیگر این که فرهنگِ توسعه، ساختنی است نه واردکردنی. می‌‌شود ظاهر صنعت غرب را وارد کرد، اما تا زمانی‌‌که ساختارگرایی جای تعصب و فردگرایی را نگیرد، یک کشور، صنعتی نخواهد شد؛ زیرا در یک کشور صنعتی، عقل جمعی و منطق، کارها را به جلو می‌‌برند. دیگر اشتراک رفتار حکومت سلطنتی با فرهنگ قبیله‌‌ای از این قرار است که افراد براساس وفاداری خود به شخص اول و نزدیکی دیدگاه‌‌های خود به او و نه شایستگی و رفتار طبق منافع ملّی، به جایگاه‌‌های بالا و نفوذ سیاسی می‌‌رسند، که این خود سبب ایجاد روحیه‌‌ی چاپلوسی، دورویی و دروغ می‌‌شود. در نهایت هر کسی که مسئولیتی دارد، آن جایگاه را به خاطر شایستگی خود کسب نکرده بلکه از قدرت بالاتری الهام گرفته است، و دلیلی ندارد استعداد یا کوششی از خود نشان دهد. وقتی که نزدیکی افکار فرد به شخص صاحب قدرت ملاک مقام گرفتن باشد، از یک طرف باطن و ظاهر افراد از هم متفاوت خواهد بود و از سوی دیگر آن‌‌ها هیچ بار مسئولیتی روی دوش خود در قبال مردم احساس نخواهند کرد؛ البته این نکته هم که همه‌‌ی قدرت و امکانات در حکومت متمرکز باشد، مزید علتی است بر تمایل افراد زیادی که سعی خواهند کرد با نزدیکی به صاحبان قدرت، در شرایطی غیر رقابتی دارای رانت و ثروت شوند. ثمره‌‌ی همه‌‌ی این‌‌ها جز بی‌‌اعتمادی مردم نسبت به حاکمان، همان‌‌که مدام در تاریخ ایران شاهدش بوده‌‌ایم، نمی‌‌تواند باشد. امروزه نیز شاهد تقسیم افراد به ارزشی و غیر ارزشی برای کسب جایگاه‌‌ها و مناصب هستیم. این دقیقاً مصداق داشتن عقیده‌‌ی مشابه با حاکمیت برای رسیدن به نفوذ و قدرت است. نمی‌‌شود به تغییرات کوچک دل بست وقتی‌‌که هنوز آثار فرهنگ سیاسی عشیره‌‌ای چشمگیرند!

شاید مهم‌‌ترین دفاعی که می‌‌شود از رضاشاه کرد ایجاد امنیت در سراسر کشور با ایجاد حکومت مرکزی مقتدر باشد؛ اما ایجاد امنیت (آن هم از طریق خشونت)، همان که تنها الویت قبیله بود، ابتدایی‌‌ترین پله‌‌ی توسعه است. حال آن‌‌که ما سال‌‌هاست که در این پله‌‌ی اول مانده‌‌ایم و فرصتی ایجاد نکرده‌‌ایم که از ثبات سیاسی و اقتصادی همراه با رفاه نسبی و آزادی‌‌های اجتماعی، آن‌‌گونه که بقیه ملل جهان از میوه‌‌های آن بهره برده‌‌اند، نصیبی ببریم. ما در ظاهر از مشروطه به بعد دولت داریم اما نه دولت به عنوان یک نهاد مانند کشورهای توسعه‌‌یافته؛ بلکه به عنوان مجموعه‌‌ای از افراد پرقدرت و بانفوذ. در این فرهنگ اقتدارگرا هر چیزی با ظاهر سیستم، در حقیقت فقط با شخصی که در رأس آن است، شناخته می‌‌شود. شاخصه‌‌ی مهم یک نظام و سازمان، پیروی از قوانین عقلایی مکتوب است که وابستگی‌‌اش را به فرد از بین می‌‌برد و به اعمال و اهداف آن، رویه‌‌ای منطقی می‌‌دهد. این روند، از تصمیم‌‌گیری‌‌های شخصی و سلیقه‌‌ای با دید کوتاه‌‌مدت جلوگیری می‌‌کند و نوعی ثبات و پیش‌‌بینی پذیری را برای نظام سیاسی به ارمغان می‌‌آورد.

پهلوی دوم با وجود برخی خدمات، کارنامه‌‌ای با خودکامگی زیاد به خصوص پس از کودتای مرداد سی‌‌ودو دارد. گویا مدت صدارت افراد در دولت‌‌های زمان او نیز با میزان چاپلوسی‌‌شان نسبت مستقیم داشته است! گروه‌‌های مختلف سیاسی این دوره شامل قشر محافظه‌‌کار سنتی، روشنفکران و کارگران وابسته به حزب توده و متجددین در قالب جبهه‌‌ی ملی به‌‌سان قیبله‌‌هایی بودند که با هم بیگانه‌‌اند. در فرهنگ عشیره‌‌ای افراد ابتدا درمورد هرکس می‌‌پرسند که جزو کدام دسته است، اهل کجاست و وابسته به چه کسی است. آن‌‌ها نمی‌‌توانند فرد مقابل خود را در فردیت خودش بشناسند و سپس پیوندهای فکری او را حدس بزنند. زیرا در فرهنگ عشیره‌‌ای، خویشاوندگرایی و پیوند براساس اطاعت، ارزش حساب می‌‌شود و پیوندهای فکری و منطقی مهجور است.

بیش‌‌تر تمایلات فرهنگی ناخودآگاه هستند و رویکرد انسان‌‌ها، در داشتن ثبات در آن‌‌هاست؛ از این رو تحولات فرهنگی بسیار پیچیده و زمان‌‌بر و به مسائل زیادی وابسته هستند. تحولی در بنیان‌‌های فرهنگی، قانونی و حزبی نیاز است. نظام آموزشی باید به جای سرکوب خلاقیت‌‌ها، سعی در ایجاد تغییر فرهنگی به سمت خصوصیاتی مانند عقل‌‌گرایی، نوآوری و نهادگرایی کند. محمود سریع‌‌القلم که ایده‌‌های این نوشتار را از کتاب «فرهنگ سیاسی ایران» ایشان وام گرفته‌‌ام، تحول در ساختار اقتصادی را نیز به همان اندازه یا حتی بیشتر حائز اهمیت می‌‌داند. منظور وی، مستقل‌‌شدن اقتصاد از دولت است. وقتی دولت قدرت سیاسی را در دست دارد، لازم است تا قدرت اقتصادی در اختیار مردم قرار گیرد و آن‌‌ها خود، تولید کننده و صاحب ثروت باشند. از این طریق است که دیگر دولت ولی‌‌نعمت مردم نخواهد بود بلکه واقعاً و در عمل، خدمت‌‌گزار آن‌‌ها می‌‌شود. در این شرایط، دست‌‌یابی به آزادی بیان و دموکراسی بسیار ممکن می‌‌شود. تجربه‌‌ نشان می‌‌دهد میزان باز‌‌بودن اقتصاد کشورها عامل مهمی در پدیدارآمدن دموکراسی و ثبات در آن‌‌ها بوده ‌‌است. متأسفانه ما ایرانیان در مقابل فعالیت‌‌های فرهنگی و اقتصادی، به فعالیت سیاسی تمایل بیش‌‌تری داریم؛ شاید به این دلیل که حوصله‌‌ی کار بلندمدت را نداریم و همچنین عمل نمایشی‌‌تر و متظاهرانه‌‌تر را ترجیح می‌‌دهیم.

در پایان این را باید اضافه کرد که سه خاصیت کلی فرهنگی؛ یعنی نقد، رقابت و مناظره نجات‌‌دهنده‌‌ی جامعه است. در یک جامعه‌‌ی بسته که اجازه‌‌ی نقد و بیان کاستی‌‌ها داده نمی‌‌شود، تفکرات سطحی حاکم می‌‌شوند. رقابت در همه‌‌ی عرصه‌‌ها مهم‌‌ترین محرک برای نوآوری و پیشرفت است. فرهنگ مناظره و مباحثه‌‌ باعث نزدیک شدن و تعدیل افکار گروه‌‌های مختلف است، به اجماع نظر کمک می‌‌کند و استدلال منطقی را اولین و آخرین راه برای تصمیم‌‌گیری قرار می‌‌دهد.

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.