یادداشت آخر

نیکی محمودزاده/ دانشجوی دوره‌ی کارشناسی رشته‌ی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف

یک.نتوانستم. راستش را بخواهی این‌بار هم مثل بارهای قبلی شد. می‌دانم. می‌دانم که برایم نوشته بودی که باید بتوانم یا حداقل سعی کنم به‌جای تظاهر به توانستن، واقعا بتوانم. این‌بار گیج شده بودم. انگار چیزی داخل مغزم جابه‌جا می‌شد و نمی‌گذاشت فکرهایم را جمع کنم یا حداقل حرف‌هایم را یک‌کاسه کنم که به آن‌ها بگویم: چه بدانم؟ انگار که یک مرغ پر‌کنده داخل کاسه‌ی سرم رها شده بود و فکرها را به‌هم می‌ریخت. حرف‌ها را هم. یادم نمی‌آمد. باورت می‌شود؟ روزها و ساعت‌ها دیگر یادم نبودند. همیشه و همه‌جا انگار میخ‌شان کرده بودم به مغزم، ولی این‌بار نتوانستم. باور کن راست می‌گویم. این ‌بار فضای سیاه کوچکی در مغزم بود که هیچ چیز دیده نمی‌شد، جز یک لکه‌ی نارنجی. نشد که بگویم.

دو.بیدار می‌شدی و سعی می‌کردی به یاد آوری. فکرهایت، یادهایت، خاطراتت و آدم‌هایت می‌دویدند و تو انگار چنگ می‌زدی به آخرین چیزی که از آن‌ها مانده بود که بِکشی‌شان سمت خودت و وقتی کامل‌شان را ببینی، شاید یادت بیاید. ولی سفت چنگ می‌زدی؛ وسط راه نخ‌شان پاره می‌شد. نصفه‌نیمه در یادت می‌ماندند یا اصلا یادت نمی‌ماندند. محو، تار، تلوتلو.

بیدار می‌شدی و کابوس بود، چه بود؟ هرچه بود تمام شده بود. به سبزی پرده چشم می‌دوختی که باد نسبتا گرم شب‌های مرداد تکانش می‌داد. یادت هست؟ هوای مرداد بوی ماندگی می‌داد همیشه. از بوی مرداد بدت می‌آمد. کابوس می‌دیدی؟ باز گیر کرده بودی؟ نمی‌دانم. بین تمام آن‌چه یادت نمی‌آمد گیر کرده بودی. تاریک نبود؛ نسبتا نارنجی بود. باز هم چهره‌ی آن‌همه آدم را نمی‌دیدی. یا لابد یادت نیست یا باز نمی‌توانی. راستش را بخواهی، حتی من هم از نتوانستن‌هایت خسته شده‌ام. دیگر تلاشی نمی‌کنم چهره‌ی آدم‌ها را یادت بیاورم. فقط نارنجی بود و بو و گرمای تن آدمی‌زاد می‌آمد. انگار تمام آدم‌ها از ابتدای تاریخ را توی همان لکه‌ی نارنجی جمع کرده باشی. یحتمل ماندگی گرمای مرداد هم علتش آن آدم‌ها بودند. آن همه آدم در یک لکه‌ی کوچک، لابد مجبور بودند برای فرار از آن فضای کوچک دائم در یکدیگر بلولند و بوی تعفّن‌شان خفه‌ات می‌کرد. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم بهتر شد که چهره‌شان یادت نیست. بوی مرداد، بوی ترسناکی‌ست. لابد چهره‌ی آن آدم‌ها هم مثل بوی تن‌شان ترسناک بود.

سه.بیدار می‌شدم و به سبزی پرده نگاه می‌کردم که در باد گرم تکان می‌خورد. چند وقتی‌ست شب‌ها از خواب می‌پرم. از تشنگی‌ست. می‌ترسم تشنه بمیرم. می‌ترسم دهانم باز خشک شده باشد و نتوانم حرف بزنم. حرف که راستش را بخواهی، منظورم این است که می‌ترسم نتوانم از خودم دفاع کنم. باز سؤال‌جواب کنند که «تو واقعا چشم‌های آن‌همه آدم را از کاسه درآوردی چون نگاه‌شان آزارت می‌داد و حتی از حدقه‌ی چشم‌های‌شان هم بوی ماندگی بیرون می‌زد؟» و باز چون نتوانسته‌ام حرف بزنم، بخواهند میخ نارنجی داخل چشم‌هایم فرو کنند و چون دهانم خشک شده بود، نتوانم فریاد بزنم که «یادم نمی‌آید!» و باز از خواب بپرم و باز تشنه باشم. دوباره کمی تشویشم کم شود و باز جیب‌هایم را به دنبال قرص‌ها بگردم و پیدایشان نکنم و باز چند چشم روییده‌ی کنار انگشت‌هایم را بِکَنم تا دیگر نگاهم نکنند و سر آخر وقتی می‌خواهم دفترچه‌ی کابوس‌هایم را از کشوی کنار تخت دربیاورم، قرص‌ها را هم آن‌جا پیدا کنم و چندتای دیگری از قرص‌ها را بالا بیندازم با آخرین قطره‌ی آبی که داخل بطری چند‌بار‌استفاده‌ شده‌بود، قرص‌ها را ببلعم و حس همیشگی ماندن قرص در گلو را داشته باشم. شاید هم بغض بعد هر کابوس باشد، دقیق نمی‌دانم. یعنی چون همیشه بعد کابوس‌هایم دوباره قرص‌ خورده‌ام، نمی‌دانم بغض است که پایین می‌رود یا قرص. سعی می‌کنم چشم‌هایم را ببندم و بخوابم. لابد باز هم به کابوس دیگری یا چه می‌دانم، به برزخ دیگری پرت می‌شوم و این‌بار گم شده‌ام. سرد است، خیلی سرد است، اما هنوز هم بوی ماندگی مرداد می‌آید. بوی ماندگی مرداد انگار سرتاسر جانم را گرفته. ببین، بین خودمان بماند، اما دوباره ردّ خون می‌بینم. گم شده‌ام و باز همه‌جا فقط شن می‌بینم و شن و من وسط طوفان شنی که خون همه‌جایش ریخته بود، گیر کرده‌ام و هیچ نمی‌بینم. قول داده بودم که ببینم، که چشم‌هایم را نبندم، که خواب نبینم، که در کابوس‌هایم پرسه نزنم. اما این‌بار باید چشم‌هایم را می‌بستم. به سرچشمه‌ی آن دریای خون لعنتی رسیده بودم که میان آن‌همه شن از زمین بلند شده به دست‌و‌پایم می‌پیچید. چشم‌هایت را چرا موقع رفتن فراموش کرده بودی؟ با آن‌همه خونی که از چشم‌هایت جاری بود، چه می‌کردم؟ باید برایم بنویسی تا یادم بیاید.

چهار.آخرین چیزی که در خاطرم مانده، صدای سرفه‌ای بود که صدای نفس‌های آرامت را می‌خراشید. می‌خواستم صدای نفس‌هایت را بشنوم.

شب بود و تب داشتی و صدای نفس‌هایت یک‌دست شده بود. از بیرون صدای سرفه‌ای می‌آمد. گاه و بی‌گاه؛ نمی‌دیدمش. یک جفت‌چشم برایش کنار گذاشتم تا ساکت شد. به گوش‌تیزکردنم ادامه دادم و به تشنه ازخواب‌پریدن‌هایت ادامه دادی. نمی‌دانم. لابد چیزهایی هست که حتی در خواب هم نمی‌توانی از آن‌ها فرار کنی. عیبی ندارد.

بیدار می‌شدم و به سبزی پرده نگاه می‌کردم که در باد گرم تکان می‌خورد. چند وقتی‌ست شب‌ها از خواب می‌پرم. از تشنگی‌ست. می‌ترسم تشنه بمیرم. می‌ترسم دهانم باز خشک شده باشد و نتوانم حرف بزنم. حرف که راستش را بخواهی، منظورم این است که می‌ترسم نتوانم از خودم دفاع کنم. باز سؤال‌جواب کنند که «تو واقعا چشم‌های آن‌همه آدم را از کاسه درآوردی چون نگاه‌شان آزارت می‌داد و حتی از حدقه‌ی چشم‌های‌شان هم بوی ماندگی بیرون می‌زد؟»

بیدار می‌شدی و روی آفتاب بی‌جان روی دیوار افتاده، به دنبال چشم‌ها می‌گشتی. چیزی روی دیوار نبود. جز چند باریکه‌ی نور. اما چشم، نه؛ گمان نکنم چشمی روی دیوار دیده باشم.

فکرهایم را کرده‌ام؛ دیگر تمایلی به نوشتن برایت ندارم. نمی‌دانم. شاید چون ترسناک شده‌ای. دائم رنگت می‌پرد، دائم از این خواب به آن خواب پناه می‌بری، دائم دستت داخل جیبت است و به دنبال قرص‌هایی می‌گردی که نیست. تمام انگشت‌هایت را زخم کرده‌ای. می‌گویی از کناره‌های انگشت‌هایم چشم می‌روید. زخم‌شان می‌کنم که دیگر نگاهم نکنند. از نگاه آدم‌ها می‌ترسم. پس چرا از نگاه من نمی‌ترسی؟ چندباری خواستم بپرسم. مثل تو شده‌ام. نتوانستم. مرض نتوانستن گرفته‌ام. انگار مسری است. جلوی آینه رفتم. جای چشم‌هایم خالی بودند. یادم نمی‌آید چه وقتی درشان آوردی. مهم هم نیست. دیگر نمی‌خواهم ببینمت. نمی‌توانم یعنی.

همراه این نامه کمی خون برایت می‌فرستم. چند شیشه. فقط نگذارشان جلوی باد گرم‌مانده‌ی مرداد. باد بوی خون را از داخل شیشه رد می‌کند و آن‌ها می‌فهمند و باز شب‌ها به سراغت می‌آیند. شب‌ها چند‌ قطره داخل چشم‌هایت بریز. قبل خواب هم آب بخور. انگشت‌هایت را هم به دنبال قرص داخل جیب‌هایت فرو نبر، همه را داخل کشوی کنار تختت گذاشتم که دیگر به بهانه‌ی گشتن توی جیب، انگشت‌هایت را زخمی نکنی. آخر می‌دانی، یحتمل انگشت‌هایت آخرین تصویری باشند که از خاطرم پاک شوند. از خاطر تمام پوست‌هایی که لمس کرده‌ای هم. می‌دانی، آدم دلش تنگ همه‌ی این‌چیزها می‌شود، اما سعی کن دیگر به یاد نیاوری. سراغ من را هم نگیر. مراقب خودت باش!

دیدارمان بماند به حلب. می‌بوسمت.

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.