یادداشت خودکشی


محمد زارع/دانشجوی دوره‌ی کارشناسی رشته‌ی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف

1.

خیلی روشن در خاطرم مانده، عید همین امسال بود، خبر سیل و مرگ از در و دیوار می‌ریخت و مردم شهر من شادمانه کنار مسیل شهر که پس از هشت سال پرآب شده بود، ایستاده بودند و خروش گل‌آلود و پرسنگ و چوب آب را با هیجان تماشا می‌کردند. عده‌ای هم نزدیک می‌شدند به کناره‌ی مسیر گذر آب و با تذکر بلندگو به دست‌ها باید کنار می‌رفتند. صدای آب هر جای شهر می‌آمد. بین شادی دسته‌جمعی حضور دوباره‌ی این همه آب و غم و نگرانی خبرهای ویرانی پشت ویرانی در نوسان بودم. توی خانه نشسته بودیم و چشم‌ها به صفحه‌ی گوشی‌ها قفل شده بود و هرازگاهی صدای غریدن آب، فریاد انسان و یا گزارش یک آقا یا خانم ترسان و هیجان‌زده را از شرایط محل زندگی‌اش می‌شنیدیم. سرها از گوشی‌ها بالا می‌آمد، نگاه به هم می‌کردیم و تصاویر و فیلم‌ها را به هم نشان می‌دادیم، کسی نظری می‌داد، لعنتی می‌فرستاد، خدا رحم کندی می‌گفت و باز از نو. توی همین حال و هوا بعضی به پچ‌پچه از خبر مرگ جوانی در شهر حرف می‌زدند. و من که جسته‌گریخته می‌شنیدم، فهمیدم ماجرا ماجرای یک خودکشی است. یک پسر جوان جان خود را ستانده است (و جان خود را که بستانی، دیگر نداری‌اش). اندک شنیدم از این ماجرا، حرف‌ها جریان‌های هوا بودند که از آهستگی راه خروج از گلو را نمی‌جستند، جمله‌ها از فرط تلاش برای مخفی بودن، نصفه‌نیمه شنیده می‌شدند که صحبت‌ها خصوصی باقی بمانند. من کم می‌شنیدم. کلمه می‌شنیدم از این‌ور و آن‌ور، سعی می‌کردم کلمه‌ها را کنار هم بگذارم ببینم چه خبر است. آن‌ها آهسته حرف می‌زدند، در گوشی، با چشمان از تعجب گرد، با نمی‌دانم و پناه بر خدا، تا امکان کتمان باقی بماند. تا آبروی جوان بنده‌خدا- بخوانید آبروی خانواده‌ی جوان بنده‌خدا- نرود. و از بین همان کلمه‌های لخته‌لخته می‌شنیدم که می‌پرسیدند، مشکل اعصاب نداشت؟ فلان‌جا دکتر نمی‌رفت؟ معتاد نبود؟

مدت درازی است که دارم تمرین می‌کنم از دست مردم عصبانی نباشم. از دست فلانی که فلان‌جا آن حرف بی‌رحمانه را زد، از دست آشناها که صد من یک غاز تحلیل می‌کنند، از دست خانواده‌ام عصبانی نشوم وقتی نمی‌دانند. وقتی فرصتی نبوده است که بدانند و وقتی این‌همه در ذهن من معصوم‌اند و بی‌خبر و بی‌پناه، عصبانی نباید بشوم. نتوانستم. تقصیر را حتی اگر نخواهی به گردن کسی بیندازی، اشکال کار را حتی اگر بنیادی‌تر از این حرف‌ها ببینی، عصبانی نمی‌توانی نشوی. بلند شدم رفتم بیرون. خورشید ناپیدا رو به غروب بود، پنجم یا ششم عید، ابرها خاکستری و سرتاسری و باران آرام شده بود، ولی هنوز پیوسته می‌بارید. آن‌ها روششان این است. آن‌ها این طور یاد گرفته‌اند. ما نیاز داریم که هر محوشدنی را، هر مرگی را، خاصه اگر خودخواسته باشد، یک‌جوری توجیه کنیم. علت باید منحط باشد. بیماری روانی و اعتیاد منحط است. آدم زیر بار بیماری روانی و نئشگی تخدیر توانایی تشخیص این را که نباید بمیرد از دست می‌دهد. چون این یک اصل است. نباید بمیری. آدم سالم که نمی‌رود بمیرد. و آدمی که کشت خودش را، حتماً یک جای کارش بدجوری می‌لنگیده. و اصلاً مهم نیست چرا خودش را کشت. و نباید راجع به آن حرف زد. او ضعیف بوده، بیمار بوده، معتاد بوده، درست راهی است که ما می‌رویم. ما که می‌خواهیم زنده بمانیم و به نظرمان تصمیم بر زنده‌ماندن کاملاً عاقلانه است. و بهتر است هر چه سریع‌تر برچسب‌هایمان را درآوریم، علت مرگ هم که یا اعتیاد بوده است، یا بیماری روانی، یا هر دو. علت بیماری روانی و اعتیاد هم که بی‌خیال، بیایید سریع‌تر خاکش کنیم. ذره‌ای تردید نباید کرد. ثانیه‌ای نباید عمیق شد. ما باید زنده بمانیم.

مادر داغ‌دیده‌ای سه سال پیش، زنگ زده بود به یک شبکه‌ی تلویزیونی، گریان و با صدایی که به زور درمی‌آمد، که از کارشناس برنامه بپرسد حالا که پسر نوجوانش خودکشی کرده و همه می‌گویند به جهنم می‌رود، چه خاکی باید به سرش بریزد. روح پریشان یک پسر نوجوان را، آیا می‌شود از عذاب جاویدان نجات داد؟ روح یک مادر بی‌فرزند را، این سؤال پریشان می‌کند.

من از این روایت‌ها که نقطه‌ی ثقلش پوشیده نگه داشتن رنج دیگری، بی‌اهمیت جلوه دادن آن است، می‌ترسم. این هم نوعی از ساده‌انگاشتن مرگ دیگری است. مثل رند کردن رقم کشته‌شدگان یک انفجار حال آدم را بد می‌کند.

من از این روایت‌ها که نقطه‌ی ثقلش پوشیده نگه داشتن رنج دیگری، بی‌اهمیت جلوه دادن آن است، می‌ترسم. این هم نوعی از ساده‌انگاشتن مرگ دیگری است. مثل رند کردن رقم کشته‌شدگان یک انفجار حال آدم را بد می‌کند.

2.

همین دو ترم قبل، سر یکی از کلاس‌های دانشگاه، نمی‌دانم چطور شد که بحث خودکشی یک دانشمند را یکی از بچه‌ها میان ارائه‌اش پیش کشید. استاد جوان نه درنگی کرد، نه گذاشت حرف بنده‌خدا منعقد شود، قاطعانه گفت خودکشی کار آدم‌های ضعیف است. راه حل مشکلات که خودکشی نیست، آدم نباید جا بزند. مبارزه باید کرد، با شرایط کنار باید آمد اگر عوض کردنش سخت است. بعد هم رفت سر درس دادنش و فرصتی نشد کسی پاسخی بدهد. تا آخر کلاس بدجوری رفتم توی فکر. مطابق عادت خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنم که راحت‌تر بگذرانم، اما انتهای درخت‌ها در زمینه‌ی سرخ‌ آجری به نظرم زشت آمدند. حتی نخواستم بعد از کلاس با استاد حرف بزنم. عصبانی شده بودم. برایم تهوع‌آور بود که نسخه‌ی زندگی این همه انسان این‌طور بسته شود. آن‌ها رنج کشیده بودند، حالا به هر دلیلی. آن‌ها تنها و فلج‌شده، در تیرگی بی‌پایان بودند. ممکن است به کسی چیزی نگفته باشند که مزاحمی نداشته باشند، و تلخ‌تر، ممکن است گفته باشند و کسی اهمیتی نداده باشد. آن‌ها شاید حتی معتقد نبودند که دیگر چیزی درست نمی‌شود، شاید حتی فکر نمی‌توانستند بکنند از درد. و ببینید چه مایه درد نیاز است که آدم از زندگی‌اش بگذرد. هر آن‌چه ما داریم، زندگی است. و ببینید چه مایه شجاعت نیاز است، تا تنها دارایی‌مان را بی‌خیال شویم. حتی ممکن است فرد مطمئن نباشد با مرگ وجودش به پایان می‌رسد، اما باز از فرط رنج تصمیم به تمام‌کردن این زندگی گرفته باشد. و من از این حکم کلی یک‌دقیقه‌ای و از این جملات مهوع پلاستیکی و عنوان کلی مشکلات زندگی که باید با آن‌ها کنار آمد، عصبانی شده بودم.

3.

ممکن است از دو پاره‌ی پیشین، این‌طور برداشت کنید که تنها می‌خواهم بگویم خودکشی عوامل و شرایطی دارد که باید در نظر گرفته شود، نباید رویش خاک پاشید، نباید نسخه‌ی فردی را که خودکشی می‌کند سریع پیچید. این‌ها درست، ولی می‌خواهم بپرسم چرا نمی‌شود از حق گرفتن جان خود دفاع کرد؟ چرا نمی‌شود این اصل لزوم زنده ماندن را زیر سؤال برد؟ و ابداً قصد ندارم به نوعی از خودکشی که با هدف ایثار یا اعتراض انجام می‌شود تکیه کنم. فکر می‌کنم ما نمی‌توانیم جای فرد دیگری راجع به زندگی‌اش تصمیم بگیریم. غم و خشم خیلی وقت است که فراوان دور و بر ما چرخ می‌زند، ولی درجاتی از محصور شدن در سیاهی، اندازه‌هایی از رنج وجود دارد که قطعاً ما تجربه نکرده‌ایم. ممکن است زندگی برای کسی غایتی داشته باشد، برای دیگری آمیزه‌ای از رنج بی‌پایان و سؤال‌هایی باشد که اطمینان دارد به پاسخشان نمی‌رسد. کسی را دیده‌اید تا به حال که آن‌قدر فرسوده باشد از رنج روان، که راه نتواند برود؟ نه که قوه‌ی تعقلش را از دست داده باشد، اتفاقاً کاملاً می‌فهمد به چه روزی افتاده است. پیرمرد یا پیرزنی که می‌داند دوران زوالش شدت گرفته، ضعف تنش از حد گذشته و بیماری رو به گسترش است، وقتی نمی‌خواهد سربار دیگران باشد، و حتی تلخ‌تر، وقتی کسی قرار نیست به او رسیدگی کند، وقتی می‌داند دیر یا زود کار تمام است، نمی‌شود به مرگ خودخواسته‌اش احترام گذاشت؟ آقای ارنست همینگوی تنومند، شکارچی ماهر، با تجربه‌ی حضور در دو جنگ جهانی، در چه شرایطی بود وقتی با همان دولول ساچمه‌زنی که پدرش با آن خود را خلاص کرده بود، کلک خودش را کند؟ بین شجاعت و زنده‌مانی لزوماً رابطه‌ای برقرار است؟

من از این روایت‌ها که نقطه‌ی ثقلش پوشیده نگه داشتن رنج دیگری، بی‌اهمیت جلوه دادن آن است، می‌ترسم. این هم نوعی از ساده‌انگاشتن مرگ دیگری است. مثل رند کردن رقم کشته‌شدگان یک انفجار حال آدم را بد می‌کند.

4.

زمان‌هایی بوده که من هم فکر کرده‌ام نباشم دیگر. نمی‌خواهم این چیزها را پنهان کنم، می‌خواهم اهمیتی ندهم بقیه چه فکری راجع به من می‌کنند. حالا به هر دلیلی این کار را نکرده‌ام، فکر می‌کنم هیچ‌وقت واقعاً نخواسته‌ام. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام از زندگی کاملاً دل بکنم. همیشه وقتی می‌خواستم جدی‌جدی به این راه‌کار فکر کنم، دیدم ذهنم به کوچک‌ترین داشته‌هایم در زندگی چنگ می‌زند که نه. زجر روان ولی کم ندیده‌ام. چشم‌هایی دیده‌ام که با نگاه کردن به اعماقش آدم وحشت می‌کند آن‌قدر که هیچی نیست. گیرکردن در چهاردیواری، آدم رنجوری که هرچه تلاش می‌کند خلاص شود نمی‌تواند، کم ندیده‌ام. بروید ببینید هزینه‌ی یک جلسه‌ی روان‌کاوی یک روان‌کاو خوب چه‌قدر است. دوستانی دارم که خانواده‌هایشان بیماری روانی را اصلاً بیماری حساب نمی‌کنند، به نظرشان لوس‌بازی است. و علی‌رغم همه‌ی تردید‌هایم، خودکشی هنوز برایم یک سویه‌ی رهایی‌بخش آرام‌کننده دارد. تجربه برایم ثابت کرده که من بیش از این‌ حرف‌ها بندی زندگی‌ام، اما خودکشی یک دکمه‌ی قرمز است که فشارش می‌دهی و همه چیز تمام می‌شود یا حداقل شکل دیگری به خود می‌گیرد. این حرف‌ها را هنوز هم با ترس و لرز می‌نویسم. و یک بار پاک کردم، دوباره نوشتم. عصبانی که نه، اندوهگین شدم. لپتاپ را بغل زدم آمدم به بالکن، شب شده و الان آسمان را نگاه کردم دیدم ابر است. تازه اول پاییز است و بارانی هنوز در تهران نباریده. باید بروم به یکی دو تا دوست زنگ بزنم و حالی بپرسم. یاد بعضی‌ها را امشب باید زنده کنم. خرده‌کارهایم را انجام بدهم، کتابی ورق بزنم. زود بخوابم و حواسم باشد قبل خواب خیلی فکری نشوم. اول باید این یادداشت را بفرستم برای فرزاد. و شاید قبل از خواب دوش بگیرم. و حواسم باشد زیر دوش خیلی فکری نشوم.

برای ورود به کانال پیام‌رسان تلگرام دوهفته‌نامه‌ی دانشجویی «داد» کلیک کنید.