وقتی ده سالم بود، مطالعه تاریخ را شروع کردم. دانستن گذشته این کشور، آن گذشته پرشکوه از ایرانی که روزگاری نه یک قدرت معمولی که یک تمدن شگفتانگیز بود، برایم جالب بود. میرفتم کتابخانه، مینشستم و کتابهای تاریخی که داشت را قدم به قدم میخواندم. از مادها، هخامنشیها و سلوکیان تا برسیم به حمله مغول و ویرانیهای پس از آن و تکه تکه شدن ایران در دوره قبل از صفویه.
هرچقدر که جلوتر میرفتم، این سرزمین برایم دوست داشتنیتر میشد. کشوری که در گذشته بودیم، شکوه بسیاری داشت و از آن مهمتر، اندیشمندان و دانشمندانی داشت که هربار که دربارهشان میخواندم، به بودن در این کشور و در این سرزمین افتخار میکردم. آن موقعها، دو نفر برایم خیلی برجسته بودند: خوارزمی که ابداعاتش در ریاضیات برایم جالب بود و خیام که جهانبینیاش را دوست داشتم و اشعارش، پاسخی بودند به همه سوالاتی که در آن سن و سال برایم پیش میآمد.
از آن سالها، حدودا ده سالی کم و بیش میگذرد. ایرانی که روزگاری بزرگ میپنداشتمش، این روزها حال و روز خوبی ندارد. نزدیک به هفت سال است که تورم بالای 40 درصد تثبیت شده، بخش عظیمی از مردم این کشور در زیر خط فقر قرار گرفتهاند، تمام سالهای گذشته ایران و جامعهاش به خبرخوانی درمورد مذاکرات بین ایران و آمریکا طی شده و امسال هم که بد پشت بد رخ داد: اسرائیل به ما حمله کرد، مشکلات اقتصادی ایران تشدید شد، یک آشوب تمام عیار داخلی داشتیم و هزاران نفر را از دست دادیم و حالا، مذاکراتی آغاز شده که هیچکس نمیداند نتیجهاش چه میشود و خطر جنگ جدید هم وجود دارد.
این روزها، دیگر این ایران را دوست ندارم. دوست دارم در یک کشور جزیرهای آن گوشه دنیا میبودم که نه نفتی دارد که بخواهند غارتش کنند، نه اهمیتی در جهان دارند و نه قدرت تاثیرگذاریای و تمام آنچه که دغدغهشان است، گرفتن ماهی است و تجارت و مواردی نظیر اینها و حتی اگر بروی از مردمشان بپرسی وزیرخارجه کشورشان کیست، نمیدانند. نه ایرانی که امروز، شنیدم که مسئول خوابگاه دانشگاه هم گفته اگه مذاکرات خوب پیش برود کلاسهایتان حضوری است و اگر نه، مجازیاید و به نظر میرسد که حضور و دوام کلاسهای درس دانشگاهمان نیز به مذاکرات مزخرف و همیشگی با آمریکا گره خورده است!
ماجرا اما این است که حضور در دانشگاه هم مزخرف خواهد بود. محل تحصیل ما، پر میشود از افرادی که دارند درباره مسائل سیاسی صحبت میکنند و البته که نه میدانند که چه میگویند و نه وقتی کسی برایشان توضیح میدهد که آن مفاهیمی که میگویند چیست، گوش میدهند و به ذلیلانهترین شکل ممکن در مخالفت با آنچه که کشتار میدانند، به پیروی از کسی میروند که پدرش دستش به خون مردم این کشور آلوده بوده و خونریزیهایش در آذربایجان و کردستان و خوزستان و سرکوب عشایر در ایران را، کمتر کسی در آن خطه فراموش خواهد کرد.
تازه بماند که در پی سقوط حکومت هستند: حکومتی که همین الان هم هیچ وجود خارجی ندارد و تمام کنترلش بر جامعه را از دست داده و فعالیت بازار و دانشگاه و کار کردن روزانه افراد، گره خورده به اینکه ترامپ در تروث سوشیال چه پیامی میگذارد و چه چیزی درباره ایران میگوید و هیچ کسی هم نمیداند که انجام کارهایی اداری یک اداره و خرید و فروش افراد در بازار، چه ربطی به ترامپ و مذاکرات نمایشیاش با جمهوری اسلامی دارد؟ بدتر از آن هم رسانههای داخلی است که تمام تلاش خود را برای پوشش گفتههای ترامپ میکنند و برخیشان هیچ پوشش خبری برای اقدامات رئیسجمهور پزشکیان ندارند. گویی ترامپ رئیس جمهور ایران است و پزشکیان رئیس جمهور آمریکا!
خلاصه آنکه وضعیت جالبی نیست و تنها چیزی که میخواهم همان دعای مشهور داریوش است و کاش ایران، از گزند دشمن خارجی، دروغ و ریاکاری و خشکسالی چند ساله، رهایی یابد!