شاد، همچون لحظاتِ پیش از مرگ

امروز کمی در ماشین معطل شدم، در این بین گفتم برای چندمین بار در طول زندگی‌ام بروم زندگی‌نامه مختصر از فئودور داستایفسکی مرحوم را بخوانم، این روزها دارم بیچارگانش( مردم فقیر) را می‌خوانم.

داستایفسکی جزو کسانی است که پختگی در کلام، راستین بودن حرف، عمق نظر و روان بودن جملاتش، حتی جملات ترجمه، جزوی از کتابش هست و وقتی حرفی می‌زند نمی‌شود که به این سادگی ها نادیده گرفت.

خلاصه‌اش این است که در یک مراسم اعدام الکی او را می‌برند تا اعدام کنند اما خودش نمی‌ماند که این مراسم دروغی بیش نیست، اما او واقعا فکر می‌کرد که خواهد مرد، توصیفش برای وصف آن لحظات اینگونه است:

به خاطر ندارم که در هیچ لحظه دیگری از عمرم به اندازه آن روز خوشحال بوده باشم.

این روزها به دلیل کار زیاد زمان فکر کردن ندارم و بیشتر هرچه در سرم آمد را سعی می‌کنم بنویسم، دیروز روی داربست به این نکته پی بردم؛ نکته یا سوال قبلی من این بود که چرا آن‌هایی که سعی می‌کنند خودکشی کنند دو ساعت آن بالا منتظر می‌مانند، خب اگر قرار است خودکشی کنی، دیگر چرا آن قدر معطل می‌کنی تا همه بفهمند و بیایند نجاتت بدهند؟ روی داربست فهمیدم که به قول معروف جفت می‌کنند، میترسند، و نه توان برگشت دارند و نه توان خودکشی، خشک می‌شوند و کسی باید بیاید نجاتشان دهد.

خاطره دیروز با امروز در هم عجین شد، با مقایسه کردن این دو به چیزهای جالبی آدمی پِی می‌برد

مرگ چیز ساده و عجیبی‌ست.

شبیه الوارهایی هست که روشون راه می‌ریم، رو داربست
شبیه الوارهایی هست که روشون راه می‌ریم، رو داربست