شمارهٔ ۱۱۲ | بالبداهه | کوروش م عبدی
تا بوده و نبوده، زندگی همواره داستانهای عجیبی مینویسد. در تکاپو هستم تا واژگان را به بند کشم، اسیر خود کنم تا با چینش آنها که پشتسرهم به یک صف میشوند، اندر احوالات این روزهایمان بنویسم؛ اما افسوس این قلم نیز یاری نمیدهد. برعکس، این مرتبه من خود را به دستشان میسپارم تا همراهشان باشم، هرکجا که راهیاند؛ در این جریان سیال ذهن و هرآنچه که پشت پیشانیها پنهان است؛ پیشانیهایی بهمثابۀ نقاب.
این منم که در زندان تقویم نهفتهام و در گذر کاروان ایام، جامانده. هنوز مدتزمان زیادی از آن روز غبارآلود نگذشته که دریافتیم عاقبت، خیاط هم افتاد در کوزه. دانشگاه هم هدف اصابت شلیک قرار گرفت. آنجا آخرین پناهگاه و خانۀ امن ماست. کلاً دوری از خانه همیشه سخت بوده؛ جمله ساده است: از خانه رانده شدهایم. خانه برای همگان جا داشت.
پیش از این هم یاد شده بود که واقعاً احتمالش بسیار بالاست که دلتنگ آن چیزی بشوید که روزی از آن نفرت داشتید. دفعات بسیار زیادی پیش آمده بود که شخصاً از دانشگاه و هرچیزی راجعبه آن نفرت پیدا میکردم و دنبال روزنهای برای قرار که نه، برای فرار میگشتم. اکنون، همان زمان موعود فرارسید. همان موعدی که باری دیگر، دلتنگ خانهمان هستم؛ احتمالاً هستیم. وقتی دلتنگیم سراغی میگیریم از یکدیگر، با هم ارتباط میگیریم. دریغ از روزی مانند این روزها که راه ارتباطاتمان هم به بیراهه کشیده شود.
در زمان نگارش این متن، بیشتر از دو ماه است که از یکی از بدیهیترین حقوق شهروندیمان محرومیم. زمان بهخودیخود تعیینکنندۀ خیلی چیزهاست. بهمرورزمان، همین بس کافی است که اندکی آبها از آسیابها بیفتند؛ البته کلاً اگر آبی باشد که این چرخ آسیاب بچرخد! همین حالا هم همهمان پریشان از آیندهای بهشدت مبهم و نامشخص که کسی قادر به پیشبینی آن نیست. کسی میداند چه باید کرد؟
عجب تکلیف سنگینی است این بلاتکلیفماندن. هرکس را که میبینی، سردرگریبان است و حیران. الکترونها را که میبینی (شما بهتر در جریان هستید؛ آیا تابهحال کسی الکترون دیده؟)، میان اینجاوآنجا، هراسان در رفتوآمد هستند و بیقراری بنیاد وجود آنهاست؛ همگی به این شباهت با آنها رسیدهایم. نیازی به گفتن نیست که چقدر روزگار عجیبی را سپری میکنیم. ساعات و دقایق، سخت سپری میشوند. عقربهها منجمد شدهاند. ما تاروپودیم و کنار یکدیگر، جامهای را تشکیل دادهایم که جامعهمان را ساخته است. امید، رنگ این تاروپود ماست؛ چیزی که به همۀ ما رنگ دوام و انسجام بخشیده؛ اما چه حیف که دائماً در برابر هجمۀ دژخیم، سپر سخت این روزگار رنگ میبازد. بهراستی که امید چه رنگی است؟ به سیاهی تاریکی شب؟ به قرمزی لالههای واژگون که در غم سیاوشان اینچنین سرافکنده میرویند؟ به سبزی بهار رؤیا؟ به سفیدی لالایی مادر یا به رنگ آبی آسمان دلها؟
سعی بر این بود که از این مورد برحذر باشیم؛ اما این داستان رنج و درد ماست. کسی میداند که آیا رنج و درد را با چه چیزی میشمارند؟ حدس میزنم کودکی که بادبادکش پاره شده، با دستان کوچکش اندوهش را میشمارد؛ پدری با شرمندگیهایش؛ کارفرمایی با از نانخوردن انداختن اجباری کارمندانش و فرزندی با ناامیدی از بیتوانیاش. هر تاری و هر پودی، به یک شیوه اندوه میشمارد؛ با زبانها و روشهایی متفاوت از هم. این شمارش چقدر شبیه الگوها شد. مطمئنم هیچکس نیست که بخواهد با قدر نسبت صفر، این شماردن را ادامه دهد. نامش اصلاً بیدلیل قدر نسبت نیست؛ اندازهای است معین که به نسبتهای پیشین وابسته است. کاش میشد قدر نسبت اندوههایمان را کمتر میکردیم، در این روزها که محتاجتریم به حفظ امید؛ با هر رنگی که دارد و خواهد داشت.
دانشگاه حالا آجرهای شکستۀ بیشماری دارد؛ چند بار که تصاویرش را از قاب گوشی دیدم و حالا که در پیرامون خود میبینم. آن آجرهای قرمز شکستهای که در شریف ملاحظه فرمودید، فقط از جنس خشت و گل نبودند؛ آنها ما هستیم. تا وقتی که کنار هم جامۀ تن شریف را تشکیل داده بودیم، هر آجر سر جای خودش بود. اکنون که پیش هم نیستیم، هر آجر بیقرارانه در جایی پراکنده افتاده؛ هرجایی در سراسر ایران. قلبهایمان شکستهاند، آجرها نیز؛ قلبهای آجری و قرمز. مثل یکدیگر کنار هم ایستادهایم به سرخی اناری ترکخورده.