شمارهٔ ۱۰۹ | خشت دوم | بهینا عطائی
«میلان کوندرا» در کتاب «بار هستی» مینویسد: «کسی که مدام خواهان ترقی است، باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن یا تمایل به سقوط؟» و من به خودم نگاه میکنم که حتی کتاب را از سر گیجومنگی باز کردهام تا بخوانم. موقع خرید حتی مجذوب نامش بوده و با خود میگفتم بخوانم شاید که سری شوم در سرها، شاید که لایق شوم برای حیات و اوج بگیرم تا انتهای امکان.
ترس از افتادن؟ برای من همیشه انگار سکون معنای سقوط داشته و گاهی لرزه بر جانم افتاده که اگر تنها لحظهای بایستم، زمین مرا خواهد بلعید و با تمام اجزایم مابین حسرتها خرد خواهم شد؛ بااینحال هرچه بالاتر میروم، ششهایم خفهتر میشود از هوای رقیق ارتفاع. سرگیجه، شاید همین اشراف بر این باشد که سکون یا صعود هیچیک آرامم نمیکنند و نشاید که تمام لحظاتی که میخواستم مانع از مرگشان باشم، در لابهلای بالارفتن از پلههایی که کسی نمیداند از کجا آغاز شدهاند و به کجا ختم میشوند، از بین رفته باشند؟
آنچنان محو اوج شدهام، انگار بخشی از من دوست میدارد معنا را در کمال ببیند. هرچند هربار که نزدیک میشوم، عقب مینشیند. به افق میماند؛ چنان دور که میشود در تمنایش مجنون شد.
افتادن هرچه باشد، ترسناکتر از سکون نیست. ماندن، مرا وادار میکند به نگاهکردن در آینۀ بیجان زندگی؛ در آینهای که نه اثری از مدالهای طلایی و پرزرقوبرق در آن است و نه نشان از سرنوشتی نیکو، تنها چهرۀ خستهای را بازتاب میدهد که هنوز نمیداند چرا میخواهد بیشتر باشد.
کوندرا همچنین اشاره به «میل به سقوط» دارد؛ همان میلی که انگشتانم را برای شیون در این چند خط میرقصاند. همانی که مدام در زیر گوش پرنده زمزمه میکند: «دیگر بال نزن.» مدام دنبال دلایل فلسفی و دنیوی میگردد که دیگر تقلا نکن، غوطهور شو در میان امواج و دیگر شنا نکن، بگذار رها شوی، بگذار بیفتی و هیچ نشوی. همان صدایی که وعدۀ آرامشی را میدهد که هرگز در صعود نصیب نمیشود. در سقوط، اختیار از میان میرود و چه وسوسهانگیز است مرگ تردید.
شاید سقوط نجات باشد، شاید فساد، شاید اوج حقیقت باشد و شاید تنها شکلی از فرار. نمیدانم، تمایل بشر به «ترقی» را هم از بنیان نمیدانم و شاید همین ندانستن، آخرین نشانۀ زندهبودنم باشد. پیش میروم و دریا مرا میطلبد؛ اما غرق نمیشوم.