ویرگول
ورودثبت نام
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»، نشریۀ انجمن علمی-دانشجویی دانشکدۀ مهندسی شیمی و نفت دانشگاه صنعتی شریف / کانال تلگرام ما: https://t.me/dardaneshkadeh
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

مردمان دریا

شمارهٔ ۱۰۹ | سرمقاله | حنانه میرزایی

دریا را نمی‌توان تنها با تماشای موج‌هایش شناخت. هر مسیری، هرچقدر هم شبیه راه‌های دیگران باشد، طوفان و موج خود را دارد؛ اما آنکه پیش‌تر سفر کرده، نشانه‌هایی به‌جا می‌گذارد، سخنی یا تجربه‌ای که شاید در روزگار پرتلاطم دریا به کار بیاید. پرسیدن از راه‌رفتگان، چراغی است بر لبۀ تاریکیِ ندانستن؛ نه برای آنکه از همان مسیر برویم، بلکه برای یافتن کرانۀ خود در این آبی بی‌انتها.

تا دو سال قبل، لب ساحل قدم می‌زدم و دریا و مردمانش را تماشا می‌کردم. قایق‌های کوچک و بزرگشان را می‌دیدم که دل موج‌ها را می‌شکافند. من یک دریاآموز جوان بودم و می‌دانستم روزی باید به دل آب رخنه کنم. هر صبح با اشتیاق می‌دیدم که مردمان دریا  بادبان‌ها را می‌افرازند و باد را در چنگ گرفته و پیش می‌رانند. بعضی‌هایشان بامهارت بودند؛ استادانه ریسمان‌ها را می‌کشیدند و باد را بردۀ خود می‌کردند. بعضی‌ قایق‌کوچک‌تری داشتند یا ناشیانه می‌راندند. با خود می‌گفتم: «نباید چنین می‌کردی! باید طناب را از آن‌سو می‌کشیدی تا...»

ساده‌دل بودم؛ صبحی رسید که قایقی به من دادند و گفتند: «این تو، این موج‌ها و این هم قایق.» باذوق به آب زدم. باد بود که در موهایم می‌وزید و خورشید که در افق دریا بر روی سطح آب ذوب می‌شد و ریسه‌های طلا را با موج‌ها آغشته می‌کرد؛ اما با نگاهی به پشت‌سر فهمیدم تنها مانده‌ام. موج‌ها زمین تا آسمان فرق دارند با شن.

در آبی بی‌پایان گم شدم. خشکی پیدا نبود و هر طرف افق در بی‌کران. طوفان که می‌آمد، نمی‌دانستم به کدام‌سو روم و آفتاب داغ که می‌تابید، کورسویی از مسیر نمی‌یافتم. حیران و وامانده بر روی تکه‌چوبم افتاده بودم که ناگهان سایه‌ای بالای سر خود حس کردم. چشمانم را باز کردم و یکی از مردمان دریا را دیدم. به رویم آب خنک ریخت و گفت نامش بامداد است. گفت می‌داند که هیچ‌چیز نمی‌دانم، چون خودش هم زمانی‌ که پا به دریا گذاشته بود، نمی‌دانست. دستم را گرفت و کرانه‌ای را نشانم داد و گفت فکر می‌کند آن افق، مسیرش باشد. برایم از این گفت که قایق‌ران‌هایی که با آن‌ها دیدار کرده، هرکدامشان برایش تعریف کرده‌اند که چه از سر گذرانده‌اند و چگونه مسیرشان را یافته‌اند. از تجربه‌های خودش گفت و همراهش شدم. یاد گرفتم چطور میان موج‌ها بادبان برافرازم و باد را در آغوش بگیرم. ستارگان راهنمای شب را به من معرفی کرد و افسانه‌هایی از قایق‌ران‌های بزرگ.

در نهایت، مسیر ما از هم باید جدا می‌شد و کرانه‌های متفاوتی را در پیش می‌گرفتیم؛ اما حالا چیزهایی می‌دانستم که پیش از ملاقات با بامداد، جوهره‌ای از آن نداشتم. سکان را چرخاندم، بادبان را کشیدم و پیش راندم به‌سمت افق؛ می‌دانستم در راه اگر به مشکلی خوردم، می‌توانم یکی از مردمان دریا را بیابم و از تجربه‌هایش بپرسیم.

تجربه
۲
۰
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»
نشریۀ دانشجویی «دردانشکده»، نشریۀ انجمن علمی-دانشجویی دانشکدۀ مهندسی شیمی و نفت دانشگاه صنعتی شریف / کانال تلگرام ما: https://t.me/dardaneshkadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید