زمانگویهها | قسمت سوم | محمدحسین هاشمی
در قسمت دوم از این فصل زمانگویهها، به مقدمات شروع جنگ قادسیه و همینطور اقدامات اولیهای که رستم برای پیشگیری از وقوع جنگ انجام داد، پرداختیم.
رستم تمام آنچه را که دستیابی ترجیحی به صلح لازم میدانست، به امید اینکه از جنگ و کشتهشدن هزاران تن جلوگیری کند، در نامهای نوشت و بهسوی وقاص فرستاد.
نگه کن بدین نامۀ پندمند
مکن چشم و گوش و خرد را به بند
چو نامه به مهر اندر آمد بداد
به پیروز شاپور فرخنژاد
بر سعد وقاص شد پهلوان
از ایران بزرگان روشنروان
همه غرقه در جوشن و سیم و زر
سپرهای زرین و زرینکمر
وقاص نامه را خواند و سخنهای فرستادۀ رستم را شنید و تصمیم گرفت. او حتی بعد از فهمیدن نیت نیک رستم و سپاهیانش هم دست از جاهطلبی برنداشت. رؤیاپردازی رسیدن به خاک ایران و گسترش آنچه به خیال خود تعالی میدانست، قدرت تفکر را از او گرفته بود. سپس او جواب خودش به نامۀ رستم را بیان کرد. وقاص طبق معمول ابتدا از اسلام تمجید کرد و مدعی شد که برای ترویج اسلام خود را موظف به عمل میداند.
همین پاسخ بهخوبی به آنچه گفتیم مهر تأیید میزند:
خلفای اعراب پیش از آنکه به دنبال غارت و ثروت باشند، دنبال ترویج عقاید خود با نفوذ و ریشهدوانی در فرهنگ و تمدن و تفکر ایرانی بودند.
به تازی یکی نامه پاسخ نوشت
پدیدار کرد اندراو خوب و زشت
ز جنی سخن گفت، وز آدمی
ز گفتار پیغمبر هاشمی
ز توحید و قرآن و وعد و وحید
ز تأیید، وز رسمهای جدید
ز قطران وز آتش و زمهریر
ز فردوس، وز حور، وز جوی شیر
ز کافور منشور و ماء معین
درخت بهشت و می و انگبین
و در ادامۀ نامۀ خود، رستم و شاه ایران را تهدید کرد که اگر خواستههای آن را نپذیرند، وارد جنگی بزرگ خواهند شد. سپس نامه را به نزد فرماندۀ ایرانی، رستم فرخزاد فرستاد.
هر آن کس که پیش من آید به جنگ
نبیند بهجز دوزخ و گور تنگ
بهشت است اگر بگروی جای تو
نگر تا چه باشد کنون رای تو
به قرطاس مهر عرب برنهاد
درود محمد همی کرد یاد
رستم نامه را خواند و بر خشمش افزوده شد. او بیش از پیش بر این حقیقت پی برد که چیزی که وقاص و سپاهش بهدنبال آن بودند را نمیشد با مصالحت و گفتوگو حل کرد. اکنون سخن وقاص، سخن شمشیر و نیزه نبود؛ بلکه گستاخی او در صحبت راجعبه تمدن این سرزمین کهن و گزافهگوییهای او، تمام تلاشهای رستم برای گفتوگو را بیاثر کرده بود. اکنون رستم راهی جز جنگ و مقابلۀ نظامی با اعراب جاهطلب نمیدید. او دستور داد تا سپاهیان برای رویارویی با لشکر وقاص و شمشیر زهرآلودشان، آماده شوند.
بپیچید رستم ز گفتار اوی
بروهاش پرچین شد و زردروی
چنین داد پاسخ که او را بگوی
که نه شهریاری، نه دیهمجوی
ندیده سر نیزهات بخت را
دلت آرزو کرد مر تخت را
سخن نزد دانندگان خوار نیست
تو را اندر این کار دیدار نیست
اگر سعد با تاج ساسان بٌدی
مرا رزم او کردن آسان بٌدی
ولیکن بدان که اخترت بیوفاست
چه گویم، که امروز روز بلاست
تورا گر محمد بود پیشرو
به دین کهن گویم از دین نو
تو اکنون بدین خرمی بازگرد
که جای سخن نیست روز نبرد
بگویش که در جنگ مردن بنام
به از زنده دشمن بدو شادکام
سرانجام روز نبرد فرا رسید، سپاه ساسانی با فرماندهی رستم و سپاه اعراب با فرماندهی وقاص روبهروی هم برآمدند.
صبح روز اول فیلهای جنگی، پیشران سپاهیان ایران بودند و همین باعث شد تا تعداد قابل توجهی از اعراب تلف شدند. تدابیر جنگیای که از دیرباز یاریگر ارتش ایران بود، باعث شده بود تا در نخستین روز تلفات سنگینی را متوجه اعراب کنند و برتری نسبی داشته باشند؛ بااینحال هیچکدام به پیروزی نهایی دست نیافتند و روز نخست جنگ به اتمام رسید.
با گذراندن شب، در سپیدهدم خشک قادسی، دومین روز نبرد آغاز شد. هر دو طرف با تمام قوا به میدان آمدند. اعراب همچنان میکوشیدند تا راهی برای مقابله با فیلهای جنگی پیدا کنند. میدان نبرد بسیار سهمگینتر از روز قبل شده بود، خون از پی خون بر خاک سرد قادسی میریخت. نبرد آنقدر ادامه پیدا کرد و آن قدر از دو طرف کشته شدند تا بالاخره با فرارسیدن شب، روز دوم هم بدون مشخصشدن فاتح نبرد، پایان یافت.
سپاهیان هر دو طرف از دو روز نبرد طاقتفرسا، خسته و درمانده شده بودند؛ اما صبح روز سوم، آوردگاه نبرد باز هم قرار بود از خون سربازان سیراب شود. اعراب با کوشش بسیار توانستند فیلها را از پای درآورند، با هدف قرار دادن چشم آنها، عملاً صف اول ارتش ساسانی شکسته شد. درگیری به بالاترین حد خود رسیده بود.
بفرمود تا برکشیدند نای
سپاه اندر آمد چو دریا ز جای
برآمد یکی ابر و برشد خروش
همی کر شده مردم تیزگوش
سنانهای الماس در تیرهگرد
چو آتش پس پردۀ لاجورد
همی نیزه بر مغفز آبدار
نیامد به زخم اندرون پایدار
سهروز اندر آن جایگه جنگ بود
سر آدمی سم اسپان بسود
در این میان، فرماندهان ارتش دو طرف که خود هم دست بر سلاح، دوشادوش سربازان میجنگیدند، در میدان
نبرد روبهروی هم قرار گرفتند. در نبرد تنبهتن دو طرف ضربات سختی به هم میزدند؛ اما رستم ایرانی دست برتر را داشت و دشمنش را از اسب بر زمین انداخت. ناگهان گرد و خاک عظیمی در مقابل دیدگان رستم به هوا برخاست و جهان در مقابل چشمانش تار شد و در این عین بر زمین افتاد.
حالا رستم توانایی خود برای نبرد را از دست داده بود و سعد وقاص از این فرصت استفاده کرد تا:
خروشی برآمد به کردار رعد
ازین روی رستم، وزآن
برفتند هر دو ز قلب سپاه
به یکسو کشیدند ز آوردگاه
چو از لشکر آن هر دو تنها شدند
به زیر یکی سرو بالا شدند
همی تاختند اندر آوردگاه
دو سالار هر دو به دل کینهخواه
خروشی برآمد ز رستم چو رعد
یکی تیغ زد بر سر اسپ سعد
چو اسپ نبرد اندر آمد به سر
جدا شد از او سعد پرخاشگر
برآهیخت رستم یکی تیغ تیز
بدان نا نماند بدو رستخیز
همی خواست از تن سرش را برید
ز گرد سپه این مر آن را ندید
فرود آمد از پشت زین پلنگ
بزد بر کمربر سر پالهنگ
بپوشید دیدار رستم ز گرد
بشد سعد پویان بجای نبرد
یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی
که خون اندر آمد ز تارک به روی
چو دیدار رستم ز خون تیره شد
جهانجوی تازه بدو چیره شد
دگر تیغ زد بر بر و گردنش
به خاک اندر افکند جنگی تنش...
هنگامی که رستم فرخزاد، آن دلیرمرد ایرانی، آن تهمتن نیکنام، بیجان و خسته بر روی خاک قادسی در خون خود غلتید، نه یک سپاه و یک حکومت و سلسله؛ بلکه عرش آسمان ایرانزمین به لرزه درآمد. در آن هنگام و با مرگ رستم ایرانی، غرور یک ملت با تمدنی کهن، جریحهدار شد. درفش باشکوه کاویانی که در سراسر جهان نشانی از قدرت و اقتدار بود، گویی به خوابی آرام و غمناک فرو رفت. چنان غم و اندوهی که ابیات شاهنامه هم از توصیف آن سر باز زدند...
منابع: تاریخ طبری- شاهنامۀ فردوسی
پ.ن.: البته برخی منابع تاریخی، جنگ قادسیه را چهار روز وصف کردند که در روز چهارم با مرگ رستم جنگ تمام میشود