
وقتی اسم غرب وحشی میآید ناخودآگاه ذهنمان به سمت فیلمهایی نظیر جانگوی افسار گسیخته (Django Unchained) ، به خاطر یک مشت دلار (A Fistful of Dollars) ، خوب، بد، زشت (The Good, the Bad and the Ugly) و نقش آفرینیهای به یاد ماندنی کلینت ایست وود میرود، اما بازی رد دد رِدِمپشن ۲ (Red Dead Redemption 2) کاری با قلب و روحتان میکند که نه تنها اثرش تا مدتها در ذهنتان میماند بلکه جای خود را در کنار آثار فاخر ژانر خود پیدا میکند.
هنگامی که برای بار اول بازی را شروع کردم با خودم فکر می کردم که قرار است یک GTA در غرب وحشی را تجربه کنم اما بعد از اینکه چند ساعت ابتدایی بازی را سپری کردم با خود گفتم: «خیر، قرار است تجربه متفاوتی داشته باشم!» و واقعا هم همینطور بود رد دد رِدِمپشن۲ (Red Dead Redemption 2) تجربهای بود که فکر کنم تا سالها بعد در ذهنم بماند نه تنها داستان بازی بلکه گیم پلی جذاب، شخصیت پردازی کم نظیر، محیطهای فوقالعاده، جزئیات باور نکردنی و حتی اتفاقات عجیب و غریب در آن برای من بسیار جذاب بود و اوقات فراموش نشدنی را برای من رقم زد.
هر وقت که وارد بازی میشدم ساعتها بیهدف با اسبم به گشت و گذار میپرداختم و از مناظر زیبای طبیعت، شهرها، کوهها و... بازی نهایت لذت را میبردم راستش را بخواهید حتی زمانهای زیادی را با درست کردن یک کمپ کوچک در یک جا میماندم و با دیدن طبیعت بکر بازی دلم برای خودم میسوخت چون هر گاه به امید دیدن درخت از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکردم چیزی بیشتر از ساختمانهای بلند و هوای آلوده نصیبم نمیشد اما سواریهای درون بازی بیشتر مرا به یاد زمانهایی میانداخت که به سوارکاری میرفتم اما اگر از تمام این موارد بگذریم به موسیقیهای بازی میرسیم موسیقیهایی که ما را به یاد مرحوم اِنیو موریکونه میاندازد. موسیقیهایی که در جریان بازی میتواند به شما آرامش یا هیجان اضافی دهد موسیقیهایی که هنوز گاهی آنها را گوش میدهم.
داستان بازی و شخصیتهای بازی آنقدر شما را جذب میکند که شما را در خود غرق میکند و مدام دنبال قدم بعدی در داستان خواهید بود و قطعا در تجربه اول شما را شگفت زده میکند.

هشدار اسپویل
داستان بازی درباره گروهی به رهبری داچ وندرلیند است که نمیخواهند تابع قانون باشند و در برابر آن میایستند و میخواهند با قوانین خود زندگی بکنند.

در ابتدای بازی ما پس از شکست در یک عملیات سرقت در حال فرار از قانون و در جست و جوی مخفیگاه جدیدی برای گروه میگردیم و در همین صحنه بود که برای اولین بار هنگام بازی داچ را دیدم. او مانند یک رهبر و پدر از خود گذشتگی میکند و با سخرانیش به افراد گروه امید میبخشد محو شخصیت او شدم داچ هدفی زیبا برای اعضا گروه در سر داشت اما نقشههای او یکی پس از دیگری شکست میخورد، او با آتش زدن عمارت بریثویت (Braithwaite) ذرهای از دیوانگی خودش را نشان ما میدهد اما هنگامی که در جزیره گوامارا پیرزن راهنما را به طرز فجیعی به قتل رساند اطمینان حاصل کردم که او دیوانه شده است و در اواخر بازی آرتور نیز از داچ ناامید شده و از او قطع امید میکند نمیخواهم به عاقبت داچ بپردازم زیرا پایان او در این قسمت از بازی رخ نمیدهد اما به قطع میتوانم بگویم داچ پس از این اتفاقات دیگر رهبر دلسوز سابق نبوده و به دیوانگی روی آورده است.

آرتور مورگان در حالی که یک گنگستر واقعی است تکیهگاه امنی برای همه اعضا گروه بود برای همه اعضا گروه محسوب میشود. او دارای شخصیتی مسئولیت پذیر، خوش قلب و پرتلاش است. او به شما داستان زندگیش را بیان میکند و شما را در کمکها و دزدیهایش و هرگاه که به فرزند جان مارستون یعنی جک محبت میکند شما را با خودش همراه میکند. بار اول که در غالب آرتور بازی را آغاز کردم هرگز تصورش را نمیکردم که روزی او را به لیست محبوبترین شخصیتهای بازیهای ویدیویی خود اضافه کنم. به جرعت میتوان گفت مرگ فداکارانه آرتور با تمام انسانهای اطرافش را تحت تاثیر قرار میدهد به طوری که جان کاملا به فردی مسئولیتپذیر تبدیل میشود، بانو اَدلِر هم که در فکر انتقام بود به همراه چارلز و جان به مایکا حمله میکنند. آرتور شخصیت اصلی داستان و شاید بتوان گفت بهترین آنان نیز هست قوس شخصیتی و خط داستانی آرتور آدم را محو بازی میکند و فقط می توانم بگویم پس از مرگ آرتور فقط میخواستم که او دوباره زنده شود تا بتوانم با او در اطراف کوههای گریزلیزوست (Grizzlies West) اسب سواری کنم.

اما وقتی برای اولین بار با جان مارستون ملاقات کردم او را شخصیتی می دیدم که چون نمیتواند از پس خانواده و مشکلاتش بر بیاید از آنها فرار میکند و همیشه آرتور است که باید به او کمک کند. جان هیچگاه به داچ اعتماد کامل ندارد و آدم بیمسئولیتی نسبت به خانواده خودش مخصوصا جک است. در روند داستانی جان بارها به مشکل میخورد یا خودش مورد حمله حیوانات قرار میگیرد یا فرزند و همسرش اسیر میشوند اما فداکاری آرتور باعث تحول شخصیتی جان میشود به نحوی که او از یاغی بودن دست برمیدارد و با ساخت یک خانه و جمع کردن خانوادهاش دورهم تبدیل به شوهر و پدری مسئولیتپذیر میشود.
هرچه بیشتر بازی میکردم درست مانند آرتور دنبال راهی برای کمک به اعضای دیگر گروه و تقحقق رویای داچ برای گروه بودم اما بعد از شکست پی در پی نقشههای داچ که گروه را به خطر میانداخت و تغییرهای دائمی مخفیگاه باعث میشد که دیگر از احقاق اهداف گروه ناامید شوم و دچار شکهایی شوم و بگویم آیا این کاری که میکنم درست است؟ زیرا بارها دزدی میکنیم،انسانها را به قتل میرساندیم و این جنایتهای بیشمار را ادامه میدهیم تا به پایان برسیم و پایان شخصیتهای بازی را مشاهده کنیم.
در طول خط داستانی اصلی اتفاقهایی رخ میدهد که نقطه عطف بازی محسوب میشود که دوست داشتم یکی از این اتفاقات مهم را بازگو کنم.
نقشهی سرقت بانک شهر سنت دنیس که داچ از آن به عنوان آخرین دزدی یاد میکند، میتواند پولی را که داچ برای مهاجرت به منطقهی دیگری مانند تاهیتی در نظر داشت را برایشان فراهم کند. این سرقت در روز روشن انجام میشود و در ابتدا هوزآ و ابیگل باعث یک انفجار بزرگ برای جلب توجه میشوند تا نظر ماموران شهر را از سرقت منحرف کند. اما پس از بدست آوردن طلاهایی که داخل بانک وجود دارد، طبقِ معمولِ این فصل، نقشه به خوبی پیش نمیرود و پینکرتونها از راه میرسند. آنها ابیگل و هوزآ را دستگیر کردهاند و با وجود تلاش داچ برای اینکه یک معاملهای در آن شرایط جوش دهد، هوزآ را در لحظهای دردناک با تیر میلتون به قتل میرسد که این حادثه باعث تیراندازی بزرگی میشود.
دارودستهی وندرلیند قسمتی از دیوار بانک را منفجر میکنند تا به پشت بام راه پیدا کنند. در این راه لِنی که دوستِ وفاداری برای آرتور بود نیز کشته میشود. جان مارستون نیز در غیابِ آرتوری که به پشت بام رفته بود و در حضورِ داچ، زنده دستگیر میشود. بقیهی اعضا در ساختمانی خالی پناه گرفته و صبر میکنند تا شب شود. برنامهی داچ این است که سریعتر به داخل یک کشتی نفوذ کرده و از کشور خارج شوند. در این راه چارلز از خود فداکاری نشان میدهد و ماموران را به دنبال خود میکشاند تا اعضای دارودسته که حالا فقط 5 نفر هستند، به داخل کشتی نفوذ کنند. این فرار موفقیت آمیز است و با توجه با صحبتی که داچ با کاپیتان میکند، کشتی چند روز بعد قرار است در کوبای شمالی متوقف شود. داچ نیز از فرصت استفاده میکند تا روحیهی اعضای باقیمانده را با گفتن اینکه حداقل طلاها همراهشان است، بالاتر ببرد.
اما این نقشهی داچ نیز به سرانجام نمیرسد. طوفانی کشتی را دربرمیگیرد و کشتی به صورتی ناگهانی در پاسی از شب غرق میشود و اعضای دارودسته به سختی به داخل آب پریده و خود را نجات میدهند.
پس از مرگ هوزآ و لنی که جزو شخصیتهای دوست داشتنی و جزو دوستان صمیمی آرتور بودند، آرتور کم کم نسبت به داچ دچار شک میشود و وقتی با جان درباره نحوه دستگیریش صحبت میکند شکهایش افزایش مییابد و در نهایت در مقابل تصمیمات داچ میایستد و هرچه سعی میکند به او بگوید که مایکا کسی است که خیانت کرده، نمیتواند داچ را قانع کند و پس از یک درگیری با مایکا در نهایت جان خود را فدا میکند.
هرچقدر بگویم بازهم نمیتواند عمق نفرت من نسبت به شخصیت مایکا را بیان کند و چه مرگ ماندگاری داشت آرتور که حتی هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم به من احساسات دوگانهای میدهد.