باز باران با ترانه...

امشب تولد دخترم باران است ؛ برای همین میخوام کمی بنویسم تا روزی بخواند.

باز باران با ترانه ؛ می زند بر شانه ام دست ، میکند رقص... باز باران باز باران...
باز باران با ترانه ؛ می زند بر شانه ام دست ، میکند رقص... باز باران باز باران...


باران یک دختر عادی نیست ؛ فرشته ای است بین کودکی و نوجوانی.دختری است که برای کاری از کسی کمک نمیخواهد ؛ آنچه بخواهد بدست میاورد. پیدا میکند یا میسازد.باران ؛ متفاوت است ؛ باور کنید چون دختر خودم است اینطور نمیگم ؛ واقعا متفاوت است.

باران دومین دختر من است ؛ اولی بهار خانم است که برای خودش جوانی پر از هیاهو و شور و اشتیاق است و حتما برایش خواهم نوشت. اما امروز ، روز باران است به بهانه تولدش.

باران عاشق خنده و رقص است و آواز.مثل هر دختر دیگری. وقتی خسته میرسم منزل ؛ هنوز دستهایم را نشسته ام که لیوانی آب یا شربت را برایم میاورد.اینجاست که دلم میخواهد خسته تر و تشنه تر بیایم تا باز هم دستان کوچکش پذیرای آمدنم باشد.

وقتی دراز میکشم ؛ با پاهای کوچکش مرا پاکوب میکند و درد از پاهایم میرود...

صدایم میکند: بابایی... صدایش لوس نیست ؛ بوی ناز نمیدهد.بوی عشق میدهد.بیش از پیش احساس میکنم که چه مسئولیت سنگینی است بابا بودن.

امکان ندارد مناسبتی باشد و هدیه ندهد.حتی اگر یک کاغذ دستنویس باشد که خودش نقاشی کرده و حتما کنار آن قلبی کشیده است.

شعری قدیمی و معروف بود در دبستان میخواندیم... باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان میخورد بر بام خانه...
دلم میخواد کمی تغیرش بدم:

باز باران با ترانه - می زند بر شانه ام دست - میکند رقص - باز باران باز باران
کودکی چابک و زیرک - خوشگل و آرام و با ناز - پر ز شور دخترانه - باز باران با ترانه...
چشم هایش پر ز عشق کودکانه - دستهایش بالهای یک فرشته - در دلش دریای احساس
آرزوهای مرا بر کاغذی رنگین نوشته - میزند بوسه به من - پر میشوم از بوی بودن
باز باران با ترانه - میدود اینسو به آنسو - از نفسهای گلی خوشبو و خوشرو - میشود پر عطر خانه...

اینهمه حرف زدم یکبار نگفتم تولدش مبارک! امشب باران 11 سالش تموم میشه.براش آرزو میکنم سالهای عمرش پر از لطف خدا باشه و آینده ای ممتاز و موفق داشته باشه ، چه من باشم چه نباشم.