هه هه

پیش از جنگ جهانی دوم خانواده ای نسبتا ثروتمند در شهر پر رونق لندن زندگی بکردند. همواره همه چیز برای این خانواده محیا بود و از نظر مال و عاطفی هیچ مشکلی نبداشتند.

روزی برای اعزام نیرو از سراسر انگلستان مردها را بر می چیدند و پس از دوره ای فشرده از آموزش آن ها را به خط حمله می فرستادند. آری... جنگ جهانی دوم آغاز گشته بود.

یکی از مردهایی که از خانواده اش جدا بشد، پدر این خانواده - که چندی پیش به آن اشاره بشد- بود. این خانواده متشکل از یک پدر، یک مادر و یک فرزند دختر بود. و همانطور که بزرگان بگفتند در حال ورود به دوره سختی بودند.

پس از رفتن پدر، دختر که بسیار هم دلتنگ و از نظر عاطفی بسیار وابسته به پدرش بود، تصمیم بگرفت که در نوبت بعدی که برای اعزام نیرو در شهر می گردند، خود را پسر نوجوانی جا بزند تا نزد پدرش اعزام شود. همانطور که نقشه کشیده بود این اتفاق رخ بداد و او را همراه پسر ها و مردها به قرارگاه بفرستادند. مادر بیچاره اش! به اندازه کافی مشکل نبداشت (مشکلات مالی و عاطفی که بعد از رفتن همسرش متحمل می بشد) که در همین حین فقدان عزیز دیگری بغض گلویش را درید.

به بیماری سختی دچار بشد و سر انجام دار فانی را وداع بگفت.

دختر نیز وضع بهتری نبداشت. بر خلاف پدرش که قوی و قدرتمند بود، دختر ضعیف و نازک نقش می نمود. با کمی پرس و جو بفهمید که پدرش در یکی از حساس ترین نقاط خط جمله مستقر گشته بود. او را عمرا به آنجا می فرستادند. اما دختر تلاش غیر عاقلانه ای بکرد. در هنگام تقسیم بدون هماهنگی و به صورتی که کسی متوجه نشود خود را به گروهی برساند که به قرارگاه پدرش می برفتند.

و متاسفانه جلوی چشمان پدر مورد اصابت گلوله قرار بگرفت و بمرد.

پدرش برا نجات جان دختر از پشت سنگر به بیرون آمد و او نیز با نوازش یک گلوله دیگه چشم از این دنیا بر ببست.



موفق باشویــــــــــــــــد

و
همین دیگه
ختم جلسه🏳