دیشب رفته بودیم یه کافه تو خیابون انقلاب؛ کافه اریکا، حدفاصل پل حافظ و چهارراه تئاتر شهر.
با اینکه خیابون پر بود از ماشینهایی که به سمت مراسم میدون انقلاب میرفتن، اما پیادهرو خیلی خلوت بود. انگار تو دل اون شلوغی هیچکس نبود.
رفتیم داخل که یه فضای سبک ایتالیایی داشت. یکی از پرسنل که من فکر میکنم شاید خود صاحب کافه بود حسابی تحویلمون گرفت و گفت براشون ولکام بیارید که یه نون خوشمزه با پنیر و گوجه خشک و روغن زیتون بود.
سفارشمون رو دادیم و نشستیم به خوردن؛ ساندویچی که با نون مخصوص خودشون دادن و در واقع سسش همون روغن زیتون بود.
صاحب کافه یکم دورتر از ما روی صندلیهای آخر نشست.
تو تموم مدتی که ما اونجا بودیم موزیکهای مختلفی پخش میشد، ولی اکثراً موزیکهای آرومی بود. غیر از زمانی که مدیر کافه با ما حرف میزد و لبخند داشت، بقیه تایم داشت خیره به خیابون نگاه میکرد.
خیلی آروم و خیره.
یه لحظه حس کردم یه غم عجیبی تو ذهنشه… یا شایدم داشت فکر میکرد که چرا شرایط زندگی اونجوری که دلش میخواد پیش نمیره.
تو همون حال و هوا، یکی از موزیکها خیلی به دلم نشست. از دیروز دارم گوش میدم و یه جوریام.
حس میکنم واقعاً اون حس نشستن و غصه خوردن رو داره… اون حسِ «یه کم بشین این حال خرابی که داری رو با خودت بغل بگیر».
لامصب آرومت میکنه.
این روزا آدمها غمهای مختلفی دارن؛ ممکنه مالی باشه، غم عزیز باشه یا ترس آینده.
گاهی اوقات حس میکنم نباید با آدما در مورد غمهاشون حرف زد…
شاید فقط باید نشست و باهاشون همون موزیک رو گوش داد.
