
برگرفته از گفتوگوی جو استادول با سومایا کینز | پادکست The Economics Show | فایننشال تایمز، مه ۲۰۲۶
چکیده
جو استادول، اقتصاددان برجستهای که کتاب «آسیا چگونه کار میکند» را نوشته، اینک نگاه خود را به قارۀ آفریقا دوخته است. استادول در این گفتوگو استدلال میکند که همان نسخۀ سیاستی که معجزۀ اقتصادی آسیای شرقی را رقم زد - یعنی تکیه بر کشاورزی خردهمالکی، تمرکز جدی بر تولید صنعتی و هدایت هوشمندانۀ نظام مالی - در آفریقا نیز قابلاجرا و مؤثر است. او در عین حال تأکید میکند که ضعف تاریخی آفریقا ریشه در عوامل جمعیتی و بیماریهای بومی داشته، نه نقص ذاتی در حکمرانی یا فرهنگ. استادول با نگاهی متعادل میان خوشبینی و احتیاط، پیشبینی میکند که در دهههای آینده، چند کشور پیشرو در آفریقا میتوانند موتور محرکۀ توسعۀ کل قاره باشند.
استادول آسیا را در مقیاس یک تا ده، در جایگاه هفت یا هشت ارزیابی میکند. موفقیت اقتصادی آسیای شرقی در نیمۀ دوم قرن بیستم را نمیتوان به تصادف یا موهبتهای طبیعی نسبت داد؛ این موفقیت پیامد مستقیم سه محور سیاستی هماهنگ و هدفمند بود که کشورهای پیشرو اروپایی، بهویژه آلمان، پیشتر آن را آزموده بودند و آسیا با دقت و شدت بیشتری به کار بست.
نخست، توزیع عادلانۀ زمین کشاورزی و حمایت فعال از کشاورزی خردهمالکی بود که موجب افزایش بهرهوری و مازاد تولید شد. دوم، تأکید نامتعارف بر توسعهٔ بخش تولید و صنعت که مؤثرترین مسیر برای انتقال نیروی کار از اقتصاد روستایی به اقتصاد مدرن شهری است. سوم، دستکاری هوشمندانۀ نظام مالی از طریق تخصیص اعتبار به بخشهای اولویتدار و اعمال کنترل سرمایه، تا منابع در داخل کشور نگه داشته شود.
این ترکیب سیاستی، نرخهای رشد بلندمدت ۸ تا ۱۰ درصدی را ممکن ساخت که پیش از آن در تاریخ اقتصادی بیسابقه بود. ژاپن پیشتاز این مسیر بود و کرۀ جنوبی، تایوان، چین و ویتنام پشت سر آن آمدند.
استادول بر نقش محوری سیاستگذاری در کشورهای فقیر تأکید میکند. در کشورهای ثروتمند، نهادهای پیچیده وجود دارد که اقتصاد را هدایت میکند؛ اما در کشورهای فقیر، نهادها ضعیفاند و رهبری سیاسی میتواند تأثیر فوقالعادهای داشته باشد. او میپذیرد که برخی کشورها اقبال بیشتری داشتهاند، اما معتقد است آنچه قابل کنترل و در اختیار ماست، همان سیاست است و باید بر آن تمرکز کرد.
استادول آفریقا را در همان مقیاس، چهار یا پنج ارزیابی میکند. اما برخلاف تصور رایج، او علت اصلی این عقبماندگی را نه به ضعف حکمرانی بومی، نه به ذات فرهنگی اقوام آفریقایی و نه به خشونت درونقبیلهای نسبت میدهد. به باور او، این تفسیرها سطحیاند و ریشههای اصلی را پنهان میکنند.
مرکزیترین دلیل عقبماندگی آفریقا، کمبود تراکم جمعیتی بوده است. جمعیت پراکنده دولتها را از اخذ مالیات ناتوان میسازد و بدون درآمد مالیاتی، حکمرانی مؤثر ممکن نیست. شهرها موتورهای اصلی تولید ثروت مالیاتی هستند، اما آفریقا در آستانۀ قرن بیستم، شهرهایش در حد روستاهای بزرگ بود. دارالسلام و لاگوس، دو شهر بزرگ آن دوران، هر کدام تنها ۲۰ هزار نفر جمعیت داشتند.
علت اصلی جمعیت کم، فشار بیماریهای بومی بود. مالاریا در آفریقا حالت خاصی دارد؛ پشههای آفریقایی برخلاف همتایان آسیاییشان، اولویت آشکاری برای خون انسان دارند. از این گذشته، بیماری خواب که از مگس تسهتسه منتقل میشود و منحصر به آفریقاست، حتی مرگبارتر از مالاریا بوده است. این بیماریها تا پایان جنگ جهانی دوم تقریباً مهار نشده بود.
پیامد مستقیم این وضع، الگوی استعماری کمهزینه بود. استعمارگران اروپایی پس از ورود به آفریقا دریافتند نه جمعیت کافی برای استخراج مالیات هست، نه نیروی کار فراوان. در نتیجه، تا پیش از ۱۹۵۰ هیچ دولت استعماری منظومۀ آموزشی نداشت و در سال ۱۹۶۰، تنها ۱۶ درصد جمعیت آفریقا باسواد بود و سواد زنان به ۵ درصد هم نمیرسید.
استادول یکی از تصورات غلط رایج را نیز به چالش میکشد: خشونت. آفریقا در مقایسه با اروپا در دوران توسعهاش، قارهای نسبتاً آرام بوده است. دلیلش ساده است: کمجمعیتی چنان فضایی برای زیست میداد که گروههای قبیلهای به جای جنگ با هم، میتوانستند به سادگی جا عوض کنند. اروپاییان بودند که با تراکم جمعیتی بالا به جان هم میافتادند.
استادول استدلال میکند که نظام تجاری جهانی همیشه به زیان کشورهای در حال توسعه بوده، اما این مشکل خاص آفریقا نیست. کشورهای ثروتمند به مواد خام تعرفۀ صفر میدهند؛ اما بر کالاهای فراوریشده تعرفههای بالا اعمال میکنند. بدترین حوزه، تجارت کشاورزی است که در آن کشورهای ثروتمند با یارانههای سنگین از کشاورزان خود حمایت میکنند و عملاً بازار را به روی صادرکنندگان فقیر میبندند. اما این وضع آسیاییها را هم در بر میگرفت و آنها راهی برای دور زدن این موانع یافتند.
استادول قاطعانه بر این باور است که نسخۀ توسعه تغییر نکرده است؛ آنچه تغییر میکند، بستر و شرایط اجرا است. سه محور اصلی همانهایند: کشاورزی، تولید صنعتی و نظام مالی.
در کشورهای فقیر، کشاورزی اشتغال اکثریت جمعیت را تأمین میکند و باید نقطۀ آغاز باشد. آنچه دولتهای آفریقایی باید انجام دهند، حمایت از کشاورزی خردهمالکی از طریق خدمات آموزش کشاورزی، توسعهٔ زیرساخت روستایی بهویژه جاده برای دسترسی به بازار و حضور مدیریتی در تمام پهنۀ سرزمینی است.
نکتۀ شگفتانگیز اینجاست که کشاورزی آفریقا بدون دخالت دولت نیز در حال رشد است. از سال ۲۰۰۰، آفریقا بالاترین نرخ رشد ارزش افزوده کشاورزی در جهان را داشته، بالغ بر ۴ درصد در سال. این رشد از جانب کشاورزانی آمده که با استفاده از پمپهای چینی ارزانقیمت، آبیاری مستقل را توسعه داده و برای تأمین تقاضای شهری در حال انفجار، به کشت محصولات پرسودتر روی آوردهاند. نیجریه با نرخ رشد کشاورزی نزدیک به ۶ درصد، نمونهای برجسته است.
استادول در مورد ضرورت صنعتیسازی سختگیر است: هیچ راه جایگزینی وجود ندارد. خدمات ارزش افزوده بالا - مانند مراکز تماس یا نرمافزار - برای کشورهای فقیر در این مرحله دسترسپذیر نیستند، چون آموزش نیروی کار ماهر هزینهای میطلبد که این کشورها هنوز توان تأمینش را ندارند. در کارخانه، انسان با کار یاد میگیرد؛ در خدمات، باید پیش از ورود بیاموزد.
دستمزدهای آفریقایی امروز بین نصف تا یکدهم دستمزد کارخانههای چین است. در ماداگاسکار و اتیوپی، دستمزد ماهانۀ کارگر کارخانه حدود ۶۰ تا ۶۵ دلار است، در برابر ۶۰۰ تا ۷۰۰ دلار در چین. این شکاف دستمزدی، مزیت رقابتی واقعی ایجاد کرده است.
استادول در مورد کشورهای اندکی که خوشههای تولیدی دارند - از جمله لسوتو، ماداگاسکار و مراکش - تحقیق کرده و هیچ مانع بنیادی برای تولید در آفریقا نمیبیند. مشکل اصلی این است که دولتها هنوز به قابلیتهای صنعتی خود باور ندارند.
او از خطای «پرش از مرحله» نیز هشدار میدهد. مراکش با کارخانههای پژو و رنو و تولید قطعات هوافضا، در تلاش است مراحل اولیه را رد کند. از نظر استادول، این راهبُرد خطرناک است؛ ساختن پایههای ابتدایی صنعتی پیش از جهش به تولید پیچیده، ضروری است.
سومین ضلع این مثلث، هدایت نظام مالی به سوی بخشهای اولویتدار است. این شامل تخصیص اعتبار به کشاورزی و صنعت و اعمال کنترل سرمایه برای جلوگیری از فرار منابع به خارج میشود. موریس اولین کشور آفریقایی بود که این الگو را بهطور کامل پیاده کرد و نرخ بیکاری ۲۵ درصدی خود را در یک دهه از بین برد.
استادول در برابر این نقد که «مدل آسیایی در آفریقا جواب نداده»، مثالهای مشخصی ارائه میدهد:
نخستین و کاملترین نمونۀ اجرای موفق مدل آسیایی در آفریقاست. بخش نساجی این کشور طی یک دهه بیکاری ۲۵ درصدی را از بین برد. اصلاحات کشاورزی و کنترل سرمایه هم با موفقیت اجرا شد، هرچند موریس بعدها به سمت بخش مالی و گردشگری چرخش کرد.
رویکردی ارتدوکستر داشت. از کنترل سرمایه استفاده کرد؛ اما به الگوی توسعۀ صنعتی وفادار نبود و نتیجهاش جامعهای نابرابر اما توسعهیافته شد. داستان موفقیت بوتسوانا عمدتاً به درآمد الماس گره خورده است.
از فقیرترین کشور جهان به یک داستان موفقیت بینالمللی تبدیل شد. اما در سال ۲۰۲۰، تلاش برای اجرای فدرالیسم ساختگی - که ۶ درصد جمعیت بر بقیه تسلط داشتند - به بحران سیاسی انجامید. استادول امیدوار است اتیوپی به مسیر توسعه بازگردد، چون دومین کشور پرجمعیت قاره است.
رشد اقتصادی قابل توجهی داشته و رهبر آن، پل کاگامه، آشکارا از مدل سنگاپور الهام میگیرد.
یکی از استدلالهای جالبتوجه استادول این است که رقبای صادراتی آفریقا لزوماً اروپا و آمریکا نخواهند بود. آفریقا در پایان جنگ جهانی دوم ۲۲۰ میلیون نفر جمعیت داشت. امروز به یک و نیم میلیارد رسیده، در ۲۰۵۰ به دو و نیم میلیارد خواهد رسید و تا پایان قرن ۴ میلیارد نفر جمعیت خواهد داشت.
این رشد جمعیتی به معنای بازار مصرف داخلی عظیم است. بخش بزرگی از تولید صنعتی آفریقا برای مصرف خود آفریقاییها خواهد بود، نه صادرات به غرب. نشانههای این رونق از هماکنون مشهود است: در طول ۲۰ سال گذشته، یک انقلاب واقعی در صنایع فراوری و تبدیل مواد غذایی رخ داده است. امروز اکثر قفسههای فروشگاههای آفریقایی از محصولات فراوریشدة محلی پر است. برخی از این شرکتها به چند میلیارد دلار گردش مالی رسیدهاند.
استادول نمونۀ تانزانیا را ذکر میکند؛ جایی که بزرگترین شرکت تولید و فراوری مواد غذایی، امروز در بخشهای نفت، لجستیک، حملونقل دریایی، رسانه و فوتبال هم فعال است. الگویی که یادآور گروه CP در تایلند یا گروه سالیم در اندونزی است.
استادول نه یکدست خوشبین است و نه بدبین؛ او از «خوشبینی که ظرفیت بدبینی عمیق را هم در خود دارد» سخن میگوید. در قارهای با ۵۴ تا ۵۵ کشور، داستانهای موفقیت شگفتانگیز و فاجعههای هولناک هر دو وجود خواهند داشت.
آنچه آفریقا نیاز دارد، این نیست که همۀ ۵۰ کشورش با نرخ ۵ یا ۶ درصد رشد کنند. آنچه لازم است، ظهور دو تا پنج کشور پیشرو است که اثر نمایشی ایجاد کنند. اتیوپی و نیجریه، به دلیل جمعیت زیاد، بیشترین تأثیر بالقوه را دارند. کشورهای کوچکی چون بنین و توگو هم میتوانند با پیشرفت خود غرور همسایگان بزرگ را تحریک کنند. هیچ انگیزهای قویتر از دیدن موفقیت دیگران نیست.
در ده سال آینده، آفریقا به احتمال زیاد به نمرۀ پنج یا شش میرسد. از نیمهراه گذر میکند و یک نقطۀ عطف خواهد آمد، درست مثل چین در دهۀ ۱۹۹۰ که همه ناگهان هیجانزده میشوند.
گفتوگوی استادول چند نکتۀ محوری دارد که ارزش تأمل دارند:
اول، الگوی توسعه جهانشمول است. رویکرد کشاورزی خردهمالکی، تولید صنعتی منضبط و هدایت مالی، از آلمان قرن نوزدهم تا ژاپن و چین و امروز آفریقا، همان نسخهای است که جواب میدهد. ایدههای «راههای بدیل» یا «پرش از مراحل» اغلب به شکست میانجامد.
دوم، ضعف حکمرانی آفریقا بیشتر ساختاری بوده تا ذاتی. این ضعف از کمبود منابع مالیاتی ناشی از کمتراکمی جمعیت برمیخاست. با رشد جمعیت، این محدودیت در حال رفع شدن است.
سوم، رشد خودجوش کشاورزی و صنایع غذایی در آفریقا پیشاپیش آغاز شده و دولتها باید به جای تأخیر، به این موج بپیوندند.
چهارم، بازار داخلی آفریقا با رشد جمعیت از ۱.۵ به ۴ میلیارد نفر، بزرگترین موقعیت برای تولید صنعتی در قرن آینده خواهد بود.
پنجم، رهبری سیاسی در این مرحلۀ تاریخی برای کشورهای آفریقایی تعیینکننده است. چند رهبر با دید راهبُردی میتوانند مسیر قاره را عوض کنند.
این گزارش بر اساس مصاحبۀ منتشرشده در فایننشال تایمز (مه ۲۰۲۶) تنظیم شده است.