فضیلتهایی که این مکتب ستایش میکرد؛ یعنی جهانوطنی و رقابت در نهایت به مایه فروپاشیاش تبدیل شدند.
۱۵ ژوئن ۲۰۲۶
برانکو میلانوویچ (استاد پژوهشگر در مرکز فارغالتحصیلان دانشگاه سیتی نیویورک - CUNY)

اگر کسی بخواهد جهانیسازی نئولیبرال را در طول دوره ۴۰ سالهای که از اوایل دهه ۱۹۸۰ آغاز شد و تا حوالی سال ۲۰۲۰ ادامه داشت تعریف کند، میتواند بگوید که این جریان توسط دو ایده هدایت میشد: جهانوطنی[1] و رقابت. همچنین میتوان گفت که همین دو ویژگی، اکنون زمینهساز نابودی نئولیبرالیسم شدهاند.
«جهانوطنی» یک ایده کلیدی در تفکر نئولیبرال بود که پیشینه آن به نشستهای «هماندیشی والتر لیپمن» در دهه ۱۹۳۰ در پاریس و روزهای اولیه شکلگیری «انجمن مون پلهرن» بازمیگردد. جهانوطنی به این معنا بود که تکتک افراد در سراسر جهان باید به یک اندازه مهم و به یک اندازه قادر به بهبود وضعیت اقتصادی خود در نظر گرفته شوند؛ مشروط بر اینکه با شرایط اقتصادی بهینه روبرو باشند؛ شرایطی که شامل امنیت مالکیت خصوصی، تجارت آزاد، مالیاتهای پایین و «مدیریت قابل تحمل دادگستری» میشد. به تعبیر آدام اسمیت، اقتصاددان شهیر، برای برآوردن تمایل همگانی انسانها جهت «بهبود بخشیدن به شرایط خود» و دستیافتن جهان به سطوح غیرقابلتصوری از رفاه، به چیز بسیار کم دیگری نیاز بود.
جهانوطنی علاوه بر این، ایده سیاسی پشتیبانِ جهانِ نئولیبرالی بود که در آن، دولتهای ملی به خودی خود از تیررس خارج میشدند و افراد را آزاد میگذاشتند تا منافع شخصی خود را دنبال کنند. این جهان، در حالت ایدهآل خود، جهانِ حکومتهای کوچک یا تقریباً نامرئی بود. به زبان حامیان اولیه نئولیبرالیسم، واژه «حاکمیت[2]» یعنی پرچمها، سرودهای ملی، زبانها و دیگر ابزارهای ملتبودن باید به سیاستمداران (و اگر شهروندان اصرار به رأی دادن داشتند، به رأیدهندگان) واگذار میشد؛ در حالی که دنیای مالکیت و قانون خصوصی[3] به جریان آزاد کالا، سرمایه، فناوری و انسانها اختصاص مییافت.
برای اینکه جهانوطنی بتواند ثروت و رفاه جهانی خلق کند، دنیا باید رقابتی هم میشد. نه تنها باید به مردم اجازه داده میشد تا بدون توجه به مرزهای ملی با یکدیگر رقابت کنند (یا علیه هم بجنگند)، بلکه باید با به نمایش گذاشتن تمام کالاهایی که میتوانست مال آنها باشد و با تأیید اجتماعی که در صورت برنده شدن در این رقابت به دست میآوردند، برای رقابت بیشتر انگیزه پیدا میکردند.
رقابت باعث رشد جهانی شد: بین سالهای ۱۹۸۰ تا ۲۰۲۱-۲۰۲۰، میانگین سرانه تولید ناخالص داخلی جهان بیش از دو برابر شد و از ۷,۷۰۰ دلار (بر اساس دلار بینالمللی سال ۲۰۰۵ و با احتساب شاخص برابری قدرت خرید) به حدود ۱۷,۰۰۰ دلار رسید. این یعنی نرخ رشد سالانه سرانه جهانی ۲.۱ درصد بوده است؛ یک نرخ فوقالعاده بالا برای یک دوره ۴۰ساله (آن هم با وجود افزایش جمعیت جهان از ۴.۴ میلیارد نفر در سال ۱۹۸۰ به ۸.۳ میلیارد نفر در حال حاضر). بیش از دو برابر شدن درآمد سرانه همراه با تقریباً دو برابر شدن جمعیت جهان به این معنی است که حجم کل کالاها و خدمات تولید شده در دنیا در دوران جهانیسازی نئولیبرال، چهار برابر شده است.
اما این نرخ رشد «بینام و نشان» که عمدتاً به لطف نرخهای رشد بالای کشورهای آسیایی و به ویژه چین محقق شد، در کشورهای ثروتمند کمکی به استدلال نئولیبرالها نکرد. آنچه از نظر سیاسی برجسته و ملموس بود، آن نرخ جهانی ۲.۱ درصدی نبود؛ بلکه این واقعیت بود که در ایالات متحده و بیشتر کشورهای ثروتمند غربی، بخش بزرگی از جمعیت، نرخ رشد واقعی (تعدیلشده با تورم) حدود ۱ درصد در سال را تجربه کردند، در حالی که درآمد ثروتمندان دو تا سه برابر سریعتر رشد کرد.
علاوه بر این، دوره نئولیبرال (که مبدأ آن از ریاستجمهوری رونالد ریگان به بعد در نظر گرفته میشود) نه تنها به این معنا «به نفع ثروتمندان» بود که درآمد آنها سریعتر از طبقه متوسط و فقرا رشد کرد، بلکه این دوره نشاندهنده یک کندی در رشد همهجانبه و عمومی در مقایسه با دوره قبل از خود نیز بود. در واقع، در تمام بخشهای توزیع درآمد در ایالات متحده به جز در بالاترین لایه (قشر مرفه)، رشد اقتصادی در دوران نئولیبرال نسبت به یک دهه و نیم قبل از آن کندتر بود.
حداقل برای مدتی اینگونه به نظر میرسید که جهان دارد یکدست میشود؛ جهانی که دیگر با مرزهای دولت - ملتها، نژاد یا جنسیت تقسیم نمیشود، بلکه تفاوتها بر اساس تواناییها، مهارتها و تلاش انسانها رقم میخورد. این وضعیت به ایدئال نئولیبرالیِ یک جهان بدون مرز نزدیک میشد؛ جهانی مملو از افرادی به شدت رقابتطلب که انگیزههای رقابتیشان با توانایی ارتباط با هر نقطه از کره زمین و آگاهی از کارهایی که رقبای بالقوه انجام میدهند و سپس تلاش برای پیشی گرفتن از آنها، بیش از پیش تحریک میشد.
اما جهانوطنی و رقابت، هرچند به خودی خود جذاب بودند، ترکیب پایداری را شکل ندادند.
جهانوطنی با مرزهای سیاسی ملی برخورد کرد و متوقف شد. رقابت افراطی نیز جهانی از حرص و طمع، بیاخلاقی و تجاریسازی تمام فعالیتها ایجاد کرد؛ حتی آن دسته از فعالیتهایی که پیش از این جزو خصوصیترین امور محسوب میشدند. این جریان در بنیادیترین سطح خود، تهدیدی برای بیهوده جلوه دادن نهاد خانواده بود.
برندگان جهانیسازی نئولیبرال در کشورهای ثروتمند که دقیقاً از جهانوطنی خود الهام میگرفتند و آن را یک فضیلت اخلاقی (به دور از ملیگرایی مسموم) میدانستند، خیلی زود نه تنها با رفاه هموطنان کمبرخوردار خود به گونهای رفتار کردند که گویی اهمیت آن بیشتر از رفاه یک خارجی یا غریبه نیست، بلکه به این باور رسیدند که شکست هموطنانشان در چنین رقابت آزادی، نشاندهنده نوعی نقص اخلاقی در آنهاست. موفقیت اقتصادی به معنای بافضیلت بودن تلقی شد؛ همانطور که دنگ شیائوپینگ، رهبر چین (که قدرت گرفتن او تقریباً با رونالد ریگان در آمریکا و مارگارت تاچر در بریتانیا همزمان بود) منکر این قضیه نشد و گفت: «ثروتمند شدن، باشکوه است.»
با این حال، نظام سیاسی در درون مرزهای دولت - ملتها سازماندهی شده است. هموطنان کمبرخوردارتر احساس کردند که فراموش شده و نادیده گرفته شدهاند و از نحوه برخورد با خود خشمگین بودند. آنها تمایل و حتی اشتیاق ثروتمندان برای سرمایهگذاری در مناطق دوردست را به عنوان بیرحمی و بیتوجهی نسبت به کارگران داخلی تعبیر کردند. وعدههای مربوط به ایجاد مشاغل جدید که قرار بود جایگزین شغلهای از دست رفته ناشی از واردات ارزانتر یا کارهای آنلاین در نقاط دیگر جهان شوند، به سختی رنگ واقعیت به خود گرفتند.
نارضایتی ناشی از این وضعیت، آشفتگیهای سیاسی بزرگی را در ثروتمندترین دموکراسیها ایجاد کرد. بحران مالی جهانی ۲۰۰۸-۲۰۰۷ آنچه را که پیش از آن پنهان بود، آشکار ساخت: ثروتمندان اهمیتی برای کسانی که عقب مانده بودند، قائل نبودند و وقتی زمان پرداخت هزینههای بحران فرا رسید، مطمئن بودند که صورتحساب برای خود آنها فرستاده نمیشود.
ناراضیانی که در ادوار گذشته (مانند دوران رکود بزرگ در دهه ۱۹۳۰) به طور مساوی احزاب راست افراطی و چپ افراطی را تغذیه و تقویت میکردند، این بار انتخابهای بسیار کمتری داشتند. احزاب چپگرا یا به دلیل شکست «سوسیالیسم واقعاً موجود» بیاعتبار شده بودند، یا به واسطه سیاستهای سازشکارانه «راه سوم[4]»، به عنوان همدستان احزاب راست میانه در ترویج همان نوع از جهانیسازی نئولیبرالی دیده میشدند که طبقات کارگر و متوسط غربی را اینچنین سرخورده کرده بود. در واقع، اوج جهانیسازی نئولیبرال تحت هدایت دولتهایی محقق شد که اسماً چپگرا بودند: بیل کلینتون در ایالات متحده، تونی بلر در بریتانیا و فرانسوا میتران در فرانسه.
بنابراین، تودههای ناامید و سرخورده به سمت احزاب راستگرا متمایل شدند؛ احزابی که شعار همبستگی ملی سر میدادند، خواستار پایان دادن به برخورد (اقتصادی) یکسان میان جمعیت داخلی و خارجیها بودند و حتی وعده بازگشت مشاغل صنعتی را میدادند. به این ترتیب، در عرصه بینالمللی، جهانیسازی نئولیبرال به مرور جای خود را به «نو مرکانتیلیسم[5]» داد؛ مکتبی که از ابزارهای اجبار اقتصادی، توقیف داراییهای خارجی، ممنوعیتهای وارداتی و سیاستهای تعرفهای گزاف برای قطع یا دستکم کنترل جریان آزاد کالاها و خدمات استفاده میکند. قطع جریان آزاد نیروی کار حتی از این هم آسانتر بود، چرا که مقبولیت سیاسی آن، حتی در اوج جهانیسازی نئولیبرال نیز بسیار ناچیز بود.
بخش دوم معادله نئولیبرال یعنی رقابت در درون جامعه و در فراتر از مرزها و مناطق زمانی، با کمک پیشرفتهای فنّاورانه، دنیایی را ایجاد کرد که در آن امورات مربوط به نگهداری خانهها، خودروها و حتی کارهای درون خانه (از آشپزی گرفته تا نگهداری از سالمندان و کودکان)، دقیقاً به افرادی واگذار شد که دیگر شغل ثابتی نداشتند و بخشی از طبقه ناراضیان جامعه به شمار میرفتند. هنجارهای اخلاقی که پیش از این جوامع و خانوادهها را در کنار هم نگه میداشت و مانع از چنین برونسپاریهایی میشد، در سایه میل به «باشکوه بودن» یعنی ثروتمند شدن رنگ باخته بودند. آن بیاخلاقیِ ادراکشده نیز به نوبه خود به قدرت گرفتن احزاب راستگرای ضد سیستم کمک کرد. رشد این احزاب ناشی از وعده آنها برای احیای نه تنها مشاغل از دست رفته، بلکه بازگرداندن عزتنفس به طبقه ناراضیان و بازگشت به ارزشهای اصطلاحاً سنتی برای کل جامعه بود.
به طور خلاصه، نئولیبرالیسم تسلیم جریانی شد که خودش جایگزین آن شده بود: ترکیبی از موانع حفاظتی در برابر کالاها و انسانهای خارجی و تلاشهای بیهوده برای بازگشت به یک جهان سنتیتر در داخل کشور. درست مانند یک سوگنامه یونانی، همان ویژگیهایی که موفقیت جهانیسازی نئولیبرال را برای دههها تضمین کرده بودند، در نهایت مایه نابودی ناگزیر آن شدند.
[1] Cosmopolitanism
[2] imperium
[3] dominium
[4] Third-way
[5] Neomercantilism