
این جستار تلاشی است (فروتنانه) برای بررسی معنای جهانیِ تجربه چین؛ آن هم در شرایطی که طبق طبقهبندی رسمی بانک جهانی، این کشور خود را آماده میکند تا امسال یا سال آینده به یک «اقتصاد با درآمد بالا» تبدیل شود. این دستاورد، چهل و شش سال پس از آن حاصل میشود که چین - پس از چند دهه انزوا - به عنوان کشوری با درآمد پایین به بانک جهانی پیوست. به این ترتیب، این کشور در کمتر از نیم قرن، از پایینترین سطحِ طبقهبندی درآمدی به بالاترین سطح آن صعود کرد. علاوهبر این، چین در حالی به این موفقیت دست یافت که جمعیتی بیش از ۱ میلیارد نفر (میانگین جمعیت چین در طول این سفر چهل و پنج ساله) را با خود همراه داشت.
اما من در این جستار کوتاه، به این ارقام نخواهم پرداخت. این آمار در هزاران نشریه و کتاب، از جمله در فصل اول کتاب خودم با عنوان «تحول بزرگ جهانی» مورد بحث قرار گرفتهاند. تلاش من این است که به این موضوع از یک زاویه دید ایدئولوژیک متفاوت و بسیار بلندمدت نگاه کنم. به عبارت دیگر، این دستاورد در چشم مردمی که یک یا چند قرن با روزگار ما فاصله دارند، چگونه جلوه خواهد کرد؟
در واقع، وقتی به رویدادهای بزرگ تاریخی مانند تهاجم ویزیگوتها به اروپای غربی، فتوحات اعراب در شمال آفریقا و شبهجزیره ایبریا، سقوط قسطنطنیه یا استعمار آفریقا و آسیا توسط اروپاییها نگاه میکنیم، تنها جنبههای سیاسی و اقتصادی این رویدادهای جهانشمول را نمیبینیم؛ بلکه اهمیت ایدئولوژیک آنها را نیز درک میکنیم.
فتح ویزیگوتها باعث ایجاد یک آمیزه لاتینی - ژرمنی شد و مسیحیت را در غرب متحد کرد.
فتوحات اعراب به غرب این امکان را داد تا دوباره با آموزههای یونانی که فراموش و نابود شده بودند، ارتباط برقرار کند.
افول بیزانس پیشدرآمد یا زمینهساز رنسانس بود، چرا که بسیاری از هنرمندان و روشنفکران برای امنیت خود، قسطنطنیه را به مقصد ایتالیا ترک کردند.
فتح جهان توسط اروپا نیز ایدئولوژی غربی - از جمله مارکسیسم که در ادامه بیشتر درباره آن صحبت خواهم کرد - را به بقیه جهان صادر کرد.
حتی اگر کسی با این خلاصهسازیهای سادهانگارانه از پیامدهای ایدئولوژیکِ تغییرات بزرگ ژئوپلیتیک موافق نباشد، نمیتوان منکر شد که این «بازآراییهای» جهان، علاوه بر تأثیرات سیاسی آشکارشان، پیامدهای ایدئولوژیک بزرگی نیز به همراه داشتهاند.
اگر با همین دیدگاه به موفقیت چین نگاه کنیم، چه میبینیم؟ به باور من، چشمگیرترین دستاورد ایدئولوژیکِ موفقیت چین، حرکتی به سوی یک «تلفیق ایدئولوژیک» یا شاید حتی «فرهنگی» در پهنه بزرگ اوراسیا خواهد بود.
استدلال من برای این ادعا به شرح زیر است: موفقیت اقتصادی و تمدنی چین، بدون شک بر بستر یک ایدئولوژی اروپایی یعنی مارکسیسم حاصل شد؛ ایدئولوژیای که خود محصول روشنگری اروپایی، فلسفه آلمانی و اقتصاد سیاسی انگلیسی بود (همان سهگانهای که لنین با نبوغ و مهارت، آن را خلاصه کرد). اما این عوامل برای رقم زدن موفقیت چین کافی نبود. هرکس بخواهد این موفقیت را صرفاً با این عناصر «وارداتی» توضیح دهد، راه به خطا برده است. این عناصر بستر موفقیت را ایجاد کردند و شاید مایه لزوم آن بودند، اما تبیین کاملی از این موفقیت ارائه نمیدهند. در واقع، چین بدون حزب کمونیست هرگز به کشوری ثروتمند تبدیل نمیشد و حزب نیز به لطف یک ایدئولوژی غربی به قدرت رسید که آن را با مهارت تمام با شرایط چین تطبیق داد. با این حال، حزب برای موفقیت و دگرگون ساختن چین - آنگونه که در چهل سال گذشته انجام داد - مجبور بود این عناصر اساساً بیگانه را با ایدئولوژیهای بومی تلفیق کند؛ نخست با سنتهایی که عمدتاً از «مکتب قانونگرایی[1]» و سپس از «کنفوسیوسگرایی» نشئت میگرفتند. چین سنتهای ایدئولوژیکِ بارز اروپایی و چینی را در هم آمیخت و به ساختاری واحد دست یافت که رشد اقتصادی و بهبود زندگی میلیونها نفر را به همراه داشت.
من نمیتوانم سهم دقیق مارکسیسم و ایدئولوژیهای چینی را در تفکر کنونی حزب کمونیست چین (که در اسناد منتشر شده توسط ارگانهای عالی حزب و سخنرانیهای شی جینپینگ منعکس شده است) به درصد بیان کنم (آیا نصف به نصف است؟). اما برای من کاملاً روشن است که هر دو تفکر در آنجا حضور دارند. برخی از اظهارات، برخاسته از دستگاه واژگانی مارکسیستی است (همبستگی متقابل نیروهای تولید و روابط تولید، دیالکتیک، برداشت مادی از تاریخ، پیروزی نهایی سوسیالیسم)؛ در حالی که برخی دیگر - که سخنرانیها و حکایات کوتاه شی جینپینگ سرشار از آنهاست - از سنتی بسیار متفاوت، یعنی کنفوسیوسگرایی سرچشمه میگیرند: رفتار فضیلتمندانه، پذیرش سلسلهمراتب بر اساس ارزشهای اخلاقی و خودگذشتگی.
این دو دیدگاه گاهی به سختی در کنار یکدیگر قرار میگیرند. از نظر من این ترکیب چالشبرانگیز است. برای کسی که با آموزههای مارکسیستی پرورش یافته، معرفی ارزشهای اخلاقی فردی به عنوان موتورهای محرک تاریخ عجیب به نظر میرسد؛ چرا که فلسفه مارکسیستی بیشتر تا جایی به منافع فردی میپردازد که این منافع توسط نیروهای تاریخیِ فراتر از کنترل فرد شکل گرفته باشند. فراتر از آن، دستیابی به یک نظام اقتصادی و سیاسی برتر نمیتواند (صرفاً) از طریق بهبود رفتار اخلاقی فردی ما حاصل شود. بلکه برعکس است: تنها زمانی که چنین سیستمی محقق شود، اخلاق فردی میتواند بهبود یابد. همانطور که مارکس در عبارت مشهور خود (که در بیست و چند سالگی نوشته بود) میگوید:
«انسانها خود تاریخ خویش را میسازند، ولی نه آنگونه که دلخواهشان است؛ آنها تاریخ را در شرایطی که خود انتخاب کردهاند نمیسازند، بلکه در شرایطی میسازند که از پیش موجود بوده، و از گذشته به آنها داده شده و منتقل شده است.»
در اسناد حزب کمونیست چین، اغلب بر فضایل اخلاقی - یعنی عامل انسانی - تأکید میشود که این به معنای نیاز به این فضایل برای دستیابی به یک نظام برتر است.
من این همنشینیِ چالشبرانگیز را زمانی متوجه شدم که برداشت خودم از اسناد حزب کمونیست چین را با برداشت افرادی مقایسه کردم که در فرهنگ و ایدئولوژی سنتی چین تبحر بیشتری دارند. من عناصر مشتق شده از مارکسیسم را کاملاً درک میکردم، در حالی که رابطه آنها با عناصر چینی برایم مبهم بود. با این حال، دیگران ارجاعات به ارزشهای چینی را میفهمیدند و بر آن تأکید میکردند و اصطلاحات مارکسیستی را نادیده میگرفتند. فراخوان برای «چینیسازی مارکسیسم» که اکنون موضع ایدئولوژیک رسمی حزب کمونیست چین است، برای هر دو طرف چالشهایی را ایجاد میکند. به نظر میرسد «چینیسازی مارکسیسم» تمایلی برای ترکیب دو ایدئولوژی کاملاً متضاد است: یکی اساساً «کلان» (مربوط به جامعه) و دیگری اساساً «خرد» (مربوط به فرد). جیانگ شیگونگ (که به مکتب موسوم به «سوسیالیستهای محافظهکار» چین تعلق دارد) متوجه این تضاد هست، اما نه تنها آن را نادیده نمیگیرد، بلکه این دو جنبه را مکمل یکدیگر میداند:
«چین همواره با مسئله چینیسازی مارکسیسم مواجه بوده است. مارکسیسم به عنوان یک حقیقت فلسفی جهانی، نه تنها باید با عملکرد عینی تاریخ چین ادغام شود، بلکه باید با فرهنگ سنتی چین نیز درآمیزد. اندیشه شی جینپینگ درباره سوسیالیسم با ویژگیهای چینی برای عصر جدید... از سنت چینیِ «آموزش دل» برای احیای مجدد ایدههای کمونیستی بهره میبرد و این دستاورد... قدرت معنوی کل حزب و مردم را ساخته و تحکیم کرده است.» (نشریه Open Times، ژانویه ۲۰۱۸).
به باور من، علیرغم تلاشها برای پنهان کردن یا جلوه دادن آن به عنوان امری عادی، این ناسازگاری فکری همیشه در زمان تولد ایدئولوژیهای تلفیقی جدید وجود دارد. این موضوع توسط سمیر امین نیز مورد توجه قرار گرفته بود؛ کسی که به ویژه نسبت به پیامدهای جهانی موفقیت چین و رابطه پیچیده آن با مارکسیسم و سرمایهداریِ «موجودِ واقعی» حساس بود:
«باید اذعان کرد آنچه مهمترین مبارزات اجتماعی و سیاسی قرن بیستم تلاش کردند به چالش بکشند، نه خود سرمایهداری، بلکه بعد امپریالیستی پایدار در سرمایهداریِ موجودِ واقعی بود؛ بنابراین مسئله این است که آیا این انتقال مرکز ثقل مبارزات، لزوماً سرمایهداری را زیر سؤال میبرد یا خیر.» (مقاله «مسیر سرمایهداری تاریخی» در کتاب فقط انسانها تاریخ خود را میسازند، ص ۹۵).
چینیسازی مارکسیسم نه تنها ارزش خود را در عمل نشان داده است (امری که یقیناً مایه خرسندی مارکس میشد)، بلکه به تلفیق دو سنت ایدئولوژیک متفاوت منجر شده است. این روند، «فضای» ایدئولوژیک اروپایی یا غربی را به فضای ایدئولوژیک چینی نزدیکتر کرده است. همانطور که موفقیت اروپا ایدئولوژیهای غربی را به چین آورد، مارکسیسمِ چینیشده نیز که بر دوش موفقیت اقتصادی و فناوری چین بنا شده است، نفوذ خود را بر غرب و دیگر نقاط جهان اعمال خواهد کرد. از طریق یک علیت معکوس، این پدیده ممکن است بر تفکر غربی تأثیر بگذارد (و عناصری از فلسفه چینی را در آن بگنجاند) و این ترکیب جدید چینی-غربی ممکن است توسط دیگران الگوبرداری شده و در بقیه جهان رایجتر شود.
در آینده هر اتفاقی برای چین بیفتد - و هیچکس از آن مطمئن نیست - یک واقعیت انکارناپذیر باقی خواهد ماند: برجستهترین موفقیت اقتصادی در تاریخ مدرن توسط سیستمی به دست آمده است که فرهنگ بومی را با مارکسیسم - لنینیسم در عرصه سیاسی، و سرمایهداری منعطف و باز را در عرصه اقتصاد ترکیب کرده است. پیامد ایدئولوژیک و بلندمدت موفقیت اقتصادی و فناوری چین ممکن است نزدیکی بیشتر - و نه لزوماً همدلی و همنظری کامل - در تفکر جهانی نسبت به این موضوع باشد که عناصر تشکیلدهنده بهترین نظام چه چیزهایی هستند.
برانکو میلانوویچ؛ اقتصاددان
[1] Legalism