ویرگول
ورودثبت نام
هستۀ مطالعات توسعه
هستۀ مطالعات توسعههستۀ مطالعات توسعه تأسیس: آذرماه ۱۴۰۳ دانشگاه امام صادق علیه‌السلام ble.ir/development_studies t.me/development_studies
هستۀ مطالعات توسعه
هستۀ مطالعات توسعه
خواندن ۶ دقیقه·۱۷ روز پیش

داستان کشورهایی که «قرار بود» شبیه هم شوند

هری ترومن، سی و سومین رئیس جمهور آمریکا (1945 تا 1953)
هری ترومن، سی و سومین رئیس جمهور آمریکا (1945 تا 1953)

صفت «توسعه نیافته[1]» در پایان پاراگراف آغازین «اصل چهار ترومن» ظاهر شد. این نخستین بار بود که این واژه در متنی با چنین دامنۀ انتشار گسترده‌ای، به‌عنوان مترادفی برای «مناطق از نظر اقتصادی عقب‌مانده» به کار می‌رفت. پس از آن، اسم «توسعه‌نیافتگی[2]» نیز وارد ادبیات شد. همین نوآوری اصطلاحی بود که معنای خودِ «توسعه» را تغییر داد، زیرا آن را به شکلی تازه با «توسعه‌نیافتگی» پیوند زد.

البته استفاده از واژه «توسعه» در یک زمینه‌ی اجتماعی - اقتصادی چیز جدیدی نبود. هم مارکس و هم لروی‌بولیو[3] از آن استفاده کرده بودند. این واژه - همراه با اصطلاح «مراحل توسعه[4]» - در ماده ۲۲ میثاق جامعه ملل نیز آمده بود. لنین در سال ۱۸۹۹ کتابی با عنوان توسعه سرمایه‌داری در روسیه نوشت؛ شومپیتر در ۱۹۱۱ نظریه توسعه اقتصادی را تألیف کرد؛ و روزنشتاین-رودان در ۱۹۴۴ اثری با عنوان توسعه بین‌المللی مناطق اقتصادی عقب‌مانده ارائه داد. قبل از اصل چهارم ترومن نیز در دسامبر ۱۹۴۸، مجمع عمومی سازمان ملل دو قطعنامه تصویب کرده بود: «توسعه اقتصادی کشورهای توسعه‌نیافته» و «کمک فنی برای توسعه اقتصادی». وجه مشترک همه این نمونه‌ها آن است که در امتداد سنت غربی، «توسعه» را پدیده‌ای لازم‌الوقوع و غیرمُتعدی (بدون عامل) می‌دانند که صرفاً «رخ می‌دهد»؛ گویی نمی‌توان کاری برای تغییر آن انجام داد.

اما ظهور اصطلاح «توسعه‌نیافتگی» نه‌تنها ایده تغییر در جهت یک وضعیت غایی را برانگیخت، بلکه مهم‌تر از آن، «امکان» ایجاد چنین تغییری را نیز مطرح کرد. دیگر مسئله فقط این نبود که اشیاء «توسعه پیدا می‌کنند»؛ اکنون می‌شد یک منطقه را «توسعه داد». بدین‌ترتیب «توسعه» معنایی مُتعدی یافت (کنشی که عاملی بر عاملی دیگر اعمال می‌کند) که با نوعی اصل سازمان‌دهی اجتماعی هم‌خوان بود، در حالی که «توسعه‌نیافتگی» به حالتی «طبیعی» (یعنی ظاهراً بی‌علت) از امور بدل شد.

این تغییرات صرفاً زبانی نبودند؛ بلکه نگاه ما به جهان را به‌طور بنیادین دگرگون کردند. تا آن زمان، روابط شمال و جنوب عمدتاً بر اساس تقابل استعمارگر/استعمارشده سازمان می‌یافت. اما دوگانه جدید «توسعه‌یافته/توسعه‌نیافته» رابطه‌ای متفاوت پیشنهاد می‌کرد که با اعلامیه جهانی حقوق بشر و جهانی‌شدن تدریجی نظام دولت‌ها سازگار بود. به‌جای رابطه سلسله‌مراتبی میان مستعمره و متروپل، اکنون همه دولت‌ها از نظر حقوقی برابر تلقی می‌شدند، هرچند در واقع چنین نبود. در گذشته، استعمارگر و استعمارشده به دو جهان متفاوت و متقابل تعلق داشتند و تقابل میان آن‌ها (مثلاً در قالب جنبش‌های رهایی‌بخش ملی) اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید. اما اکنون «توسعه‌نیافته» و «توسعه‌یافته» اعضای یک خانواده واحد فرض می‌شدند: یکی شاید کمی عقب‌تر باشد، اما همیشه می‌تواند خود را به دیگری برساند - مشروط بر آنکه همان قواعد بازی را بپذیرد و برداشتش از «مدیریت» تفاوت زیادی نداشته باشد.

از نظر مفهومی، تقابل «توسعه/توسعه‌نیافتگی» ایده نوعی تداوم جوهری را وارد کرد، به‌گونه‌ای که این دو فقط به‌صورت نسبی با هم تفاوت داشتند. «توسعه‌نیافتگی» دیگر نقطه مقابل «توسعه» نبود، بلکه شکل ناتمام یا به تعبیر استعاره‌های زیستی، «جنینی» آن محسوب می‌شد؛ بنابراین، تسریع رشد تنها راه منطقی برای پر کردن این شکاف تلقی شد. این رابطه عمدتاً در قالبی کمّی صورت‌بندی شد و نوعی وحدت بنیادی میان این دو پدیده فرض گرفته شد. افزون بر این، هر کشور به‌طور جداگانه در نظر گرفته می‌شد: «توسعه» آن کشور، عمدتاً پدیده‌ای درونی، خودزاینده و خودمتحرک فرض می‌شد، هرچند می‌توانست از بیرون «کمک» دریافت کند. بار دیگر، طبیعی‌سازی تاریخ، آن را از محتوا تهی می‌کند. شرایط تاریخی‌ای که می‌توانستند «پیشتازی» برخی کشورها را نسبت به دیگران توضیح دهند، از بحث کنار گذاشته می‌شوند، زیرا «قوانین توسعه» برای همه یکسان فرض می‌شوند و با ضرورتی آهنین عمل می‌کنند؛ بنابراین، آنچه در اروپا میان قرن‌های هجدهم و نوزدهم رخ داد، باید در جاهای دیگر نیز تکرار شود. این رویکرد نه‌تنها پیامدهای فتح، استعمار، تجارت برده، فروپاشی صنایع دستی در هند و گسست ساختارهای اجتماعی را نادیده می‌گیرد، بلکه چنین وانمود می‌کند که وجود کشورهای صنعتی اساساً زمینه‌ای را که کشورهای در حال صنعتی‌شدن در آن عمل می‌کنند، تغییر نمی‌دهد. جهان دیگر نه به‌عنوان ساختاری درهم‌تنیده، بلکه به‌مثابه مجموعه‌ای از ملت‌های «منفرد» و ظاهراً برابر تصور می‌شود. در اینجا می‌توان ایدئولوژی «فرصت‌های برابر» و «خودساختگی» را بازشناخت: با کار و پشتکار، کارگر می‌تواند کارفرما شود، پسر آسانسورچی مدیر، و بازیگر سینما رئیس دولت.

این شیوه جدید تقسیم‌بندی جهان به‌طرز چشمگیری با منافع آمریکای شمالی سازگار بود. این امر نشان می‌دهد که اعمال قدرت تا چه اندازه با نحوه استفاده از واژگان گره خورده است: اگر بلاغت بتواند دیگران را قانع کند، همواره بر زور ترجیح دارد. اما این سازوکار چگونه عمل می‌کرد؟

نخست، این دوگانه جدید در بی‌اعتبار کردن استعمار بسیار مؤثرتر از نظام قیمومیت بود (که بر این ایده استوار بود که کشورهای پیشرفته‌تر مأموریتی برای گسترش تمدن دارند). اکنون که کل بشریت در چارچوب «توسعه» گنجانده شده بود، مشروعیت به‌نوعی «طبیعی» و جهان‌شمول جلوه می‌کرد و کمتر در اثر بازی‌های سیاسی سازمان‌های به‌اصطلاح بین‌المللی قابل مناقشه بود. آنچه رئیس‌جمهور ویلسون در پایان جنگ جهانی اول نتوانست محقق کند، ترومن در پایان جنگ جهانی دوم با تحمیل واژگانی جدید انجام داد که برای توجیه روند استعمارزدایی به کار رفت. در واقع، می‌توان استعمارزدایی را بهایی دانست که فرانسه، بلژیک و بریتانیا برای مشارکت آمریکا در جنگ جهانی دوم پرداختند. از این‌رو، نقدهایی که بر مبنای مفهوم قدیمی «امپریالیسم» صورت می‌گیرند، همزمان هم درست‌اند و هم نادرست: درست هستند، زیرا ایالات متحده آشکارا در پی دسترسی به بازارهای جدید از طریق برچیدن امپراتوری‌های استعماری بود؛ و نادرست هستند، زیرا «برنامه توسعه» به آن امکان داد نوع تازه‌ای از امپریالیسم ضد‌استعماری را پیش ببرد.

دوم، زوج مفهومی «توسعه/توسعه‌نیافتگی» شکاف میان بخش‌های مختلف جهان را حفظ کرد، اما امکان یا حتی ضرورت مداخله را نیز توجیه نمود، بر این اساس که در برابر نیازهای شدید نمی‌توان منفعل ماند. از یک سو، «توسعه‌نیافتگی» به‌مثابه وضعیتی بی‌علت جلوه می‌کند: نوعی «فقر» که یک «ناتوانی» است و «قربانیانی» می‌آفریند که زیر فشار «گرسنگی، بیماری و ناامیدی» قرار دارند. از سوی دیگر، «توسعه» وضعیتی است مملو از رفاه و ثروتی که «پیوسته رشد می‌کند و پایان‌ناپذیر است»، با منابعی که فقط باید بسیج شوند. در برابر چنین تصویری، بی‌عملی ناممکن است. اما برخلاف دوره استعمار، اقدام لازم دیگر انتقال ارزش‌ها یا برنامه‌ای آموزشی با ابتکار بیرونی نیست، بلکه «تلاشی بین‌المللی» و «کوششی جمعی» است که بر افزایش تولید و استفاده بهتر از منابع طبیعی و انسانی جهان تکیه دارد. اکنون مداخله یعنی «در اختیار گذاشتن منابع»، «کمک به دیگران برای کمک به خودشان» (فرمولی بسیار جذاب!) و «تشویق همگان به تولید بیشتر». و در نهایت، در این تقسیم بزرگ، همه قرار است ثروتمندتر و مرفه‌تر شوند.

سرانجام، ایالات متحده هژمونی خود را از طریق پیشنهادی سخاوتمندانه تثبیت کرد که مدعی بود فراتر از شکاف ایدئولوژیک میان سرمایه‌داری و کمونیسم است. کلید رفاه و خوشبختی، افزایش تولید بود، نه بحث‌های بی‌پایان درباره سازمان اجتماعی، مالکیت ابزار تولید یا نقش دولت. بدون آنکه اصل وجود یک نردبان سلسله‌مراتبی میان جوامع زیر سؤال رود (که مبنای همه اشکال تکامل‌گرایی است)، «اصل چهارم ترومن» صرفاً معیاری جدید تحمیل کرد که در رأس آن ایالات متحده قرار داشت: تولید ناخالص داخلی (GDP). انگارۀ برتری مبتنی بر «تمدن» محل تردید بودند، زیرا ناگزیر غرب را در رقابت با دیگر تمدن‌ها قرار می‌دادند؛ اما آمارهای ملی، با ظاهر ریاضی و عینی خود، مبنایی بسیار پذیرفتنی‌تر برای مقایسه به نظر می‌رسیدند. این راه‌حل، واقعاً هژمونیک بود، زیرا نه‌تنها بهترین، بلکه یگانه راه ممکن جلوه می‌کرد.

منبع:

ریست، ژیلبر (۲۰۱۹). تاریخ توسعه: از خاستگاه‌های غربی تا ایمان جهانی (ترجمۀ سید رحیم تیموری). مرکز پژوهش‌های توسعه و آینده‌نگری.


[1] Underdeveloped

[2] Underdevelopment

[3] اقتصاددان و نویسنده فرانسوی بود که به‌دلیل آثارش در زمینه اقتصاد سیاسی، امور مالی عمومی و استعمار شناخته می‌شود. او استاد اقتصاد در «کلژ دو فرانس» بود و از نظریه‌پردازان برجسته مکتب اقتصاد لیبرال در فرانسه به‌شمار می‌رفت.

[4] Stages of development

توسعه اقتصادیجنگ جهانیآمریکاتوسعهاستعمار
۳
۰
هستۀ مطالعات توسعه
هستۀ مطالعات توسعه
هستۀ مطالعات توسعه تأسیس: آذرماه ۱۴۰۳ دانشگاه امام صادق علیه‌السلام ble.ir/development_studies t.me/development_studies
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید