گفتمانی راجب عشق

دیشب را به سختی سپری کرده ام. امروز عجیب حس و حال نوشتن دارم. می خواهم همین که دوباره توسط تنهایی محاصره شدم، دنبال علاقه ای گم گشته در اعماق وجودم بگردم و پیدایش کنم. می خواهم بنویسم. می خواهم از احساسی بنویسم که مدت هاست قلبم را تسخیر کرده و بر تک تک اعمال و افکارم تاثیر گذاشته؛ می خواهم از عشق ورزیدن و محبت کردن بنویسم.

فکر نمیکنم که کتاب ها قدرت گنجاندن این مفهوم هر چند انتزاعی ولی سخت پر معنی را در خود داشته باشند. حتی خودم هم نمیدانم که در باره عشق درست فکر میکنم یا نه. همواره سوال هایی از خود پرسیده ام که هیچگاه پاسخ درستی برای آن نیافته ام. عشق یکی از آن پرسش هاست. شاید پاسخی برایش ندارم چون آن را با کسی در میان نگذاشته ام، یا تجربیات من در حد درک چنین مفهومی، عمیق و قابل اطمینان نبوده است. اما سخنی از نیچه به یاد دارم: هر کس که "چرایی" برای زندگی داشته باشد، با هر "چگونه ای" کنار خواهد آمد.



عشق برای من تلفیقی است از چند مفهوم انتزاعی دیگر؛ عشق برای من آن احساس لطیفی است که با محبت کردن و دوست داشتن، خود را در قلب جای می دهد. باید در کنارم بنشینی و بگذاری قلبم حدیث عشق را برایت بازگو کند، تنها در آن صورت است که عشق را، با زبان عشق برایت توصیف خواهم کرد زیرا واژه های انسانی، از تحلیل عشق عاجزند.

از تجربیاتم که بپرسی، بدو تولدم را برایت بازگو خواهم کرد. بوی مادر. اولین بار عشق را در دستانی که مرا سخت بر قلبش فشرد تجربه کرده ام. هنوز هم عشق را در تک تک نگاه ها و حرف های مادرم حس میکنم و با تمام وجود از داشتنش خوش حالم. اگر آن سوال کلیشه ای را بپرسی که پس پدرت چه؟ جوابم عشقی خواهد بود هر روز و شب در از خود گذشتگی آقا اردشیر می بینم. پدری که ساعت کار نمی شناسد. پدری که همه چیزش سه پسر و همسرش است و در این زمان سخت، برای خانواده اش هر کاری میکند. دو برادرم را از قلم نخواهم انداخت. رضایی که هم اکنون خدمت سربازی اش را سپری میکند همیشه به من امید داده که ادامه دهم. خاطراتمان را مرور میکنم و هر وقت که دلتنگش میشوم، صدایش را در ذهنم بازسازی میکنم. حامد مقابل چشمانم رشد میکند. درخشندگی و بالندگی را در آینده اش می بینم. باهوش است و حرف را نگفته میگیرد. تکه ای از وجودم است. فاطمه، دختر عمه ای که با همه فرق دارد. صمیمی ترین دوستم همین فاطمه است. کسی که خیلی اوقات مرا از تنهایی بیرون می کشد و کنارم می ماند تا حالم خوب شود.

شاید مفهومی دیگر از عشق هم باشد. مفهومی که به یک عمر زندگی کنار کسی که دوستش داری می انجامد. دیشب عروسی بود. این که جوان های امروزی باور دارند ازدواج کاری بیهوده است، بیهوده است. من حتی لیست اسمی از فرزندانی که خواهم داشت دارم. مثال بزنم؟ بابک و اتابک، چکاوک و فرانک. این مفهوم هنوز به سراغم نیامده اما بی صبرانه انتظار قدم هایش را میکشم. در نظرم حسی شگفت انگیز است که همدمی داشته باشی، نگاری داشته باشی، دلبندی داشته باشی که لبخند را بر لبانت بنشاند. دوست دارم ناگهانی از راه برسد. از کنارم بگذرد و بویش هوا را عطراگین کند. سخنی نخواهم گفت و اجازه خواهم داد شاخه گلی که در دستانم است داستان انتظار مرا برایش بازگو کند، زیرا گل ها هرچند خاموشند اما یک دنیا سخن در بر دارند.

تا آنجا که واژه هایم توان داشتند عشق را برایت بازگو کردم. امیدوارم از تجربه چنین حسی بی نصیب نمانده باشی. لبانت مثل غنچه از هم بشکفد و در کنار آنها که دوستشان داری، بمانی.