مرا در کوچه های تنهایی رها کن ، بگذار ارام ارام بمیرم و تو ارام ارام دور شو. برو به دشت های سبز برو به سمت نور مرز بین تاریکی و نور را بشکن ، قدم بگذار به جایی که در ان نفس جاریست ! جایی که من ایستاده ام خفگی گلویت را میفشارد ، تاریکی دست و پایت را میبندد و خستگی روحت را میبلعد . باشد که ان سو ، ان سوی پرچین نوری باشد. امیدی باشد. شاید هم راهی باشد برای فرار . فرار از من ، فرار از خود ، فرار از این دنیا
