بی وقفه ضربه میزنم ،
همچو اتش فشانی که فوران کرده .
از اسمان خون میبارد .
ضربه میزنم ، باشد که هر ضربه التیامی بر زخم هایم شود
اما نه؛
لحظه ای که همجا ارام شود ، لحظه ای که در سکوت اسفناک پشیمانی فرو میروم ، لحظه ای که سیل احساساتم خون های جاری را می شوید
همان لحظه ، یک درنگ .
نه.. چرا؟ چطور؟
هر ضربه ای که بر روح بی جانت زدم
-روحی که حالا هم نفس های اخرش را میکشید و سینه خیز به سمت من می امد-
همان ضربه ها خود زخمی شده بود عمیق ، بر قلب من.
شاید از دور انتقام به نظر می رسید اما
در نهایت اسیب به تو
اسیب به خود بود
. . .
پ.ن: همیشه که نباید “برای عزیز ترینم” ها عاشقانه باشن نه؟ فلسفه عشق همینه گاهی اوقات با درد ، رنج و پشیمونی همراهه