
روی تخت دراز کشیدم ، به سقف ترک خورده خانه زیرزمینی ام خیره شدم .
صدای زنگ ریزی می اید ، اوه موبایلم .
گوشی را برمیدارم ، سهمیه این ماه :
«۱۰۰۰ ناامیدی»
خب مثل اینکه حقوق ها را بالاخره واریز کردند .
اینجا ساز و کار همچی این چنین است
بله ، انقدر زمین فسرده و انسان ها افسرده شدند که واحد ثروت ناامیدی است .
هرقدر سخت تر ، تنگ تر و عزب تر باشی حقوقت افزایش پیدا میکند.
هر قدر هم شهری خاکستری تر ، الوده تر و تاریک تر باشد نمای گسترده تری از فضای شهری نوین است.
اما فکر نکنید فقط همین هست !
اینجاهم خرید و فروش های زیر میزی ای انجام میشود .
مثلا ان سیاستمدار ها یا تاجر های کثیف که با لبخند های گشوده به تلوزیون زل زدند ، اخر دیگر کیست که به این راحتی خنده ش را هدر دهد ؟
معلوم است ! کسی که میلیارد ها ناامیدی در جیب دارد و هر روز بخشی «امید» میخرد و به خود تزریق میکند .
مواد عجیبی است امید.
قبلا که اوضاع انقدر سخت نبود امید فروشی ها را میتوانستی در سطح شهر پیدا کنی و با نرخ ارزان تر بخری-تا شاید برای چند ساعتی حس زنده بودن بگیری-
ولی بعد از طرفی نرخ تورم اجازه ی خرید نمیداد و از طرفی کلا خرید و فروش« امید واهی » غیرقانونی اعلام شد .
این شد که به اینجا رسیدیم ، روزانه میلیون ها امید در بازارچه سیاه خرید و فروش میشود
منبعشان؟ رویاها و ارزوهای کودکانی که در امیدخانه ها پرورششان میدهند
بعد تا اخرین قطره امید را از وجودشان میدوشند و ریشه خشک نا امیدی که ماند ، از امیدخانه بیرونشان میکنند.
روش دردناکی برای دست یافتن به امید است ولی شنیده ام برای همین است که حتی یک قطره کوچکش میتواند برای یک سال اینده به تو شوق و شور زندگی ببخشد.
نگاهی به حسابم می اندازم : « ۱۵۰۰۰۰۰ ناامیدی »
پس انداز سال ها سخت کار کردن من.
گرچه نمیدانم پس انداز برای چیست ، یکی از کارکرد های ناامیدی همین است
تا وقتی جوانی و امید داری میکوشی خانه ای برای خود دست و پا کنی
بعد که خریدی با احتساب مالیات و اجاره انقدر فسرده میشوی که تا اخر عمر درهمان خانه جا خوش میکنی.
وقتی امیدی نباشد ارزویی هم نیست
و ارزویی اگر نباشد پیشرفتی هم نیست !
اینطور شد که ملتی قناعت کننده داریم .
بیشترمان در قوطی های حلبی زیر زمینی زندگی میکنیم که خب خوبی هاش خودش راهم دارد .. دنج است ، گرم است و خب ساکت و تاریک .
ان خانه های مجلل قصر مانندهم طبق معمول برای کسانی است که خب . صحبتی نکنیم اینجاهم قوانینی دارد که دستمان را بسته !
از قوانین دیگر هم بگم ؟
ازدواج برای اقشار پایین غیرقانونی است
شاید تعجب کنید و بپرسید چرا؟
تشکیل خانواده ، ازدواج و عشق حجم گزافی امید به شما تزریق میکند .
البته در سال های اول مالیات امید را میگرفتند یعنی ۹۹ درصد امید دریافتی شما
و نتیجه اش طلاق های متعدد بعد از سال های اندک بود
این چنین شد که تصمیم گرفتند ازدواج غیرقانونی باشد تا این دردسر هاهم نکشیم .
از حق نگذریم روش موثری هم برای کنترل جمعیت است
زمان مادربزرگ پدر بزرگ من که امید ارگانیک هنوز جریان داشت
انقدر فضای خانه و خانواده گرم و صمیمی بود که منجر به افزایش شدید جمعیت شده بود
اما حالا نتنها دیگر صدای گریه ی نوزادی نمیشنوی بلکه هر شب از خانه یکی صدای شلیک می اید
اسمش را هم گذاشتند « پاک سازی خودکار »
کسی که تاب نیاورد
خودش ، خودش را پاک سازی میکند .
چرخی روی تخت میزنم .
نگاهم را به ساعت رویدیوار میدوزم ، ۴ صبح است
۲ ساعت دیگر باز باید به بانک برگردم .
بله من توی بانک کار میکنم ، روزانه با میلیارد ها نا امیدی سر و کار دارم
بین خودمان بماند بعضی از ان اسمشان را نبر ها توی صندوق امانتشان شادی را نیز قایم کردند
شادی هنوز غیرقانونی اعلام نشده ولی تعدادش انقدر کم شده که قیمتش لحظه ای افزایش میابد .
بگذریم..
یاد روز مصاحبه ام افتادم .
با هزار ذوق و شوق ازمون استخدامی را قبول شدم
به مصاحبه که رسیدیم مصاحبه گر اخرین سوال را پرسید :
«می دانی چرا واحد خرید امید ، ناامیدی است؟»
جا خوردم ، من تمام کتاب ها تمام جزوه ها تمام کلاس ها را شرکت کرده بودم اما هیچ جا این سوال به چشمم نخورده بود .
گمان کردم سوالی انحرافی است
چند باری سوال را در ذهنم تکرار کردم
بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتم تمام اینده شغلی ام را روی یک جمله قمار کنم :
«چون ، اخرین لحظه هر شبی نزدیک روز است .»
یکی از ابروهای مصاحبه گر بالا رفت انجا بود که گفتم تمام شد . زندگیم دود هوا شد و رفت .
اما درکمال تعجب ازم خواست بیشتر برایش توضیح دهم
گفتم : «امید ارگانیک ، ان امیدی که نیاز به خرید و فروشش نبود خیلی وقت است ته کشیده
چیزی که برای ما مانده امید واهی است .
میلیاردها ناامیدی که روی هم انباشسته شوند
به مرور طی اتفاقات شیمیایی الکترون های منفی تبخیر میشوند و یک جنس نامرغوب امیدی به جا می ماند .
ارگانیک نیست اما باز هم امیدی است!
برای ادامه زندگی
هر قدر ناامیدی بیشتری داشته باشی در نهایت یک امید نصیبت میشود »
لبخندی بر لب مصاحبه گر نشست و این شد که من الان اینجام
معاون بانک ناامیدی.
نمی دانم ، شاید من هم روزی انقدر ناامیدی روی هم انباشسته کردم که بالاخره به یک امید هرچند واهی دست پیدا کنم .
شما چطور؟
—
از اونجایی که کامنت ها بستس به ذهنم رسید توی این لینک نظراتتونو برام بنویسید ( ناشناسه ولی شما اگر خواستید معرفی کنید )