
دوستش داشتم ولی ویران بود ، ایران بود.
امان از معشوق ایرانیِ من! چشمانش به سیاهی لباسِ معترضان می مانست ،
دلش اشوب و منطق سرکوب گری بی رحم بود
جای جای بدنش کبودی موشک های اسرائیلی ولی همچنان استوار بود.
روحش خسته بود ، از زمان جنگ هشت ساله ِ کهنه اش
غم چنان وحشیانه ریشه در وجودش دوانده که گویی او ایران بی دفاع و غم جمهوری .
از همان بدو تولد -همان پنجاه و هفتِ غمگین- درحال مبارزه است ولی غم تا تمام عشق و امید اش را به تاراج نبرد نمیرود که نمیرود.
ای کاش میشد به داد معشوق ایرانی رسیدولی غم اماده است که بماند