
میسوزد ، میسوزد .
زمانه گلویم را بر دندانهای بی رحمش کشیده و بی اختیار بر تن بی توانم چنگ میزند.
میبینند ، میبینند.
مردم مرا میبینید مرا در تقلای زندگانی تماشا میکنند با چشمی باز و روشن تر از همیشه ولی دل ها ان دل ها از ریشه کور بودند.
میمیرند میمیرند.
ادم ها یکی پس از دیگری پشت هم بر زمین میافتند گویا در جنگِ با زمانه هیچ گریزی از مرگ نیست
میخندد میخندد.
او میخندد ایستاده درتماشا .
از گوشت به دندان کشیده از دستهای بسته شده از چنگ های مکرر از پیکر های بیجان از اشک از ناله از فعان از خون از مرگ، لذت میبرد
انگار که تمام این ها فقط یک اثر حیرت انگیز از صفحه روزگارست که بر دفتر نقاشیه هزار برگش ترسیم شده.
میروم، میروم.
دیگر کم کم باید رفت ، من هم مانند ان مردم یک جنازه دیگر بر صفحه دفتر نقاشی هستم.