روزها از نور بی امیدی در گوشهای وجود فرومیروم
شب ها از تاریکیکورکننده ای که به روحم میتابد چشم بر هم نمیزارم
هیچ چیز جای خود نیست
زندگی در بین تناقض های نافهوم ذهنم اوار شده و من
سراسیمه با دست وپاهایی خون الود به دنبال تکهای شادی دربین خرابه های زندگی هستم