
اگر پارت های قبلی رو نخوندید ، پیشنهاد میکنم اول اونا رو بخونید چون قسمت های مختلف داستان بهم مرتبط هست .
-
باد سردی میوزید و بوی خاک نمخورده و علفهای خشک را با خود به داخل کلبه میآورد. دختر ، که حالا نامش را هم به سختی به یاد داشت - ایا هنوز استرا بود ؟ یا حالا فقط دزدی با گوی امید ؟- خودش را در گوشهای تنگ و تاریک جمع کرده بود. سکوت وهمآور روستا، که به شکلی غریب با سکوت خفقانآور “بانک ناامیدی” فرق داشت، تمام وجودش را فرا گرفته بود. اینجا خبری از وزوز مداوم دستگاههای تهویه، زمزمه خشخش کاغذهای ارزشگذاری شده، یا صدای شلیک نبود . فقط صدای باد بود و بس.
چند روز از فرارش میگذشت.
بعد از ان اتفاق دیگر مجالی برای ماندن نبود
بر خلاف تصورش سخت گیری بر حساب و کتاب امیدها بیشتر بود ..
دو گوی گم شده بود -گوی هایی که حالا یکی در درونش و دیگری در دستان او بود -
همه چیز سریع اتفاق افتاد . صبح با صدای پلیس های سازمان ناامیدی از خواب برخواست
برای دستگیر کردنش امده بودند.
تقصیر او نبود ، نمیدانست امید عطر بهاری ماندگاری دارد!
حالا هم صبح که رئیس به بانک رسیده بود عطر پر طراوت امید را حس کرده بود . بقیه اش ؟ خب معلوم است ..
سفر طاقتفرسا بود. شبها در جنگلهای تاریک میخوابید و روزها با احتیاط از میان جادههای متروکه میگذشت. گوی کوچک امید که از بانک دزدیده بود، هنوز در جیب پالتوی کهنهاش پیدا میشد؛ نوری کوچک و لرزان در تاریکی محض. هر بار که آن را لمس میکرد، گرمایی خفیف در دلش میپیچید، اما کافی نبود تا خستگی راه و اضطراب تعقیب را از تنش بیرون کند. عکس هایش کل شهر را پر کرده بودند . او یک دزد بود.
حالا او فراری ، به جایی میرفت که حتی امیدی بر واقعی بودنش نبود .
به سختی توانسته بود نشانههایی از “جامعه امیداران” را بیابد. زمزمههایی که در ایستگاههای اتوبوس بینشهری شنیده بود، نقاشیهای گرافیتی مبهمی که روی دیوارهای پلهای هوایی دیده بود، و در نهایت، راهنمایی یک پیرمرد دورهگرد که با نگاهی دلسوز، او را به سمت این منطقه فراموش شده هدایت کرده بود. پیرمرد گفته بود: «آنها که امید را در دل دارند، جایی دور از چشم ناظران، زندگی میکنند. جایی که ناامیدی هنوز نتوانسته نفسشان را بند بیاورد.»
حالا اینجا بود. در میان خانههای کاهگلی و مزارع کوچک. اما هیچ نشانی از آن “جامعه” نبود. فقط سکوت بود .آیا اشتباه آمده بود؟ آیا تمام آن ریسک، تمام آن فرار، بیفایده بود؟
ناگهان، صدای خشخشی از بیرون توجهش را جلب کرد. کسی داشت نزدیک میشد. خود را بیشتر در سایه کشید و نفسش را حبس کرد. آیا این اخر راهش بود ؟ یعنی بالاخره پیدایش کرده بودند ؟
از ترس به خود لرزید.
صدای قدمها نزدیکتر شد و سپس، زنی جوان با لباسی ساده و چشمان ابیِ نافذی، از چارچوب درگاه کلبه گذشت. در دستش سبدی پر از سبزیجات بود و نگاهش مستقیم به سمت او خیره شده بود. لبخندی محو بر لب هایش نشست.
«بالاخره رسیدی،» زن با صدایی آرام گفت. «ما منتظرت بودیم. بیا، وقت آن است که با دنیای واقعی آشنا شوی.»
اعتماد برایش سخت بود ، باید به حرف زن گوش میکرد ؟
چاره ای نداشت. امیدی هم نداشت، که البته عجیب بود
او امید داشت .. خیلی امید . درست در جیب هایش.
قدمی از سایه بیرون گذاشت ، زن سبد را گوشه ای رها کرد
دستش را به سمت دختر گرفت « لونا هستم ، میدانم برای چه اینجا هستی . نیاز به توضیح نیست . ما خواستیم که باشی و حالا هستی »
دختر دستش را با تعلل از جیبش بیرون کشید و در دست زن رو به رویش گذاشت « استرا ، یا ترا . منظورتان را متوجه نمیشوم ، شما-»
زن فرصت تکمیل جمله را به او نداد
« تو اولین نفری نیستی که خطا کردی ترا ، در اینجا ما همه گناهکاریم . جرممان هم امید است . امید به تغییر .
پس از پخش شدن اگهی ها در سطح شهر دنبالت گشتیم
میدانستیم جای تو پیش ماست . پیدا کردنت سخت بود .
اعتراف میکنم در فرار کردن ماهری . »
پیرمرد دورگرد -که حالا خیلی هم شبیه دورگرد ها نبود- وارد کلبه شد.
« قانع کردن انسان های امیدوار خیلی هم سخت نیست ، امید باروت است و حرف ها جرقه .
برای ترغیب تو برای به اینجا امدن تنها یک جمله نیاز بود
“ جامعه امیداران را پیدا کن “ و فشفشه های امید در قلب تو بود که شکفت
چون تو میخواستی که باشد تو میخواستی که امیدی برای پناهت باشد و بود »
ترا گیج شده بود .
زن گفت « به جامعه ما خوش امدی ترا ، ما بهت نیاز داشتیم »
او منظور زن را از نیاز درک نمیکرد ، البته قرار بود به زودی بفهمد .
……
ترا با تردید قدم به داخل کلبه گذاشت .
بعد از صحبت نه چندان کوتاهشان با ان دو همراه شد، چاره دیگری هم نداشت .
راه پیچدرپیچ و قدیمی بود که مطعمنا جای خوبی برای تشکیل یک جامعه مخفی بود .
«نترس، ترا. اینجا امن است. حداقل امنتر از آن جهنمی که از آن گریختی.» صدای لونا آرام بود، اما در آن نوعی قاطعیت وجود داشت که ترا را به نشستن ترغیب کرد.
ترا روی یک نیمکت چوبی که با پارچهای رنگی پوشانده شده بود، نشست. حالا رنگ هارا احساس میکرد .. مثل خیلی چیز های دیگر .
نگاهش به گوی امید در جیبش افتاد. هنوز لرزش خفیفی داشت، اما حالا در کنار حضور لونا و پیرمرد، آن گرما دیگر تنها نبود. انگار امید، فقط یک گوی نبود؛ بلکه جریانی بود که از طریق احساسات تقویت میشد.
لونا کنارش نشست و گفت: «میدانم گیج شدهای. همه ما روزی گیج بودیم. وقتی اولین بار کلمه جامعه امیداران را شنیدیم، فکر کردیم شوخی است. یا شاید یک تله دیگر.»
او به پیرمرد نگاه کرد که سرش را تکان میداد. «اما حقیقت این است که امید، نه یک کالا، نه یک پول، بلکه یک انتخاب است. انتخابِ دیدنِ نور، حتی وقتی همه چیز تاریک است. و تو، ترا، این انتخاب را در دلت داشتی. حتی قبل از انکه ان گوی را در دست بگیری ! به همین دلیل ما به تو نیاز داریم.»
ترا به لونا خیره شد. «اما… من فقط یک کارمند بانک بودم. یک دزد… یک فراری.»
پیرمرد، که صدایش حالا کمی گرفتهتر شده بود، گفت: «همه ما زمانی در بانک ناامیدی ، امید خانه ها یا حتی خانه های شبانه روزی کار میکردیم . فرار کردن از آنجا، اولین قدم برای انتخاب امید است البته شاید هم یک اجبار ، اجباری برای شروع تازه. اما این آغاز راه است. دنیای واقعی که من از آن گفتم، همینجاست. جایی که امید را زنده نگه میداریم، نه به عنوان یک توهم، یک کالا یا یک افسانه بلکه به عنوان یک نیروی محرک. نیرویی که میتواند دنیا را تغییر دهد.»
لونا ادامه داد: «و تو، ترا، با آن گوی امید که همراه داری، قدرتی داری که میتواند جرقهای برای دیگران باشد. نه فقط به خاطر خود گوی، بلکه به خاطر شجاعتت برای برداشتنش. ما اینجا کسانی را میخواهیم که جسارت رویاپردازی داشته باشند، جسارت عمل کردن.
سال هاست که با کنترل جسارت را از ما گرفتند
چشم باز کردیم و در خانه های شبانه روزی بودیم
انچه خواستند خواندیم انچه خواستند نوشتیم و انچه خواستند حفظ کردیم
رویاهایمان را گرفتند و رنگ را از درون ما زدودند
خلاقیت مرد و نهایتا اطاعت باقی ماند .»
زن به گرمی دست ترا را لمس کرد « اما ما انسان هستیم .
ما چیزی فراتر از نام ها و اسامی هستیم . »
پیرمرد قدمی سمت دو دختر برداشت .
« ما سال هاست که برای این موقعیت برنامه ریزی میکردیم. روزی که با کبریت کوچکی ان شهر خاکستری را به اتش بکشیم و جرقه های امید را در دل مردم بکاریم . »
ترا کم کم میفهمید . او خواسته وارد یک جامعه و ناخواسته وارد یک شورش شده بود .
و حالا کلید تکمیلی ان شورش - گوی امید - در دستان او بود .
باید به شورش ملحق میشد ؟ هنوز هم برای برگشت دیر نبود . چون به محض اولین حرکتش دیگر هیچ راهی نداشت .
-
پ.ن : توضیحات تکمیلی ای هست که دوست دارم براتون بگم
اول اینکه : چرا تا قبل این قسمت اشاره مشخصی به جنسیت یا اسم شخصیت اصلی داستان نشده بود ؟
خب توی شهر خاکستری انسان از خودش شخصیتی نداره . جنسیت و سن و هرچیزی هیچ اهمیتی نداره
تنها چیزی که انسان ها باهاش شناخته میشن جایگاه و میزان کارامدی اوناست . به طوری که خود فرد بعد مدت طولانی دیدگاهی از جنسیت ، اسم و علایقش نداره .
خودش رو صرفا یک قطعه از جامعه میبینه
و ترا بعد از حس کردن امید خلاقیت و رویای درونش گسترش پیدا کرد جایی که انسان اراده خودشو بدست میگیره و از مرز های جامعه فعلیش فراتر میره
پس کم کم داره شخصیت واقعی خودش رو پیدا میکنه
دوم اینکه : توی قسمت قبلی نوشتم « امید نور است » و به نظر من این جمله خیلی جمله درستیه و از اونجایی که توی داستان هم اشاره شده بود تمام کسایی که نهایتا امید رو انتخاب کردن نور درونشون قبلا وجود داشته
پس اسامی رو سعی کردم اتفاقی انتخاب نکنم
لونا ( به معنی ماه )ً به عنوان یکی از مهره های اصلی امید داران
و استرا ( به معنی ستاره و درخشیدن ) به عنوان قطعه اخر پازل شورش .
پ.ن۲ : خودمم نمیدونم این داستانو قراره تا کجا ادامه بدم یا ادامش چی میشه . پس ایده ای چیزی دارید بگید بهم نقد یا هرچی هم هست خوشحال میشوم بشنوم و ازش استفاده کنم .