رزومه تکونی

آپدیت و مرتب کردن رزومه مثل یه خونه تکونی یا گشتن تو انباری خونه اس.

یه چیزایی پیدا میکنی که پرتت میکنه به خاطرات گذشته و یه لذت عجیب ناشی از پیشرفت و تغییر میندازه به دلت.

دارم نمونه کارام رو مرتب میکنم و با دیدن کارهای 4 سال پیشم میخندم. به خودم میخندم که چقدر ناشیانه داشتم تلاشم رو میکردم که یه کارگرافیکی انجام بدم و به دلیل مسلط نبودن رو ابزارها و نرم افزار چه سوتی های خفنی داشتم که خب اونا رو براتون تعریف نمیکنم چون دیگه خیلی خواهید خندید بهم.

من کارم رو از 28 آبان سال 93 شروع کردم. به عنوان اولین شغل تو موسسه علوی مسئول انفورماتیک و امور شبکه بودم. راستش به عنوان اولین تجربه، کار تو علوی به اصطلاح خیلی پوست کلفتم کرد. 8 ماه کار و تلاش برای بهبود به عنوان کارمند تو یه سازمانی که نه چندان دولتی و نه چندان خصوصیه منو به این نتیجه رسوند که حقوق داشتن شرط کافی شغل داشتن برای من نیست. فهمیدم که نمیتونم کارمند خوب و خوشحالی برای یه سازمان که ارزش و اهدافش با من متضاده باشم. استعفا دادم. قید حقوق، بیمه و هر نوع مزایای کارمندی رو زدم و متمرکز شدم رو یادگیری برنامه نویسی و مقصد بعدی شد شرکت راتارایان.

تابستان 94 یکی از بهترین و مفید ترین بازه های زندگیم بود. اون موقع ها تلاش میکردم با رشته ام که نرم افزار بود آشتی کنم ولی جرقه علاقه و شناخت به گرافیک دقیقا از راتارایان شروع شد. وقتی گرافیست شرکت از کارای هنرستان و دانشگاهش تعریف میکرد و من فضای کاری یک گرافیست رو از نزدیک دیدم.

باید یه هزینه سنگین زمانی در حد انصراف از نرم افزار، از نو کارشناسی خوندن و یادگیری کلی مفهوم جدید رو میپرداختم بابت رسیدن به چیزی که تازه پیداش کرده بودم و فکر میکردم رویامه. همزمان که کد زدن و تحلیل پروژه رو یاد میگرفتم نیم نگاهم به گرافیک بود.سر ذوق اومده بودم ولی نمیخواستم بیگدار به آب بزنم. 9 ماه گذشت تا مصمم و عاشق دنیای کاری گرافیک شم.

باید از دانشگاه در میومدم، برای کنکور هنر میخوندم و نرم افزارای گرافیکی یاد میگرفتم.از راتارایان با یه عالمه تجربه خوب و حال خوش جدا شدم. مهمترین تجربه ام تو راتارایان پیدا کردن مسیر شغلیم بود. شاید اگر مدیر شرکت فرصت اشتباه کردن رو بهم نمیداد،صبورانه به تحلیل های ناشیانه من گوش نمیکرد و ایده های عجیب غریب و غیر اصولیم رو آروم جهت دار نمیکرد من هیچ وقت وارد مسیر حل مسئله برای چالش های یک استارتاپ نمی شدم.

رسیدم به نقطه ای که باید مقدمات تغییرم رو فراهم میکردم. نوبت انصراف از دانشگاه بود. اکثر اطرافیانم مخالفت میکردن. اما مامان، بابا و فرید بهم اعتماد کردن و من مشغول خوندن برای کنکوری شدم که ازش هیچی نمیفهمیدم! همه چیز برام جدید اما جذاب بود. تو این بازه با تیم اینفوگرام آشنا شدم و همکاری کوتاهی شکل گرفت که به خاطر مشغله های شخصیم نتونستم خوب براش وقت بذارم و از اون همکاری، خاطره و دوستی هاش بیشتر موندگار شد.

شهریور رسید. خبر کوتاه بود و جذاب: قبول شدم!

تابستان 95 پر از تغییرهای بنیادین بود. تغییر رشته، تغییر شغل و تغییر اصلی: ازدواج

ازدواج با وجودی که تغییر خاصی بود اما بلافاصله بعد خلاصی ازدردسر مراسم و راه اومدن به دل خانواده ها به کار برگشتم. مهر 95 مجدد دانشجو شدم این بار رشته ای از جنس هنر که به روحم آشناتر بود. و هم زمان تو اولین دوره آواکمپ قبول شدیم و تیم مون با اهداف فردی مختلفی وارد این دوره شد.

مجدد تو محلی بودم که میشد بی نهایت یاد گرفت و مهمترین هدف من از بودن تو اون تیم و موقعیت همین بود. بعد از 1 سال تلاش برای یادگیری مهارت حالا قرار بود کار گرافیک و تولید محتوا انجام بدم. آواکمپ تموم شد و اعضای تیم بعضی به هدف رسیدیم و بعضی نه.این وسط من تونستم روی مسیری که اومدم مهر تایید بزنم و خیالم راحت شه که بلاخره مسیر شغلی مناسبم رو پیدا کردم.

بعد اتمام آوا کمپ چند ماهی زندگیم با دانشگاه رفتن و یادگیری دنیای جدید هنر و مهارتایی که هیچ گونه تجربه ای توش نداشتم مثل طراحی و عکاسی میگذشت و رسیدم به سال 96. سالی که بازهم یه تغییر جدید به همراه داشت و اون کوچ کردن به تبریز بود. من و فرید تصمیم گرفتیم زندگی مشترک مون رو تو تبریز شروع کنیم. از 24 تیر زندگی من در تبریز رسما آغاز شد و با فرید هم خونه شدیم. خب راستش تا مهر ماه زندگی خیلی بی چالش و خوشحال سپری شد و من شروع به ادامه درس تو دانشگاه نبی اکرم تبریز کردم. اما برنامه ریزیامون در مورد دانشگاه فرید درست از آب در نیومد و 6 ماهی فرید در رفت و آمد تهران و تبریز بود. این مدت من نتونستم تو تبریز شغل خوبی داشته باشم و غیر دانشگاه فعالیتی نداشتم. بعد 2 ماه کم کم منزوی شدم و حال دلم نامیزون شد. تمام روابط اجتماعیم تو تهران بود و تبریز، آدم‌هاش و تمام خیابون هاش برام جدید بود. برای ساخت روابط جدید تو شهر جدید به مشکل میخوردم و هیچ آدم صمیمی ای دورم نبود و این برای دیبای شلوغ و پر هیاهو خیلی وحشتناک بود. مدتی بعد تو دانشگاه با دوستی آشنا شدم که انرژی بالای وجودیش منو به خودم آورد. دوباره سر حال اومدم. دوباره دیبا شدم و دوباره خوشحالیامو به دست آوردم.روحیه ام رو که پیدا کردم تونستم چند تا فعالیت کوچیک کاری انجام بدم و لینک های جدید پیدا کنم. درسته که الان اثر چندان مفیدی از اون لینک ها تو شغلم باقی نمونده اما در اون بازه زمانی خاص باعث شد روحیه ام رو پیدا کنم.

موازی با این قضایا فرید شروع به تشکیل تیم تخصصی تو تبریز کرد و کم کم روابط اعضای این تیم باهم چیزی شبیه به روابط خانوادگی شد.با اضافه شدن بچه های تیم به زندگی مون من بیشتر از هر زمانی تبدیل شدم به یه آدم شاد و اکتیو.

تابستان 97 رسید. حالا من هم مهارت های مرتبط به رشته ام رو به دست آورده بودم و هم روحیه ام رو برگردونده بودم. زمانش رسیده بود که یه کار جدی تر داشته باشم.باید با کسب و کارها و آدم های اکتیو تبریز آشنا میشدم. استارتاپ ویکند جای مناسبی به نظر میرسید. شرکت کردم و سعی کردم از فرصت پیش اومده برای شناخت مناسبات کاری این شهر و رفتار و فرهنگ سازمانیش نهایت استفاده رو بکنم. تجربیات استارتاپ ویکند خودش اونقدری هست که شاید یه پست مستقل در موردش نوشتم. اما نتیجه خلاصه اش این بود که مفاهیمی که بلد بودم برام یادآوری شد، مفاهیمی که نمیدونستم رو یادگرفتم و این مهم رو فهمیدم که برای موازی پیش بردن هدف های شغلی فردی و کار کردن تو شهر جدیدم باید با چه مدلی پیش برم.

تیم فرید رفته رفته پخته شد و گستره فعالیت ها بزرگتر شد تا جایی که تصمیم گرفتیم باهم کار کنیم و مسئولیت امور گرافیکی تیم با من باشه. اما ظرفیت ذهنی و مهارت های من حالا افزایش پیدا کرده بود و دنبال کارهای متفاوت تری هم بودم که همزمان مشغولش بشم. علاقه ام به مبحث بسته بندی و کلاژ باعث شد گاهی به عنوان سرگرمی چیزهایی بسازم که برام جذاب بود و معمولا به دوستانم هدیه اش میدادم. تا این که به واسطه یک دوست ناشناس من و تیم روسیلی بهم معرفی شدیم و من علاقه ام به کلاژ رو تونستم وارد بخشی از شغلم کنم چون روسیلی تو حوزه تولید گیفت باکس، تم مراسم و اقلام اینچنینی فعالیت میکنه. در واقع روسیلی یه خوشحالی فروشیه و من به عنوان طراح محصولاتی از این خوشحالی فروشی 3 ماه هست که فعالیتم رو باهاشون شروع کردم.

حالا امروز 28 بهمن ماه سال 97 هست و چند روزیه ک مشغول تعریف هویت سازمانی شرکت پرولار هستم. شرکتی در حوزه بلاکچین که در نتیجه‌ی تلاش فرید برای جمع کردن تیم و تلاش تیم برای حفظ و ارتقا داره ذره ذره شکل میگیره و لایق این هست که خانواده پرولار نام بگیره. تو روند ساخت سایت شرکت و نوشتن رزومه یه عالمه فایل از دل هاردم کشیدم بیرون و باعث شد4 سال اخیر مثل فیلمی از جلو ذهنم رد بشه. حس کردم لازمه که در موردش بنویسم و ثبتش کنم تا در آینده برای خودم بخونم و این روزهام رو به یاد بیارم.

امروز در مقایسه با 4 سال قبل من صبورتر شدم. یاد گرفتم هیجاناتم رو کنترل کنم. ذهنم در برخورد با یک مسئله منظم و بهینه تر به دنبال راه کار میگرده و حالا به باور رسیدم که از پس خیلی چیزها میتونم بربیام و این خود باوری بسیار آرام بخشه.

تو این یادداشت به 4 سال آینده ام قول میدم به همه ی اون هویت شغلی که براش تلاش میکنم خواهم رسید و 28 سالگیم رو با یه تغییر جدید دیگه همراه خواهم کرد :)