ما نظاره می‌کنیم که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد ...

در ادامه وصیت‌نامه شهید رضا نادری را می‌خوانیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

پروردگارا، نمی‌دانم چه شده است! قلب خود را سیاه می‌بینم و چشم خود را خشک از اشک. می‌خواهم ناله و فغان خود را بلند کنم و دل را آینه معرفت و عشق نسبت به تو نمایم. اما در دل جز هوی و هوس و تاریکی چیز دیگری را مشاهده نمی‌کنم.

خدایا نمی‌دانم چرا از این مناجات محرومم. وقتی نَفْس خود را به میز محاکمه می‌کشانم از آینده و آخرت خود بیمناک می‌شوم.

همه گمان واهی در رابطه با من دارند و تنها این منم که از خودم خبر دارم و می‌دانم که اسیری هستم در بند شیطان. سگ نفس دائماً بر من حمله‌ور می‌شود.

الهی می‌خواهم خوب شوم اما حریف خودم نمی‌شوم. خدایا در این مکان مقدس و به این لحظات عزیز تو را به چهارده معصوم قسمت می‌دهم که به من توفیق دهی و از گناه دور گردانی. و عبادت خالصانه و گریه و زاری به درگاهت در دل شب عنایت فرمایی و مرا از زمره مُخلصان درگاهت قرار دهی.

پس ای معبود من اکنون با حالتی زار از گذشته رو به سویت کرده‌ام. خدایا لطف و مرحمت تو نهایت ندارد. مانند دریایی است که اگر بخواهی می‌توانی با یک موج کل گناه و عصیان خلایق را پاک کنی. الهی تو غنی هستی از مجازات ما و ما ضعیف در برابر عذابت. پس درگذر از گناه ما.

با شروع انقلاب در دل خود نوری را مشاهده کردم که نغمه آستان ربوبیت تو را سر داده بود. این تحول روزها و شب‌ها بر من بیشتر آشکار شد. مرا به سوی تو می‌کشید، در اندرون من حالات روحانی ریشه دوانده بود. تا اینکه به من توفیق دادی که پای به مکانی بگذارم که همه‌اش نور و صفا و همه‌اش عشق بود. و آن خاک گلگون، جبهه نام داشت. کم کم در این بازارِ عشق و عاشقی واژه شهادت را درک کردم. من دیگر از ژرفای زندگی پست دنیا و وابستگی‌هایش بیرون آمده بودم.

رابطه من با تو نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. تا اینکه مرا سخت عاشق خود کردی. بارها درد عاشقی پوست و گوشت و استخوانم را در هم می‌فشرد. من سرمست از این شور بارها به دیار جبهه پا نهادم. اما نمی‌دانم که پایان این ظلمات و تاریکی کی خواهد بود.

نمی‌دانم چه زمان خورشید تابان شهادت تیرگی شب را کنار می‌زند و سپیده آن، آسمانِ تارِ دلِ مرا روشن می‌سازد.

چه شیرین است آن زمانی که وعده دیدار حاصل شود و من با چهره‌ای بشاش و بدنی خونین و قطعه قطعه شده به دیدارت بیایم.

الهی در آن لحظه دوست دارم که فرصتی به من دهی!

الهی تو رحیمی، تو بخشنده‌ای، تنها تو مولا و سرپرست منی. دوست دارم در آن لحظه فرصتی یابم تا رو به قبله کنم. سر به سجده گذارم و در حالت طاعت و بندگی، تو را برای چند بار دیگر بخوانم.

سخنی با شما برادران و دوستان دارم...

برادران عزیز انتظاری که از شماست از سایرین نیست. انتظاری که شهدا و امام از شما دارند جدای از عام مردم است. چرا که شما همگی در جبهه بوده‌اید و مظلومیت اسلام و جنگ را در بعضی از مواقع مشاهده نموده‌اید. دیده‌اید که چگونه در بعضی از عملیات‌ها به خاطر کمبود نیرو چه بر سر ما آمده! چطور حاصل دست‌رنج خون شهدا و رزمندگان در آخر کار به علت نبودن نیروی پشتیبانی بی‌ثمر گشته و چقدر شهید و مجروح و مفقودالاثر به خاطر همین مسئله در خاک لاله‌گون جبهه به جای مانده.

عزیزان من، مشکل برای این است که ما نباید زندگی‌مان را با جنگ تطبیق دهیم! یعنی فکر کنیم که هر وقت بی‌کار هستیم باید به جبهه برویم، این طرز تفکر برای کسی که امام دارد و می‌خواهد بر اساس تکلیف زندگی کند اشتباه است.

چرا که مقلد امام، از خود قدرت تصرفی در رابطه با امور زندگی ندارد. پس انسان باید ببیند که جبهه چه وقت به او نیاز دارد. یعنی جنگ را با زندگی اش تطبیق دهد.

یعنی اگر درس بود، اگر مسئله ازدواج بود و اگر هزار کار مهم دنیوی دیگر بود وقتی که به ما گفتند جبهه به شما نیاز دارد باید پشت پا به آنها زد. آیا مسئله اسلام مهم تر است یا درس و دیپلم! به خدا قسم که در روز قیامت حساب امثال ما بسیار سخت خواهد بود.

در پایان: بر روی قبرم این مطلب نوشته شود:

ای برادر، به کجا می‌روی کمی درنگ کن آیا با کمی گریه و یک فاتحه خواندن بر مزار من و امثال من، مسئولیتی را که با رفتن خود بر دوش تو گذاشته‌ایم از یاد خواهی برد!

ما نظاره می‌کنیم که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد. و اما مسئولیت ادامه دادن راه ماست و ...

پیکر مرا در گلزار شهدای شاهرود در کنار دوستم علی کلباسی دفن کنید.

اگر جنازه‌ام برنگشت مزار هر یک از شهدا مزار من است.

در نهایت از تمامی دوستانم حلالیت می‌طلبم و امیدوارم که هر بدی از طرف من به شما رسیده است را به بزرگی خود ببخشید.

والسلام، رضا نادری

منبع: 50salebadat.ir