ویرگول
ورودثبت نام
دیر و زود
دیر و زودسریال زندگی من...
دیر و زود
دیر و زود
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

در مسیر دیدار خانواده

خانه ماهیگیران انزلی
خانه ماهیگیران انزلی

به انزلی که رسیدیم، هوا بوی دریا می‌داد. نم شور ساحل در باد پخش شده بود. رفتیم به بازار و بین صدای فروشنده‌ها و رنگ پارچه‌ها و سبزی‌های تازه، قدم زدیم. خرید کردیم؛ چیزهای کوچک اما دلچسب. مردم انزلی همیشه یک حال خاصی دارند، انگار دریا بخشی از روحشان است.
بعد از خرید، تصمیم گرفتیم به سمت فومن برویم. خواهرم آن‌جا بود و قرار شد چند روزی را کنار خانواده بگذرانیم. در مسیر، در حوالی رشت، در یک رستوران سنتی توقف کردیم. صدای موسیقی آرامی می‌آمد و فضای دلنشینی داشت. غذا را که آوردند، به ریحانه گفتم:
«ببین، رشت با مازندران فرق داره. انگار هنوز روح مردمش دست‌نخورده مونده.»
او لبخند زد و گفت:
«کاش همیشه همین‌طور بمونه.»

صاعقه ای بنام نور ماشینهای پشت سری
صاعقه ای بنام نور ماشینهای پشت سری

اما در همان مسیر اتفاقی افتاد که تا مدتی ذهنم را مشغول کرد. شب بود و نور چراغ‌های ماشین‌ها جاده را مثل رودخانه‌ای از نور کرده بود. پشت سرم پرایدی می‌آمد با چراغ‌هایی بسیار پرنور. ابتدا رفتم سمت راست که رد شود، اما او هم مسیرش را تغییر داد و دوباره پشت سرم آمد. هر کاری کردم، باز پشت سر من بود.
تا رسیدیم فومن. در شلوغی مغازه‌ها توقف کردم. او هم ایستاد. لحظه‌ای بعد، ناگهان پیچید و رفت. من ماندم با سؤالی در ذهنم: چرا بعضی‌ها در جاده فقط برای آزار بقیه رانندگی می‌کنند؟ شاید تفریح‌شان همین باشد.
نفس عمیقی کشیدم و به ریحانه نگاه کردم. خسته بود، اما لبخندش هنوز بود.

نمیخوام قضاوت کنم ولی اغلب پارس سفید، چراغ اینجوری، شاسی خوابیده و سرنشینایی که معمولا ریش دارن، بزرگ، رها از هرگونه قید و بند، دارای هزارتا رفیق پایه دعوا، کلا گوش نمیدن و مدام داد میزنن... نمیدونم شایدم اشتباه میکنم....

راستی در راه انزلی به فومن یه رستوران رفتیم خیلی خوب بود. رستوران عمه خانم. جای جالبی بود.

وقتی رسیدیم خانه‌ی خواهرم، گرمای خانواده تمام خستگی را شست. مادرم و پدرم هم آنجا بودند. صدای خنده، بوی برنج شمالی و چای تازه‌دم، همه فضا را پر کرده بود. بعد از مدت‌ها احساس کردم خانه‌ام را پیدا کرده‌ام. خواهرم کلید یکی از خانه‌هایش را داد تا آنجا بمانیم. همان شب رفتیم و بعد از یک دوش آب گرم و رختخواب تمیز، انگار دنیا از نو ساخته شد.
به شوخی به ریحانه گفتم:
«می‌دونی من امشب خط‌کشی وسط جاده خواب می‌بینم!»
خندید و گفت:
«تو فقط بخواب، خط‌کشی رو من پاک می‌کنم!»

صبح که بیدار شدیم، نور ملایم خورشید از لای پرده‌ها می‌تابید. سکوت خانه و بوی چای در آشپزخانه پر شده بود. چند روز آنجا ماندیم، غذاهای محلی خوردیم، در کوچه‌ها قدم زدیم، و حتی با هم به روستاهای اطراف رفتیم.
در یکی از روستاها، منظره‌ای دیدیم که هم زیبا بود و هم غم‌انگیز. چمن‌های بکر و سبز پر از آشغال شده بود، آتش‌های روشن، و ردپای آدم‌ها. با خودم گفتم:
«مشکل از مردم نیست، از فرهنگ‌سازیه که هیچ‌وقت جدی گرفته نشده.» با خودم گفتم خب من هم توی همون مدارس درس خوندم چرا من رعایت میکنم...
و بعد فکر کردم، شاید من هم جایی اشتباه کنم، بی‌آنکه بدانم... پس میشه گفت فرهنگ سازی همیشه از بالا به پایینه. با آموزش و وضع قوانین و اجرای سخت گیرانه قوانین برای همه. این برای همه خیلی مهمه خیلی...

در مسیر بازگشت، پدرم هم همراهمان شد. رانندگی با او تجربه‌ی خاصی بود. دائم می‌گفت:
«آروم‌تر! ترمز کن! مواظب ماشین جلویی باش!»
گاهی به شوخی می‌گفتم:
«بابا بسه دیگه، من خودمم دارم رانندگی می‌کنم!»
اما در دل می‌دانستم که دلم برای همین تذکرها تنگ می‌شود. همان موقع هم حس می‌کردم باید بیشتر بغلش کنم، بیشتر با او بخندم.
الان که یکساله از او دورم، می‌فهمم سفر فقط جاده و مقصد نیست؛ مجموعه‌ای از آدم‌هاست که در مسیر، معنای زندگی را به تو یاد می‌دهند. سفر مسیر و مقصد و همسفر است. هر دو با هم. هر دو به یک اندازه با هم

فرهنگ سازیخانوادهدنده عقب با اتو ابزارگیلانانزلی
۱۶
۴
دیر و زود
دیر و زود
سریال زندگی من...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید